یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

وضعیت ناخوشایند در گیلان

هر چند که خبرش را قبلا شنیده بودم ولی تا چند روز پیش که با چشمان خودم دیدم باور نمی کردم ، قضیه از اینقرار است که زمینهای دامپروری سفیدرود که شامل مزارع کشت علوفه ، برنج ، گندمزار و.. بود بیش از نصف به دم تیغ لودر و بلدوزرها سپرده و مسطح گردید تا کار ساخت مسکن 99 ساله را برای متقاضیان به انجام برساند ، مزارع و جاده ای که تا سالها وقتی از جاده خلوت آن گذر می کردی فقط نغمه های بلبلان و سایر پرندگان زیبا را مشاهده می کردی و تا ساعتها اثری از ماشین و آدمیزاد در آن مشاهده نمی شد ، اکنون با شروع بکار پیمانکاران بخش خصوصی برای احداث مجتمع های مسکونی تنها جاده خلوت آن مملو از ماشین های سنگین و رفت و آمد وسایل متفرقه برای حمل مصالح به این منطقه می باشد و کل این منطقه زیبا تبدیل به جاده عمومی گشته که دیگر حتی لزومی برای وجود کیوسک نگهبانی در دو طرف این منطقه که یکی از مسیر لاکان و دیگری از مسیر جاده امامزاده هاشم می باشد احساس نمی شود ، روال خصوصی سازی دامنه اش به شرکت سپیدرود گیلان چند سالی است که رسیده و برف سنگین سال 83 این رویه ورشکسته را تشدید کرده است حالیا بعد از آن برف سنگین بیشتر سالن های تغذیه و نگهداری دام فرو ریخته اند و دیگر اثری از دامداری و دام در آن مشاهده نمی شود ، استخرهای پرورش ماهی هم قبلتر به بخش خصوصی اجاره داده شده است فقط مانده بود مزارع که بعضا به مازندرانی ها برای کشت شلتوک و علوفه به اجاره داده شده بود ،‌آخرین خبر هم که این سطور را می نوشتم حاکی از انتقال 1200 راس گاو هلشتاین شیرده آنهم بصورت شبانه و یکجا از دامپروری سپیدرود به استان های مجاور می باشد که قبح این عمل چنان سنگین می باشد که جز گاودزدی اسم دیگری نمی توان برآن نهاد معلوم نیست تا کی باید نظاره گر چنین اعمالی در استان و شهر خود باشیم نکته ای که نباید از آن غافل شد اینست که همه ما در استانی زندگی می کنیم که به آن تعلق داریم و بدون شک منافع و مضار مشترک آن هم به همه تعلق می گیرد پس باید به مسئولان شهر باز هم یاد آوری کرد عواقب این کار که هیچ کارشناسی در آن صورت نگرفته دامن شما را هم خواهد گرفت.

