یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷
شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷
گمشدگان جنگل
الان که با خودم فکر می کنم هفت سال قبل درست انگار همین دیروز بود تازه بفکرش افتاده بودند و می خواستند عملی کنند ، چند روزی به جمعه مانده بود که قرارشو در باشگاه چهارم آبان سابق گذاشته بودند ، با اولین تعطیلی هم به امامزاده اسحاق برسند و هم یک گردشی کرده باشند ، حاج احمد گلزار که مغازه خیاطی اش را شب جمعه می بست دل توی دلش نبود چون قولش را به سید ضیا داده بود و گفته بود که در این سفر چند نفری را هم با خودش می آورد و حسابی کیف می کنند ، گوشی را برداشت و شماره سید ضیا را گرفت:
" سلام سید چطوری "
"شکر خدا بد نیستم "
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۸/۱۱/۱۳۸۷
|
برچسب ها نگارش شده : 12/08/87
یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷
نقدی بر کتاب سه امکان برای خوزه پیتر هلن کویچ
این کتاب با شمارگان 1100 نسخه توسط انتشارات ایلیا رشت در سال 86 به قلم حسین رسول زاده به چاپ نخست رسیده است
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۶/۲۴/۱۳۸۷
|
برچسب ها تاریخ نگارش : 87/06/24
پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷
آه و افسوس
پراز نور اميد
لحظه هايش همه از عشق و نويد
سفره هايش بركت
خونه هايش پر گلدون قشنگ
كوچه باغش پر از مهر و وفا
مردمانش همه در صلح و صفا
جاي غم شادي هميشه تو دلا
كينه و ظلم نبود تو شهر ما
فاصله دور نبود تو آدما
چشم ابليس چقدر كور از اين حلقه ما
رد پايش همه جا گم شده از همت ما
آه و افسوس كه اون حلقه گسست
جاي شادي تو دلا غمها نشست
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۶/۲۱/۱۳۸۷
|
برچسب ها نگارش : 21/06/87
سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷
يك روز زندگي آقاي بامرام
مهندس پیمانی لیسانس مدیریت از دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین چند سال پیش بعنوان سرپرست سالن تولید در ابهر مشغول بکار بود خودش می گفت بخاط اینکه خانمش اهل شمال ( رضوانشهر ) بوده به گیلان آمده ولی قرائن امر حکایت از درگیری های فیزیکی و لفظی او در محیط کاری قبلی اش در ابهر می کرد که ناچارا ترک آنجا کرده بود و روایت می کردند که با بیشتر کارگران آنجا درگیر شده بود.
تعبد ، تعبد زود باش یه چای بیار
صدای خشن و کلفت اش نشان از زورگویی و اقتداری بود که سعی می کرد همیشه در برخورد با دیگران برای زیر سلطه بردنشان حفظ کند .
جناب مهندس صبح اول وقت که چای حاضر نیست باید دم بکشد آنوقت هم ساعت هشت و نیم تا نه است .
باشه پس یه دونه آب داغ وردار بیار زودتر بیار یه عالم کار دارم
باشه قربان چشم
سپس در کیفش را دوباره باز کرد و در حالی که تمام بدنش شروع به مورمور کرده بود دو عدد قرص دیازپام را یکجا برای تکمیل کردن حالتی که داشت بالا رفت قطره استریل چشمی و دههاقرص دیگر و پماد هیدروکورتیزون و....همه از عوالمات دیگرش حکایت می کردند
در حالی که زیر لب با خودش حرف می زد گفت : پدرسوخته بهش گفتم که کار دارم نیم ساعته مارو کاشته یه دونه آب داغ می خواد بیاره ، شماره آبدارخانه را که به عدد 138 ختم می شد گرفت و با صدایی کلفت تر از پیش گفت
مگه نگفتم کار دارم یه دونه آب داغ که اینهمه فس فس نداره مثل اینکه تو زبان آدمیزاد سرت نمی شه
تعبد آبدارچی قدیمی کارخانه بود که بخاطر درگیری های چند سال پیش در قسمت اداری اینک در سالن تولید بساط چای اش براه بود و هفته ای یکبار هم وظیفه نظافت هر اتاقی را در محوطه خودش بعهده داشت ، در حالی که دوباره سرش پایین بود دوباره چشم قربانی گفت و سینی و لیوان آب داغ را با خودش ورداشت و از پله ها بالا برد .
پیمانی وقتی که وارد سالن می شد اولین فکری که همیشه برایش کاملترین فکر بود هوار کشیدن سر هر کسی که بر سر راهش سبز می شد بود ، ساعت 8 صبح بود و تازه از اتاق خودش بیرون آمده بود ، در مغزش حالت خلسه ای که تحت تاثیر تریاک و دیازپام ایجاد شده بود کیفش را کوک کرده بود ، هیچوقت عادت نداشت کسی را بنام محترمانه صدا بزند مثلا آقای فلان ویا ...