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

گمشدگان جنگل

تقدیم به سید ضیاء سیدین آبکناری و الطاف بیکرانش

الان که با خودم فکر می کنم هفت سال قبل درست انگار همین دیروز بود تازه بفکرش افتاده بودند و می خواستند عملی کنند ، چند روزی به جمعه مانده بود که قرارشو در باشگاه چهارم آبان سابق گذاشته بودند ، با اولین تعطیلی هم به امامزاده اسحاق برسند و هم یک گردشی کرده باشند ، حاج احمد گلزار که مغازه خیاطی اش را شب جمعه می بست دل توی دلش نبود چون قولش را به سید ضیا داده بود و گفته بود که در این سفر چند نفری را هم با خودش می آورد و حسابی کیف می کنند ، گوشی را برداشت و شماره سید ضیا را گرفت:
" سلام سید چطوری "
"شکر خدا بد نیستم "
"فردا آماده باش که داریم میریم کوه و جنگل، قبول بیفتد یک زیارتی هم می کنیم ، وسایلت را هم با خودت بیار"
"حالا کو تا فردا"
دوباره مکث کرد و پشت گوشی با رضایت گفت:
" باشه کوله پشتیمو با خودم میارم"
آنطرف تلفن سید ضیا بود که با شنیدن صدای گلزار برقی در چشمانش از خوشحالی می درخشید صدای ضیا که از پشت تلفن شنیده می شد انگار یکجور انرژی تو دل آدم ایجاد می کرد ، راستش سنش به شصت نمی رسید ولی قیافه اش حدودا نشان می داد ، یکجور ظاهر و باطن صاف و صادق که کمتر در هر کسی پیدا می شود در او نمایان بود ، راه رفتن و سادگی اش علیرغم انرژی درونی بی انتهای او ساده و بی پیرایه بود ، همیشه خدا گل می گفت و گل می شنفت ، نه توی کار و زندگی برایش معنی نداشت ، همیشه سخترین و پر مشقت ترین کارها را بعهده می گرفت و به طیب خاطر انجام می داد.سید ضیا در افکار خودش بود که صدای حاج خانمش چرتش را پاره کرد
"بازم که می خواهی راه بیفتی روز تعطیلی بری دنبال رفیق بازیت ، دیگه بس کن برو دنبال زندگی و بچه هات شنیدم که رفیقات پشت تلفن قرار مدار فردا را باهات گذاشتند ، پس ما آدم نیستیم ، فردا چی کار کنیم توی خونه بمونیم و بپوسیم"
"بابا حاج خانم کوتاه بیا یک روز که هزار روز نمی شه صبر کن برم زیارت برات شمع روشن می کنم ،برات نذر می کنم"
سید ضیا سعی می کرد هر جور شده زنش را راضی کند تا از خر شیطان پایین بیاید ولی او یکریز غر می زد و از رفتن سید ناراحتی می کرد"تا پاسی از شب که گذشت و صدای زنجیرکها خواب نیمه شب را برایش تداعی کرد دیگر از نای افتاد و پلکهایش را از خستگی روی هم گذاشت و خوابید .
ساعت شش صبح همانطور که گلزار وعده داده بود یک پیکان استیشن دربست کرایه کرده بود و قرار مدارش را سر ایستگاه سابق فومن گذاشته بود همه باید اونجا می رسیدند ، در تاریکی های صبحگاهی اول زمستانی هنوز خورشید طلوع نکرده بود و سرمای تازه رسیده درتن احساس می شد
"سلام سید چطوری"
اولین نفری که رسیده بود خود ضیا بود دقایقی نگذشته بود که صدای احمد گلزار را می شنید
"شکر خدا شما چطورید"
با دقایقی تحمل بقیه افراد هم رسیدند محمد رضا گلزار،زبردست،قاسم نجاتی و چند نفر دیگر که تقریبا برای اولین بار با جمع دیده می شدند مجموعا به هفت نفر می رسیدند حالا مشکل اصلی گروه چپیدن این هفت نفر به داخل ماشین بود بالاخره هر جور بود دو نفر جلو و بقیه افراد که لاغرتر از دو نفر جلویی بودند پشت ماشن سوار شدند .با حرکت ماشین ضیا هم با اون از زمین کنده شد و احساس کرد در یک عالم دیگر به حرکت در آمده ، خط سیر جاده را که با چشم می پیمود دل توی دلش نبود چون اولین باری بود که به یک سفر کوهستانی می آمد ولی احساسی که بر او غلبه می کرد حس توانمندی بود که در همه زندگی همراهش بود ، حسی که در 11 سالگی زمانی که بعلت اختلاف با پدر منزل را ترک کرده و 26 سال در مغازه تولیدی کفش مشغول بکار بوده با او همراه بوده و شبهایی که بعلت کار زیاد وخستگی چشم هایش را رویهم نمی گذاشت همیشه عزت نفسش بود که یاری اش میداد
"توی چه فکری سید نکند داری توی روز روشن خواب حاج خانمتو می بینی"
اینبار قاسم نجاتی بود که سعی می کرد چرت سید را پاره کند و اونو از عوالمات خودش بیرون بیاورد
"بابا کی گفته من تو فکر حاج خانمم ، داشتم از این همه زیبایی توی راه کیف می کردم"
عقربه ساعت بیست دقیقه به 7 صبح را نشان می داد و هوا داشت کم کم به روشنی می رفت تازه به شفت رسیده بودند و مغازه ها تک و توک باز می کردند
"مردیم از گرسنگی ، نگهدارید یک نیمروبا چای بخوریم"
قیافه زبر دست که از سرما ، گشنگی و چپیدن توی ماشین توی خودش رفته بود بیشتر از بقیه افراد مشخص بود و همو بود که به راننده گفت تا برای صبحانه نگهدارد.نان گرم ، پنیر و تخم مرغ محلی ، پشت سرش هم چای دبش ، لب و لوچه همه را آویزان کرده بود بیشتر دلشان چرت بعد از صبحانه می خواست چون بیرون از قهوه خانه سرمای شدیدی پایین آمده بود
"پاشید بریم وقت تنگه دیر می رسیم هوا زیاد جالب نیست "
ساعت از 7 کمی بیشتر بود که دوباره راه افتادند به طرف خرمکش و حدودا نیم ساعت بعد رسیدند ، در خرمکش علیرغم اینکه هوا خوب بود ولی برف کاملا همه جا را پوشانده بود ضیا احساس می کرد که زیباترین جای روی زمین زیر پایش قرار دارد. "خدایا چه زیبایی بود که اینجا قسمت ما کردی"زمستان که می آید کم کم برگهای پاییزی که از زردی پژمرده و بزمین ریخته شده اند با بارشهای برف در مناطق کوهپایه ای کمتر بچشم می آیند و صدای نغمه خوان بلبلان و ترنم های دارکوب دیگر گوش نوازی نمی کند ، زیباییهای طبیعت روی دیگر خود را جلوه گر ساخته و سپیدی با جامه ای سرد و سخت برز مین می نشیند ، دیگر در این فصل منطقه ترددها باید آگاهانه و با وسایل کافی باشد و گرنه هر محاسبه غلط یعنی سرما و یخ زدگی و تقریبا امکان هرگونه کمک رسانی نیز موجود نیست. آبشار خرمکش با زیباییهای وصف نشدنی که کلام از تعریفش عاجز می ماند تا ساعت 5/9 صبح در زیر پاهای گروه بود و از اینجا مسیر حرکت گروه به طرف امامزاده اسحاق ادامه پیدا می کرد.سید ضیا همینطور که سعی می کرد شیب تقریبا عمودی رابپیماید برگشت و رو به احمد گلزار گفت
:"حاجی راه بیفت جلو تا بقیه پشت سرت راه بیفتن و کسی عقب نمونه"
صدای قاسم نجاتی هم از پشت سر شنیده می شد که تقریبا با فریاد می گفت :
"بابا ماشاالله همتون که صبحانه هم نوش جان کردید دیالا بجنبید وقت نداریم اینجا زود تاریک می شه تا برسیم به امامزاده و برگردیم یک وقت دیدی شب شد و تو راه گیرکردیم"
حاج احمد گلزار در حالی که به آهستگی قدمهای پیوسته اش را می پیمود اعتنایی به گفته های دوستان نکرد و همچنان بعنوان راهنما در جلو گروه به راه خود ادامه می داد ، ساعت 1 بود که به امامزاده رسیدند اطراف زیارتگاه پوشیده از برف و دور بر مغازه ها که همه بسته بودند قندیلهای یخی بسیار زیبایی زده بود ، سید ضیا علیرغم غرولند های گلزار از جمع جدا گشت و سعی کرد مامنی برای گروه پیدا کند و بهمین خاطر ابتدا بری زیارت اولین نفری بود که بطرف امامزاده حرکت کرد بالای امامزاده که رسید نگاهی به دور و اطراف خودش کرد و احساس کرد علیرغم پوشش برف زیاد و صافی آسمان انگار بلندی قله ای ایستاده و به تمام اطرافش احاطه دارد ، متولی امامزاده مردی میانسال بود که علیرغم سرما و ترک اهالی محل تقریبا یکه وتنها در محل باقی مانده بود ،‌با دیدن این جمع چند نفره آنهم در این سرما شگفت زده شد و رو به سید ضیا کرد و گفت :