اولین دستگاهی که رسید جواب سلام را نداد و گفت اوی مگر نگفتم داری این خط را راه می اندازی باید با من هماهنگ کنی ، اپراتور دستگاه که حدودا 15 سالی بود که روی آن کار می کرد قیافه خسته و کسل کننده رئیس تولید را همیشه بیاد داشت
قربان با ناعمی هماهنگ کردم خودشان گفتند که راه بیندازم ، پیمانی گردنش را تکانی داده و در حالی که سعی می کرد اقتدار بیشتری از خودش نشان بدهد صدایش را بلندتر کرد و گفت مگر صد بار نگفتم تا من اجازه ندادم هیچ بزی حق ندارد خطی را راه بیندازد ، آخر از دست شما من دق می کنم آخه چند سال می خواهید بز باقی بمانید کی می خواهید بفهمید ، اصلا شما رشتی ها همه تان یه جورایی تون می شه بخاطر همینه که در هیچ زمینه ای نمی تونید پیشرفت کنید
پرویز اپراتور دستگاه که از بد حادثه اولین مخاطب پیمانی در صبح اول وقت بود مدتها بود که به اخلاقش عادت کرده بود و سعی نمی کرد زیاد با او درگیر شود بخاطر همین حرفهایش را نشنیده گرفت و به کارش ادامه داد .
دفتر تولید دومین جایی بود که صبح اول وقت پاتوق پیمانی بود و سعی می کرد باصطلاح خودش آنجا را مرکز رتق و فتق امورقرار داده و مرکز فرماندهی خودش را در آنجا مستقر کند، همین طور که به طرف دفتر می آمد یکهو احساس کرد حس عجیبی در بدنش زیاد شده و یک خوشی زاید الوصفی تمام وجودش را فرا می گیرد به میمنت این خوشی هم بود که ذهنش به سمت کله پا کردن یکی از نیروهای قدیمی افتاد کسی که مدتی بود با او زبان درشتی می کرد و از رفتارش که در مقابلش می ایستاد خوشش نمی آمد ، همچنان که رویش را بطرف منشی تولید بر می گرداند گفت :
رسولی زنگ بزن برنامه ریزی بگو بامرام بیاد
رسولی که با هر صحبت پیمانی خودش را جمع می کرد بلافاصله چشم قربان را گفت و شماره تلفن برنامه ریزی را بصدا در آورد و با لهجه غلیظ رشتی گفت" قربان سلام عرض کردیم آقای مهندس پیمانی با شما کار دارند لطف کنید هرچه زودتر دفتر تولید تشریف بیاورید.
"بله باشد"تنها کلماتی بود که بامرام پشت تلفن به رسولی گفته بود ، همیشه اول های صبح انتظار این صدا کردن و لیچار بار کردن های پیمانی را داشت و معلوم نبود چرا همیشه صبح اول وقت این مسئله پیش می آمد تو دلش گفت : لعنت به این شانس و زندگی که باید بایه همچین آدمی آنهم صبح اول وقت دمخور باشی و راه افتاد بطرف دفتر تولید از جایی که باید طول سالن را می پیمود تقریبا 50 متر راه بود تا برسد و در این فاصله دلش به هزار راه رفت که نکند باز هم پیمانی دارد توطئه می کند و قصد کله پا کردنش را دارد تقریبا به محض ورود به دفتر پیمانی مجال صحبت نداد و صدای نکره اش را بلند کرد و گفت:
این چیه نوشتی تو برنامه اصلا تو خودت می فهمی ، هرچی چرت پرته ور می داری می نویسی شانس آوردی که با من کار نمی کنی حالیت می کردم
نگاه متعجب و یکریز با مرام لحظاتی به چشمان پیمانی دوخته شد و خشم خود را فرو داد و در حالیکه سعی در کنترل خود داشت گفت :
بفرمایید ببینم چی شده
دیگه چی می خواستی ، برای خودتان تخمی ورمی داری می نویسی بعدش می خواهی همه هم بفهمند
بعد با تمام توان خود کاغذهای برنامه تولید را به یکطرف پرت کرد ، دیگر صدای پیمانی معمولی نبود و بچه های دیگر توی دفتر تولید نیز این را احساس می کردند و میخکوب از رفتارش بودند و هر لحظه هم شاهد بلندتر شدن صدایش بودند
با توام افتاد من که صدایش را نمی شنوم
با مرام در حالی که باز هم خود را کنترل می کرد سعی کرد برای پرچانگی های پیمانی راه حلی منطقی بیابد ولی فکر و منطق هم چیزی نبود که در مخیله پیمانی جا بگیرد
باشه میرم برنامه ها را ببینم تا اگر اشکالی داره درستش کنم
رد نگاه پیمانی همچنان با مرام را تعقیب می کرد و هر لحظه سعی می کرد تا بیشتر بار روانی قضیه را برایش سنگین تر کند