"آقا جان اینجا کجا ، تو این فصل کمتر کسی برای زیارت می آید با چی اومدید اینجا"
"پای پیاده اومدیم بابا 7 نفری می شیم هم اومدیم زیارت بکنیم هم از طبیعت خدا لذت ببریم "
"آخه این وقت سال که اینجا گردشی نداره بابا پاشید بریم خونه ما یک دمی تازه بکنید "
منزل متولی با امامزاده فاصله زیادی نداشت ، انتهای سرازیری را که پایین می آمدی سمت راست کلبه ای بود که جلویش یک دهنه مغازه بود ولی در این فصل بعلت سرما ونبودن مسافر بسته بود و قندیلهای یخی منظره جالبی به آن داده بود
"یاالله مهمان داریم خانم بلند شو برا ی مهمانهای ما چای و غذا آماده کن "
خود آقا رسول متولی امامزاده چند تا کنده هیزم را که بیرون درب برای چنین روزهایی گذاشته بود برداشت و با خود داخل منزل آورده و داخل بخاری که تازه شعله گرفته بود گذاشت ، شعله های آتش داخل بخاری کم کم جان دوباره ای گرفت و گرما کم کم بر تن خسته کوه پیمایان جان تازه ای بخشید "دستت درد نکند مشدی رسول الحق و انصاف که کدبانو توی خانه داری، ازاین چایت یک لیوان دیگه هم بده تا بخوریم "زبردست همچنان که از چای جان دوباره ای گرفته بود از فکر سرمای بیرون لیوان دیگر را هم پشت سرش بالا کشید و رو کرد به جمع و گفت :
"مثل اینکه بعد از چای گرسنه تان هم شده رورا بنازم یعنی چی ناهار هم می خواهید اینجا تلپ بشید "
مشتی رسول برگشت و گفت :
"رسم ما این نیست که مهمانی را منزل بیاریم بعد بگذاریم گرسنه از خانه برود ، همه باید ناهار بخورید بعد هر تصمیمی گرفتید با خودتان"سید ضیا برگشت و گفت :قربانت مشتی جان گفته بودند اهالی اینجا مهمان نوازند ولی واقعا مثل اینکه سنگ تمام گذاشتید"بهر حال بعد از دقایقی چند سفره ای و غذای گرم و دلی سیر ارمغان میزبان مهمان نواز مشدی رسول برای تازه رسیده های ناخوانده بود ناهار را که خوردند بعد از ساعتی استراحت در حالی که عقربه حدودا 5 بعد از ظهر را نشان می داد و هوا تقریبا می رفت که رو به تاریکی برود قصد برگشت به پایین رسما از طرف راهنمای برنامه اعلام شد ، درب منزل را که قاسم نجاتی باز کرد هجوم باد سرد بود که گرمای داخل منزل را به بوران بیرون می داد و هوا می رفت که دوباره شروع به باریدن برف بکند
"بنازم این هوا را حالا کی می خواد این همه راه رو تو این هوا برگرده"
یکی از بچه های تازه وارد که اسمش علی بود رو کرد به محمد گلزار و گفت :
"چیزی نیست فقط کافیه اراده کنیم حاج احمد هم راه رو بلده و راهنمای خوبیه دیگه چه غمی داریم "
سید ضیا گفت: " شما هم همش سخت می گیرید فوقش چند ساعت تو تاریکی و برف راه بیشتر بریم مثلا چه اتفاقی می افتد"محمد گلزار گفت : من که چیزی نگفتم پاشید دنبال حاج احمد راه بفتیم تا بجای راه افتادن چانه تان گرم نشه "قدم برداری در هوای سرد رو به تاریکی کم کم در دل همه خوف ایجاد می کرد فقط سید ضیا بود که بدون واهمه گام برمی داشت و توی دلش غنچه شادی باز می شد و با خودش می گفت حالا کو برنامه ها دارم باید بعد از این که برگشتیم اسمم را توی یکی از این گروه ها بنویسم و شروع بکنم بطور جدی کوه نوردی بکنم خدا را چه دیدی شاید خدا خواست یک وقت ما هم رفتیم دماوند رو فتح کردیم و به قله های بزرگ رسیدیم .