روزهای کاری بامرام همیشه سنگین و فضای فکری آلوده ای داشت از یکطرف مشکل خانوادگی ، بار مالی زندگی ، اقساط عقب افتاده و از طرف دیگر حقوق بخور نمیر که آنهم باسر و کله زدن باآدمهایی مثل پیمانی دیگر اعصابی برایش نگذاشته بود ، آنروز تصمیم گرفته بود یکبار برای همیشه شرپیمانی را از سرش کم کند ، بجهنم بیکاری و دربدری ، لعنت بر این زندگی سگی که مجبوری فحش چارواداری یک جغله تازه بدوران رسیده را بخوری که چه ، که داری به زندگی سگی خودت ادامه می دهی پس تصمیم گرفت و عزم خودش را جزم کرد تا قال این قضیه را بکند هر چند می دانست که کسی حمایتش نمی کند
ساعت 2 بعد از ظهر بود که سر تقسیمات یک محصول تولیدی بامرام باید اتاق پیمانی می رفت تا با او مشورت کند ، در اتاقش را که باز کرد مثل همیشه داشت چرت می زد و تا چشمش به بامرام افتاد در کمد را باز کرد و قطره چشمی استریل را برداشته و قطره ای به داخل چشمهاش ریخت ، با مرام اول کلی وایستاد تا کارهای متفرقه پیمانی و تلفنش تمام شود تا شروع به صحبت کند
سه تا قطعه 4030 متری داریم و یک قطعه 4560 متری بنظر شما کدامیک را برای قطعه سه رشته ای برداریم
پیمانی که کم کم داشت از حالت نشاگی و چرت می پرید جواب حرفش را با بی حال داد
برو با ناعمی صحبت کن و ببین قطعات واقعا چقدر در اومده و نظر اونم رو بپرس تا ببینم چکار کنم
با مرام بدنبال ناعمی رفت و صلاحدید های لازم را با او انجام داد و دوباره به اتاق پیمانی برگشت تا لیست های جدید قطعات را که این بار با نظر ناعمی بعنوان مسئول سالن دوم تهیه کرده بود به او نشان دهد
قطعاتی که شما گفتید و نتیجه ای را که با آقای ناعمی گرفتم ملاحظه کنید
پیمانی دوباره گردنش را راست کرد و نظری به کاغذ انداخت و در حالی که با تمام زورش کاغذ را پرت می کرد بر سر با مرام فریاد کشید و قیافه وحشتناک خودش را دوباره نشان داد
اگه با ناعمی هماهنگ کردی دیگه واسه چی آمدی اینجا یعنی چه که من چی بگم برو با همون هماهنگ کن ، اصلا شما رشتی ها همه تون سروته یه کرباسید بخاطر همینه که هیچوقت پیشرفت نمی کنید ، بخاطر همینه که مدیر کارخانه میگه ....
دیگر بامرام نگذاشت که حرفهای پیمانی تمام شود سر خود را راست کرد و به او گفت تو حق داد زدن و فحاشی را نداری اگر هم ازکار بنده ناراضی هستی لطف بکنید گزارش بنویسید ولاغیر، حقی هم برای صحبت خارج از نزاکت نداری
پیمانی بمانند ببر بی دندان یکهو جا خورد انتظار این برخورد را از با مرام نداشت رو کرد به او و ایندفعه با صدای بلندتر گفت : می بینیم ، برو از اتاق من بیرون دیگر حق نداری پاتو اینجا بذاری دیگه هم برای هیچ کاری حق نداری بیایی اینجا ، بامرام که تااین لحظه خودش و رفتارش را کنترل کرده بود گفت مرده شور تورا با اين رفتارت ببرد اصلا هر كاري دلت مي خواهدبكن اگر بار ديگر صدايت را روي من بلند كردي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي ودر اتاق پيماني را پشت سرش كوبيد و از آنجا بيرون رفت
دنياي براي بامرام تيره و تار شده بود براي او كه حدود شانزده سال سابقه كاري در كارخانه داشت همه چيز تمام شده بود و تصميم آخرش در تسويه حساب با كارخانه به مغزش خطور كرد مي دانست كه مديريت هيچوقت مهندس لات و بي سر پايش را كه چونان سگان گله فقط پارس مي كند از كاربيكار نمي كند تا يك كارگر بامرام نامي بتواند نان بخورد چون مي دانست كه پيماني آموزش ديده مدير بود وبجز تصميمات مدير كار ديگري انجام نمي دهد .ساعتي بعد بامرام تصميمش را در دفتر امور اداري براي استعفا گرفته بود
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۶/۰۵/۱۳۸۷
|
برچسب ها تاريخ نگارش : 05/06/87
یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۷
رویای امید