سر سومین پیچ دومین ساعتی بود که از امامزاده دور شده بودند و هوا کاملا تاریک شده بود و همه با چراغ قوه ای که حاج احمد در دست داشت دنبالش توی برف حرکت می کردند ، شب کوهستان ، سپیدی برف که همه جا را پوشانده بود ، صدای خش خش زیر پا همهمه ای بود که کم کم همه را فرا می گرفت ،در بعضی جاها رد پاهایی روی برف دیده می شد و معلوم بود که حیوانی تازه ردشده است چون جاپا تازه بود و برف رویش را نپوشانده بود زبر دست برگشت و با خنده رو به جمع گفت :
"بچه ها آماده شید که همین دور وبر گرگ یا پلنگی آماده می شه برای صرف شام "
قاسم نجاتی حرف زبردست را ادامه داد و گفت :
"یعنی ما 7 نفر نمی تونیم حریف دوتا حیوان بشیم که ترس بخودمان راه می دیم"
جلوی گروه که راهنمای برنامه احمد گلزار بود سعی می کرد نقش سرپرستی خودش را بخوبی انجام دهد و ترس بر گروه حاکم نشود ، سر پایینی را که ادامه می دادند باید مسیر یابی دوباره می کردند تا راه صحیح را پیدا کنند ، خودش زمانهای گذشته که جوانتر بود یک بار این مسیر را پای پیاده طی کرده بود بخاطر همین هم راهنمای برنامه شده بود ولی شب کوهستان آنهم در فصل سرما و برف یک فرد با تجربه و مسلط فقط می تواند آدم چیره ای باشداحمد گلزار دستور توقف و استراحت داد ، همه گروه در حالی که خسته بودند هرجایی را که گیر می آوردند ولو می شدند تا برای لحظه ای هم که شده خستگی را از تن بیرون کنند ، شلوارهای پشمی که جلوی بخاری مشتی رسول متولی امامزاده خشک و مطبوع شده بود نم برداشته و سرما بر خستگی و بیحالی گروه اضافه می کرد سید ضیا کوله پشتی را برای چند لحظه پایین گذاشت و از داخل قمقمه که با خود آورده بود جرعه ای نوشید سپس مقداری کشمش داخل دهانش گذاشت تا قوت دوباره ای بگیرد ، در همان حال که سعی می کرد مزه کشمش را با جویدن در دهانش از دست ندهد رو کرد و به قاسم نجاتی گفت :
"فردا روز که میشه همه این جریانات را به خانمهاتان می گید و برایشان ژست قهرمانها را در می آرید تا از گیر سه پیچشان خلاص بشید"
فرمان حرکت دوباره بود که جانهای خسته را از روی برفها بلند می کرد تا دوباره راه برگشت طی شود .یک ساعت بعد که داخل جنگل براه خود ادامه دادند تقریبا همگی یقین کرده بودند که راه را گم کرده اند عقربه ساعت نزدیک 9 شب را نشان می داد ، قدم برداری و برف کوبی برای کسانی مثل این گروه 7 نفره که اولین تجربه آنهم در شب رو به زمستان جنگلهای کوهستانی گیلان را تجربه می کردند سخت و آزار دهنده بود ، صدای هیاهو و خنده های سید ضیا بود که یکریز سکوت کوهستان را می شکست و بر تعجب بقیه افراد گروه که همه تقریبا ترسیده و نا امید بودند می افزود.قاسم نجاتی رو کرد به احمد گلزار و گفت :
"آخرش ما نفهمیدیم این سید ضیا چی خورده که اینهمه شنگوله ، بابا بچه ها ناراحتند ، همه گم شدیم چرا اینقدر سوت می زنه و بلند می خنده ، نکنه ما را دست انداخته"
سید ضیا که صحبتهای قاسم نجاتی را شنیده بود گفت :
"بابا دستت درد نکند حالا ما شما را دست می اندازیم ، ما که خودمان دست انداخته دیگرانیم ، فداتشم بد می کنم روحیه تان را زیاد می کنم تا ترستان بیفتد ، باشه دیگر هیچی نمی گم تا فقط زوزه گرگها و شغالها را بشنوید"
"حرف می زنی آقا ضیا ، یعنی ما 7 نفر از شغال هم می ترسیم که جنابعالی اینجوری به ما روحیه بدی"
زبر دست که بعد از ساعتی به حرف آمده بود سعی می کرد ترس درونی خود را پنهان کند ولی علیرغم تلاش و گفته اش واهمه و خوف در چهره او بیشتر از دیگران نمایان بود .حالا دیگر عقربه ساعت 10 شب را نشان می داد و همه از گم شدن مطمئن بودند ولی ناچارا با اطمینان به گلزار همه در فکر این بودند که بالاخره به یک جایی می رسند .طبیعت وصف ناشدنی شب های زمستانی جنگلهای کوهستانی گیلان برای گروه دیگر رو به فراموشی رفته بود و ترس جای خود را به نیروی لذت و کامجویی از زندگی داده بود ، همه اعضای گروه در سکوت مطلق و در تاریکی به حرکت خود ادامه می دادند که صدای زوزه حیوانی وحشی که گویا در همان نزدیکی ها بود همه را میخکوب کرد سید ضیا برگشت و گفت " نترسید بابا صدای زوزه سگهای چوپانه که نزدیکی های ما است قول می دم که صدای گرگ نیست "قاسم نجاتی رو کرد و گفت :
"حاجی ساکت یعنی تو صدای سگو از گرگ نمی تونی تشخیص بدی"
"بابا به پیر به پیغمبر گرگ کجاست ، این صدای سگ چوپانه"
زبردست که از ترس و ناامیدی تقریبا گرگ را در دو قدمی خود احساس می کرد گفت :
"آخرش دیدید با اطمینان بیخود به گلزار همه عقلمان را در بست تحویلش دادیم حالا اینهم شده عاقبتمان که ندانیم به جلو یا عقب برگردیم "
ضیا گفت نترسید بابا نگفتم صدای زوزه سگها است بریم جلو قول می دم "
با جلو رفتن گروه صدای وهم آور زوزه درسکوت مطلق شب بیشتر شده و همه از خوف تقریبا بر خود می لرزیدند،صدای زوزه نزدیک و نزدیک تر شده بود ولی ته دل همه قرص شده بود که این صدای گرگ نیست و راهی برای نجات گروه از سردر گمی بالاخره پیدا می شود .در اعماق جنگل ، کلبه ای چوپانی با چند سگ که همه از گرگ قوی تر و درنده تر بودند گروه را دوره کرده و با کوچکترین حرکت رو به جلوی سریع لقمه چپ سگها می شدند ، چوپان از کلبه بیرون آمد سگها را آرام نمود و فانوس را به جلو گرفت و تقریبا از وحشت و تعجب بر جای خود یخ زده بود
"جل الخالق شماها دیگر چه موجوداتی هستید،نکنه جنید یا من به کله ام زده ، اینوقت شب اینجا چه کار می کنید "
صدای محکم چوپان نوید شکست بن بست جنگل را برای اعضای گروه داشت و همه تقریبا خوشحال بودند که بالاخره به یک جایی رسیده اند بعدش با خداست
"خدا را شکر نگفتم ته توان آدمی نیرویی است که همیشه آدمو به جلو می بره و راه زندگی را برایش آسان می کنه پس هیچوقت سخت نگیرید"
گفته های ضیا تاکید دوباره ای بود بر رفتار مقاوم و در عین حال بی پیرایه اش و همه گروه آن را در عمل دیده و پذیرفته بودند بعداز ساعتی استراحت چوپان جنگلی که حالا همه اسمش را عین الله ساعی می دانستند با تفنگ سر پر در جلو گروه قرار گرفت و بعد از 5/2 ساعت راهپیمایی گروه را بسلامت به جاده نزدیک شهر شفت رساند و با اصرار بچه های گروه مژدگانی که حاصل زحمت در شب سرد زمستان برای نجات گروه بود را دریافت کرد و دعای خیر خود را بدرقه آنان نمود ، گروه با دو پیکان سواری که از اهالی محل دربستی کرایه کرده بودند به سلامت به شهر رشت رسیدند و خانواده ها از نگرانی رهایی یافتند .از آن زمان تا کنون که حدود 7 الی 8 سالی می شود هر زمان سید ضیا به منطقه جنگلی امامزاده اسحاق شفت می رود هر طور شده سعی می کند عین الله ساعی جنگلی کوه نشین و مشهدی رسول متولی امامزاده را پیدا کند و برایشان سوغاتی ببرد تا گذشت زمان خاطره زیبای شب کوهستان را از ذهنش نزداید.راستی که مردمان خطه گیلان چقدر سخت کوش و از جان مایه اند سید ضیا سیدین اکنون دغدغه هیمالیا نوردی در سر دارد و علیرغم تلاشهای بی وقفه اش در گروههای کوهنوردی اینک بطور مستقل به فعالیتهای ورزشی خود ادامه می دهد