تنهاترین رویاهایم بدست باد سپرده می شود/
روزهای ملا ل آور و خسته
از پیش چشمانم محو می شود/
اندوه گریزان و عشق دوباره جان می گیرد
به خیالم که جهان دوباره پا می گیرد/
سر بر شانه های نجابتش بود که پرسیدم
آیا تو از سلاله فرشتگانی/
پاسخ شنیدم
تا چه بگویی/
گفتم آیا ز طایفه خسروانی
باز هم گفت تا چه بدانی/
پرسیدم
آیا امید دلهایی
در جواب گفت
راه و خستگی را باید بپیمایی
تا به جمع ما بیفزایی
سهشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷
گیلان با صفا
شهر و دهاتان انی شین دیدنیه
بجار سران که پا نهی
نعمتان از روستاییه
باغ و بولاغ فاندری
چشم دکفان خواستنیه
دریا کنار گذر کنی
موجه به ساحل تو دینی
مرغابیه به آسمان چشم مره شکار کنی
گذر به جنگلان کنی انهمه نعمتان دینی
کوهان جور که پا نهی عظمت خدا دینی
ای هموطن خاک گیلان پر نعمته
پاستن نعمتان خو جاسر همته
خطه گیلان فارسی تی پا امره منته
هتو بدان تی قدمان چومان سر؛غنیمته
بیا و تو یاری بکن
تمیزگی باور تی جا ؛ یه خورده همکاری بکن
کمک بکن کاری بکن
زباله هیچوقت فونکون
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۵/۱۵/۱۳۸۷
|
برچسب ها تاریخ انتشار :15/05/87
پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷
گیلانی شعر
شعر می زبان تا آموئی نوشتیم
لفظ و کلامات که دییم
پایان می شین سوست بوسی
چومان خوره بازه بوسی
بازین هتو گپ امویی
خوره بی اندازه بوسی
میرزا جای خالی کودیم
شیون جای ز خدا همش طلب خواهی کودیم
افراشته سر وقت رسییم
نسیم شعر وانورس
هرجا که بو بلا کوده
خلاصه کلام بگم شاعرشعر فارسی
جه ذوق گیلان بو راضی
الان جه شاعران بگم
غلامرضا مرادیه
به شهر رشت شاعران نمونه ای در تکی ایه
شهر خمام که رسیم محمد فارسی داریم
دروغ نبه جه شاعری کم نداریم
شکر خدا هرکی داریم
شعر و کتابه همه مبتلا داریم
تهران جا دانم پیله سایه داریم
هوشنگ ابتهاج گم ، که اونه تاسیان داریم
رشت که ایه دانم همش آفتابیه
ولی نانم چرا هتو امضاء کنه که ساﻳﮥ
خاتمه کلام بگم
می چوم خوره برایه
امیدش از خدایه
تا شاعران سبزبگید
برای گیلان واسی همیشه پر برگ ببید
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۵/۰۳/۱۳۸۷
|
برچسب ها تاریخ نگارش : 03/05/87
شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷
در سوگ شکیبایی
ای خوب من اوج کمالت اینجاست
هنرهایت زجان بود
زیبا و روح افزا بود
هامون قلبها بودی
افسوس چرا کوته سخن سرودی
خسرو شکیبایی هم از میان ما رفت ، باور کردنی نیست ولی دیگر حمید هامونی نیست که از درد روزگار بخود بپیچد و مرگ خود را بخواب ببیند وبرای گریز از تلخی های روزگار دست بدامان علی عابدینی دوست درویش خود برود اینبار هامون ما با نگاهی آسمانی قدم در حجله گا ه ابدی خود می گذارد و خواب دریا چشمان ترش را خیس نمی کند
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۴/۲۹/۱۳۸۷
|
برچسب ها نوشته شده بتاریخ : 29/04/87
دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷
دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷
رهرو وصال
شاید پی وصالم یا رهرویی براهم
آه و فغان بر آرم زین جان بی جانانم
درراه عشق و ساقی میخانه را خواهانم
گفتی به من ز خوبان،از زندگان و نیکان
راه نکوی مردان،امید هر خسته جان
راهی که در پی آن شوری ز دل برآرم
از بهر آن شب و روز اشکی دگر ببارم
شاید بوصل هجران جانی ز تن نباشد
هجران و وصل دیدار شد حاصلم به رهوار
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۴/۱۷/۱۳۸۷
|
برچسب ها تاریخ انتشار : 17/04/87
یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷
جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷
پیله مارجان

باشه پسر جان الان حاضر می کنم .
چای داغ ، پنیر محلی مشتی رجب و یک برش تافتون چقدر تو گلوی امیر مزه کرده خودش هم نمی دانست دقایقی نگذشته بود که تمام اهالی خانه دیگر بیدار شده بودند و آماده بودند تا از صبحانه آماده شده پیله مارجان نوش جان بکنند وقتی امیر صبحانه اش را تمام کرد غلامرضا نوه دومی که از شهر مهمان پیله مارجان و از همه بیشتر و عزیز دردانه تر برایش بود خوراکی های قایم شده اش را می چشید شیره انگور که تازه از بازار محلی خریده بود و گردو که از درخت می چید سر سفره برایش آورد و غلامرضا هم که انگشتاش را به شیره می مالید و همانطور در دهانش می گذاشت. بساط صبحانه خوری که نمام می شد هرکدام یکطرف می رفتند ، پیله مارجان یکراست سراغ اردک و مرغ و غاز می رفت و لانه هاشان را باز میکرد و یکهو همه حیوانات با صدای بلند از داخل لانه هاشان بیرون می آمدند و بعد از آن هم می رفت سراغ دسته بیل کوچک( بلوبه زبان محلی) و شروع میکرد باغ اطراف منزل را که در آن خیار ، گوجه و باقلا می کاشت از علفهای هرز پاک کرده و هرس می کرد، دیگر توانایی کار در شالیزار را نداشت و کمرش از زیر بار کار خم شده بود ولی با همه اوضاع بر ناتوانی خود غلبه می کرد و می دانست که با کار کردن مثل یک فرمانروا در خانه و مزرعه می باشد و همیشه به این فکر می اندیشید که با از کار افتادن آدمی وجود نداشته باشد بهتر است و اگر این اتفاق بیافتد دیگر آن عظمت و ابهت یک مادر بزرگ سخت گیر را ندارد ، می دانست که باکار سلامتی خود را تضمین میکند همیشه اولین نفر بودکه صبح بلند می شد وآخرین نفر بودکه استراحت می کرد.
افراد خانواده بعد از فوت خدابیامرز شوهرش مشتی هدایت یکجور حرف شنوی از او داشتند و در تمام مسایل از کار ، ازدواج ، فروش زمین ، دعوای آب جاری این پیله مار بود که همه با حسن ختام او به کارشان پایان می دادند و اوضاع به خیری و خوشی تمام می شد .
رفیق و همدم پیله مار مشتی گل خانم بود که هر گاه و بیگاه همسفره و همراهش در اوقات مختلف بود خدا او را هم بیامرزد چه خاطراتی با او داشت یکی یکی از جلوی چشماش رژه رفته بود آخ که این زندگی چقدر بیرحم است که باید خودت باشی ولی رفتن عزیزانت را ببینی ای کاش من بجای آنان می رفتم ، افکار پیله مار هم امیدش به زندگی و بخصوص نوه وبچه هاش بود هم دلگیر از نبودن عزیزانی که هرکدامشان برایش نور چشمی بودند وقتی کار روزانه بپایان می رسید موقع شام و چیدن سفره همیشه دعا می کرد و می گفت "خدا برکت بدهد این سفره که مشتی هدایت جورش کرده ، خدا برکت بدهد به این زمین که همه از آن سیر بشیم خدا بچه هایم را سلامت بگرداند که بتوانند با زور بازویشان نان حلال بیاورند" و وقتی هم که پا تو رختخواب می گذاشت تا موهای بچه ها را نوازش نمی داد و برایشان قصه نمی گفت خوابش نمی گرفت ، همه اعضای خانواده که تعدادشان با عروس و پسرش و نوه هاش به 9 نفر می رسیدند روزهایی که پیله مار روستا را برای چند روز ترک می کردتا پیش دختر بزرگش به شهر برود احساس یکجور کمبود احساس می کردند و روز شماری می کردند تا موقع برگشت که بیاید حالا هم از روزهایی است که تصمیم گرفته تا پیش دخترش به رشت برود ، هم دلش هوای زیارت خواهر امام را کرده هم می خواهد تا آنجا نذر و نیازی بکند، دلش گرفته و میل داشت جند روز تو عالم خودش باشد مقدمات سفرش را آماده کرد و با بقچه و یک مقدار خیار وباقلایی که از باغش چیده بود همراه با پسر کوچکش که همراهیش کرده بود تا جاده برای سوار شدن ماشین عازم این سفر کوتاه شد .