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷

نقدی بر کتاب سه امکان برای خوزه پیتر هلن کویچ

با خواندن داستانهایی از این دست که سعی شده فضای مدرنیسم در ادبیات با پیوندی به پست مدرنیسم ارتباط داشته باشد فاصله گرفتن از رخدادهای رئالیستی و واقعیات روزمره زندگی و جایگاه آدمها در این رخدادها بیشتر خود را نشان می دهد ، نوشته هایی این گونه سعی بیشتری در فاصله گرفتن از رخدادهای اجتماعی نشان می دهند تا بنوعی به حیات ادبی خود ادامه دهند ، حوادث ، صداها و استعاره ها به یک نوع سردرگمی خواننده اضافه می کنند ، بطورمشخص در داستان پل که نمونه مشخصی برای بازتاب پست مدرن و نه لاجرم خود آن می باشد خواننده فقط به صداها دسترسی دارد و اصل قضیه داستان به یک نوع سردرگمی بیشتر شباهت دارد ، البته فاصله گرفتن شعر و ادبیات کنونی از زندگی اجتماعی از دهه هفتاد شروع شده وهنوز این خط سیر ادامه دارد و در این برهه فقط توانسته ایم به یک نوع کمیت و تیتراژ در نسخ ادبی برسیم و کمتر آثار ادبی و فرهنگی با مضامین اجتماعی اجازه چاپ پیدا کرده اند ، درست است که یک نویسنده و کار ادبی اش به همه لایه های اجتماعی باید گریز داشته باشد ولی واقعیات روزمره چنان تلخ و گزنده است که یک اثر ادبی درنگاه کلی باید پیام روشنی داشته باشد ، این پیام هر اسمی که داشته باشد باید فردای بهتر، آموزش نسل نو و چگونگی بهتر زندگی کردن از سطورش روشن باشد