"مارجان خوش آمدی قدم رنجه کردی" صدای دختر بزرگش که مدت 2 ماهی بود نشنیده بود بنظرش تکیده و بی رمق نشان میداد جوابش فقط در این چند جمله خلاصه گردید چرا اینقدر تنها و خسته ای نجمه مگر شوهرت به تو نمی رسد و جواب دخترش نجمه هم در سکوت و گذر از جواب سپری گردید از مهمانی اش در خانه نجمه 2 روزی می گذشت و فقط این چند روز همش می خوابید آخر خانه دخترش که ته یک کوچه بن بست داخل شهر بود و سکوت و آرامش عجیبی بر آن حاکم بود یک روز بعد از ظهر همراه دخترش که به زیارت خواهر امام رفته بود کلی نذر و نیاز کرد تا خدا برایشان سال پربار و پر محصولی ببار آورد و چقدر هم گریه کرده بود بخاطر مشتی هدایت که از دست داده بود و گل خانم که مونس تنهایی اش بود چشماش گل انداخته بود دخترش نجمه همش می گفت پیله مار بس کن آخرش بخاطر این بیجار و مردم و دوستان جان خودته می گذاری ، شب که جا گذاشته بودند صدای رعد و برق همراه با ریزش باران برای پیله مار نیایش به درگاه خدا را داشت و ممنون از سپاس بیکرانش می کرد و همان شب هم تصمیم گرفت تا فردا برگردد تا فکر مزرعه بیشتر آزارش ندهد صبح کله سحر پا شد و مثل دهات که بساط چای و صبحانه را راه می انداخت سفره را چید و خورده و نخورده راه افتاد که برود پیله مار کجا می روی این صدای نوه اش بود که می خواست تا ایستگاه با او بیاید و همین را هم انجام داد ظهر که به روستا رسید تقریبا از بارانی که از دیروز می بارید خیس شده بود اهل محل همه می گفتند که خانم بزرگ که همان پیله مارجان باشد رفته زیارت و چون زیارتش قبول شده راز و نیازش هم بدرگاه خداوند تایید شده و چون تنها سادات محل هم هست امسال در پناه وجود او همه ایمن و مزارعشان پر از محصول می گردد شب را هم بعضی از افراد در خانه اش آمده و شمع نذر کرده بودند.
شب که رو به سیاهی می رفت پیله مار هم دیگر انگار تمام غم هاش داشت رو به پایان می رفت و در دلش بجای غم یک جور خوشحالی احساس می کرد همینطور که چشماش سنگین می شد مشتی هدایت ، گل خانم ، مشتی رجب وهمه و همه جلویش رژه میرفتند و احساس می کرد دارد سبک می شود و این احساس آنقدر در او قوی می گشت که لحظه به لحظه سبکی اش را بیشتر می کرد ، در تمام آن لحظات کسی حتی فکرش را هم نمی کرد که خانم بزرگ دیگر صبح برایشان کله سحر اجاق روشن نمی کند و لانه اردک ها را دیگر باز نمی کند و موقع ناهار دعا برایشان کسی نیست بخواند و بگوید خدایا از نعمتهایی که بیدریغ به ما دادی سپاس گزاریم.
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۳/۲۴/۱۳۸۷
|
برچسب ها تاریخ انتشار : 24/03/87
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷
داستان بهروز
نگارش در 19/02/87
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۲/۱۹/۱۳۸۷
|
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷
رجعت به گذشته و خاطره های بیاد ماندنی برای هر فردی که در زمان حال زندگی می کند نشانگان گذشته را با خود دارد این امر وقتی که به یک قطعه موسیقی که به زمان مادری گیلکی هم خوانده شده باشد گوش دهی بیشتر می شود غنای شعر،چیرگی خواننده و تسلط نوازندگان گویی تو را به شالیزارها برده و عطر برنج را در تک تک سلولهای بدنت می نشاند ،با یک قطعه آهنگ احساس می کنی در کنار یار و محبوب آینده ات قدم می زنی و گل می چینی و شکوفه های تازه رسیده بهاری را بدستان زیبا رویت می دهی و یا اینکه در زیر باران علیرغم اینکه یار و یاور هردو خیس از باران شده اند دست در دست یکدیگر نغمه های زندگی زمزمه کنان در جنگل گذرمی کنند و یا در حالی که در دریا بفکر رزق از بیکرانگی آن میباشی در فکر خانواده ات هم چنان زمزمه زندگی داری و چه زیباست این هماهنگی و هارمونی قطعات که با گوش جان شنیده می شود . همه اینها را گفتم چون باید یاد و خاطر عزیزانی مانند عاشورپور که تمام زندگی اش وقف زیباییهای موسیقی گیلان شده است زنده داشت،وقتی مراسمی را که گروه های کوهنوردی گیلان در بزرگداشت این شخصیت بیاد ماندنی برگذار کردند در ذهن خود مرور می کردم یاد زحمت های فراوان این عزیز و اساتید گرانقدر دیگری مانند ایشان که چقدر توانستند برای گیلان و گیلانی عرصه زندگانی باشند افتادم،حالا چرا عاشورپور توانسته از بین دیگران در عرصه شعر و موسیقایی در گیلان یک سر و گردن بالاتر باشد و تاثیر گذاری بیشتری از خود بیاد بگذارد باید او را با شاعر بزرگ گیلان محمد علی افراشته مقایسه کرد چون شعرهای افراشته تا همین یک دهه پیش ورد زبان دورترین روستاییان گیلان بود و حتی در دوران انقلاب کمتر روستایی را می دیدی که شعری از افراشته حفظ نباشد،شعرهایی که از دل بر می آمد و بر جان می نشست،عطر زندگی و حرکت را با شالیزار و جنگل و باران گیلان در می آمیخت و بدینسان ازشعر برای شنونده تکاپو و حرکت ببار می آورد،بدیگر سخن وقتی که به موسیقی گیلان در کل و بالاخص به موسیقی نوع عاشورپور گوش فرا دهی جانت لبریز از عشق،دوستی،فداکاری،عشق به خانواده و طبیعت دوستی می شود و جایی برای غم و ناامیدی در وجودت نمی ماند.
صبح کله سحر پاشدن و سر بیجار رفتن و کار طاقت فرسای روی زمین مرا بیاد زمانهای گذشته می اندازد که در مزرعه های شالیکاری موقع قبل از ناهار یعنی حدود 9 الی 10 صبح که همه خسته و گرسنه از کار بودند و لقمه ای برنج و تخم مرغ محلی و احیانا پنیر برای سفره شان آماده می شد رادیو محلی گیلان برایشان موسیقی پخش می کرد پوررضا،ناصر مسعودی،زنده یاد جفرودی(با شعر معروف قدیمی رشتی) ،ناصر وحدتی و عاشورپور که همه اشان با نغمه های زندگی که ازآن دوران تا کنون در دلهای بسیاری از گیلانیها بجا گذاشته اند و به یقین من حتی با گذشت نسلها و تخریب فرهنگ بومی هم از یادها زدوده نمی شود.
بیا بیشیم کوهان جور دور جه آدم گیل کر
همه دونیا یه بنیم امی زیر پا ای کوجی کر
درددل زیاد دارم شیرین حکایت گیل کر
بیایید خاطر عزیزان مان عاشورپور،جفرودی و دیگر هنرمندانی که در عرصه موسیقی زیبای گیلان زحمت های بسیار کشیده اند را پاس بداریم.
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۲/۰۵/۱۳۸۷
|
یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷
در اندوه زخم های زمین
کانون ديده بانان زمين : شعر از فرشته موثق نژاد- ارذیبهشت 1387
من اهل زمینم ،
زبانم زمینی ست!
و قلبم که سرشار از این آبی مهربان است،
به گاه تپیدن،
در اندوه این زخم های زمین است.
چه سرخ است و خونین،
به چنگ بسی ناجوانمرد مردان،
اسیر و غم آلود!
گهی جنگلش را بسوزند
و انبانی از پول دوزند!
گهی چشمه سارش ببندند
و بر تشنگی گیاهش بخندند!
خراشیده چهره به چنگال دود و سیاهی
به برج و به ویلا همه سبزه زارش تباهی
در انبوهی از فاضلاب و زباله
توان کی ز شادی ، به خیره نگاهی ؟
هرآنکس پلشتی به پیشش فزون تر ،
تو گوئی که فخر و جلال، افتخارش ، فزون تر ،
و حکم ریاست بر این نازنین پیکر بی دفاعش ، فزون تر!
***
کجا سایه ساری که در آن نشینم
و گرمای تن را بگیرم؟
کجا کودکانم به بازی درآیند،
مرغان آبی سرودی سرآیند؟
***
بناگه همه تیره گی ها دامن بگیرد،
شود سیل و هر سو نشانه بگیرد،
زمین و زمان گوئی آخر پذیرد،
هر آنچه پلیدیست پایان بگیرد.
***
پس اکنون بیائید پیمان ببندیم
که ره بر همه این خرابی ببندیم!
چراغ فردای زمین چندان پر فروغ نیست، وقت عمل همین حالاست!
کانون ديده بانان زمين : فرشته موثق نژاد - اردیبهشت 1387
آنچه که توسط بشر بر سر زمین آمده گویای درخطر قرار گرفتن تمامی افراد بشر و حتی نسل آینده در اثر تخریب هائی است که به دست خود بشر انجام گرفته است.
شعار روز زمین در سال 2005 بر این امر تاکید داشت که باید برای دفاع از کودکانمان در مقابل خطراتی که آنها را به دلیل تغییرات آب و هوا، نابودی جنگل ها، آلودگی وکاهش آب، آلودگی های شیمیائی ، برهم خوردن تعادل زیستی و سرانجام تخریب کره زمین به دولتمردان و مسؤلین نسبت به مسؤلیت خطیری که بردوش آنهاست، هشدار داده شود که در صورت ادامه روند کنونی آینده تاریکی در انتظار فرزندانمان و سلامتی خودمان است. با گذشت بیش از دو سال از مطرح شدن این شعار هنوز نشانه های قوی از توجه به آن، دست کم در کشور خودمان که این روز را با عنوان " روز زمین پاک " تبلیغ می کند، مشاهده نمی شود و خطر آلودگی ها و تخریب ها سایه شوم خود را بر زندگی مردم بویژه کودکان انداخته است .
روز زمین ؛ این مروارید آبی گرانقدر، جشن اعتدال زمین و پر از معناست . این یعنی زمانی که تاریکی و روشنائی در اعتدال با یکدیگر قرار می گیرند.
بسیاری از کشورهای دنیا در تدارک برگزاری باشکوه روز زمین هستند. برخی با اعتراض به دولتمردان، برخی با مبارزه علیه تآسیس صنایع مخرب و برخی با گردهمائی و فراخوان و برگزاری نمایشگاه، جمع آوری امضا و... به بزرگداشت این روز می پردازند تا دولتمردان را به اقدامات فوری و معقول وادار سازند .
این در حالی است که جان مک کانل طراح پرچم روز زمین، می گوید: " جشن اعتدال زمین در ماه مارس ، برمی گردد به جشن های باستانی ایران و چین باستان ."
اکنون سؤال اینجاست که جای کشور ایران در این مراسم و در این هشدارها کجاست ؟
سایه سنگین عدم برنامه ریزی و مدیریت همه جانبه نگر، اجرای پروژه های مخرب آب و جنگل و خاک و هوا و عدم توجه به منافع عمومی و حقوق ملت، چنان بر گرده محیط زیست کشور فشار وارد می آورد که چشم انداز فردای محیط زیست را جز تاریکی، نویدی نیست.
کودکان بسیاری از مناطق کشور ما در انبوه زباله و گنداب فاضلاب زندگی و بازی می کنند و سلامت آنها به شدت مورد تهدید قرا ر می گیرد.
برنامه های بسیار خردمندانه برپایه آمایش سرزمین لازم است تا برای معضلاتی چون زباله های شهری، فاضلاب، آبخیزداری،حفظ جنگل ها و مراتع، حفاظت از تالاب ها ، حفظ تنوع زیستی شگفت انگیز کشور، حفظ حیات جانوری و گیاهی کم نظیر سرزمین ایران به کار گرفته شود تا این سرمایه های گرانبها، اینچنین مورد تعرض و تخریب های آگاهانه و نا آگاهانه قرار نگیرد. برای دستیابی به این هدف ، فردا بسیار دیر است ، وقت عمل همین حالاست !
*****
پرچم زمین در سال 1970 توسط پایه گذار روز زمین و پیش کسوت در جنبش جهانی صلح، جان مک کانل( John Mc Connel) طراحی شد که در آن از تصویر بسیار زیبا و شگفت انگیز زمین که توسط آپولوی 10 گرفته شده بود، استفاده شد.
******
منبع : http://www.earthwatchers.org/
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۲/۰۱/۱۳۸۷
|
پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷
خلقی که ذهنشان در باور و عمرشان در سراب
باور کرده اند که خورشید زناکجاآبادی می درخشد
بی آنکه بدانند در پس هر طلوع،جایگزین هم غروبی ست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هراس ، هراس ناباروری ست
در زمانه ی تمسخر اندیشگی
هرچند زینهار اهل عشق بر ناباوران
تازیانه ای است که در پس هم فرود می آید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حصاری که می کشم بدور خود
انگار که در امتداد نهایت است
باور نمی کنم که دغدغه ها جاده ی عصیانند
و تردید جای پای ثابتی ندارد
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۱/۲۹/۱۳۸۷
|
سهشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷
به بهانه پخش فیلم ژرمینال از شبکه 4 سیما
نوشته شده بوسیله
علی بونه گیر
در
۱/۲۰/۱۳۸۷
|