این کتاب با شمارگان 1100 نسخه توسط انتشارات ایلیا رشت در سال 86 به قلم حسین رسول زاده به چاپ نخست رسیده است

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

آه و افسوس

زندگي در جريان بود

پراز نور اميد

لحظه هايش همه از عشق و نويد

سفره هايش بركت

خونه هايش پر گلدون قشنگ

كوچه باغش پر از مهر و وفا

مردمانش همه در صلح و صفا

جاي غم شادي هميشه تو دلا

كينه و ظلم نبود تو شهر ما

فاصله دور نبود تو آدما

چشم ابليس چقدر كور از اين حلقه ما

رد پايش همه جا گم شده از همت ما

آه و افسوس كه اون حلقه گسست

جاي شادي تو دلا غمها نشست

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷

يك روز زندگي آقاي بامرام

حال و روز درستی نداشت صبح که از خواب بیدار شد کیفش را برداشت ، داروهاش را داخلش گذاشت چای خورده و نخورده ماشین را روشن کرد تا هرچه زودتر فاصله انزلی تا رشت را برای محل کار طی کند ، همین جور که تازه براه افتاده بود سیگاری پیچاند و در ذهن خودش مسایل دیروز کارخانه را مرور می کرد یادش آمد با یکی از افراد داخل سالن دیروز گفتگویی کرده و کارگر بیچاره نتوانسته جلوش دربیاید ، چقدر برایش لذت بخش بود از اینکه می دید هیچ کس نمی تواند در مقابلش قد علم کند و از حالت هیستریکی که در برخورد با دیگران داشت به حالت خلسه در می آمد ، دیشب توی خواب دیده بود که با قدمهای استوار توی سالن تولید قدم می زند و به پای هر دستگاهی که می رسدالکی هم که شده شروع به ایراد گیری می کند و کاری می کند که کارگر دستگاه از بودنش در آنجا پشیمان شود. ساعت دقیقا 7:30 دقیقه صبح بود که به محل کارش رسید کارت ساعت را بموقع پانچ کرد و در حالی که از کلافگی گرمایی که از اول صبح خودش را نشان می داد وارد سالن شده بود یکسره از پله ها بالا رفت کیف را گوشه ای پرت کرد و خسته از کلافگی دیروز خودش را برای دعواهای روز کاری جدید آماده نمود در حالی که در اطاق را از پشت قفل می کرد کیف را باز کرد و از داخل شیشه کوچک باریکی که ته کیف جا داده بود به اندازه باریکی حبه ای نرم مشکی برداشت و در حال که از تلخی آن لذت می برد بدهانش گذاشت و قورت داد .
مهندس پیمانی لیسانس مدیریت از دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین چند سال پیش بعنوان سرپرست سالن تولید در ابهر مشغول بکار بود خودش می گفت بخاط اینکه خانمش اهل شمال ( رضوانشهر ) بوده به گیلان آمده ولی قرائن امر حکایت از درگیری های فیزیکی و لفظی او در محیط کاری قبلی اش در ابهر می کرد که ناچارا ترک آنجا کرده بود و روایت می کردند که با بیشتر کارگران آنجا درگیر شده بود.
تعبد ، تعبد زود باش یه چای بیار
صدای خشن و کلفت اش نشان از زورگویی و اقتداری بود که سعی می کرد همیشه در برخورد با دیگران برای زیر سلطه بردنشان حفظ کند .
جناب مهندس صبح اول وقت که چای حاضر نیست باید دم بکشد آنوقت هم ساعت هشت و نیم تا نه است .
باشه پس یه دونه آب داغ وردار بیار زودتر بیار یه عالم کار دارم
باشه قربان چشم
سپس در کیفش را دوباره باز کرد و در حالی که تمام بدنش شروع به مورمور کرده بود دو عدد قرص دیازپام را یکجا برای تکمیل کردن حالتی که داشت بالا رفت قطره استریل چشمی و دههاقرص دیگر و پماد هیدروکورتیزون و....همه از عوالمات دیگرش حکایت می کردند
در حالی که زیر لب با خودش حرف می زد گفت : پدرسوخته بهش گفتم که کار دارم نیم ساعته مارو کاشته یه دونه آب داغ می خواد بیاره ، شماره آبدارخانه را که به عدد 138 ختم می شد گرفت و با صدایی کلفت تر از پیش گفت
مگه نگفتم کار دارم یه دونه آب داغ که اینهمه فس فس نداره مثل اینکه تو زبان آدمیزاد سرت نمی شه
تعبد آبدارچی قدیمی کارخانه بود که بخاطر درگیری های چند سال پیش در قسمت اداری اینک در سالن تولید بساط چای اش براه بود و هفته ای یکبار هم وظیفه نظافت هر اتاقی را در محوطه خودش بعهده داشت ، در حالی که دوباره سرش پایین بود دوباره چشم قربانی گفت و سینی و لیوان آب داغ را با خودش ورداشت و از پله ها بالا برد .
پیمانی وقتی که وارد سالن می شد اولین فکری که همیشه برایش کاملترین فکر بود هوار کشیدن سر هر کسی که بر سر راهش سبز می شد بود ، ساعت 8 صبح بود و تازه از اتاق خودش بیرون آمده بود ، در مغزش حالت خلسه ای که تحت تاثیر تریاک و دیازپام ایجاد شده بود کیفش را کوک کرده بود ، هیچوقت عادت نداشت کسی را بنام محترمانه صدا بزند مثلا آقای فلان ویا ...
اولین دستگاهی که رسید جواب سلام را نداد و گفت اوی مگر نگفتم داری این خط را راه می اندازی باید با من هماهنگ کنی ، اپراتور دستگاه که حدودا 15 سالی بود که روی آن کار می کرد قیافه خسته و کسل کننده رئیس تولید را همیشه بیاد داشت
قربان با ناعمی هماهنگ کردم خودشان گفتند که راه بیندازم ، پیمانی گردنش را تکانی داده و در حالی که سعی می کرد اقتدار بیشتری از خودش نشان بدهد صدایش را بلندتر کرد و گفت مگر صد بار نگفتم تا من اجازه ندادم هیچ بزی حق ندارد خطی را راه بیندازد ، آخر از دست شما من دق می کنم آخه چند سال می خواهید بز باقی بمانید کی می خواهید بفهمید ، اصلا شما رشتی ها همه تان یه جورایی تون می شه بخاطر همینه که در هیچ زمینه ای نمی تونید پیشرفت کنید
پرویز اپراتور دستگاه که از بد حادثه اولین مخاطب پیمانی در صبح اول وقت بود مدتها بود که به اخلاقش عادت کرده بود و سعی نمی کرد زیاد با او درگیر شود بخاطر همین حرفهایش را نشنیده گرفت و به کارش ادامه داد .
دفتر تولید دومین جایی بود که صبح اول وقت پاتوق پیمانی بود و سعی می کرد باصطلاح خودش آنجا را مرکز رتق و فتق امورقرار داده و مرکز فرماندهی خودش را در آنجا مستقر کند، همین طور که به طرف دفتر می آمد یکهو احساس کرد حس عجیبی در بدنش زیاد شده و یک خوشی زاید الوصفی تمام وجودش را فرا می گیرد به میمنت این خوشی هم بود که ذهنش به سمت کله پا کردن یکی از نیروهای قدیمی افتاد کسی که مدتی بود با او زبان درشتی می کرد و از رفتارش که در مقابلش می ایستاد خوشش نمی آمد ، همچنان که رویش را بطرف منشی تولید بر می گرداند گفت :
رسولی زنگ بزن برنامه ریزی بگو بامرام بیاد
رسولی که با هر صحبت پیمانی خودش را جمع می کرد بلافاصله چشم قربان را گفت و شماره تلفن برنامه ریزی را بصدا در آورد و با لهجه غلیظ رشتی گفت" قربان سلام عرض کردیم آقای مهندس پیمانی با شما کار دارند لطف کنید هرچه زودتر دفتر تولید تشریف بیاورید.
"بله باشد"تنها کلماتی بود که بامرام پشت تلفن به رسولی گفته بود ، همیشه اول های صبح انتظار این صدا کردن و لیچار بار کردن های پیمانی را داشت و معلوم نبود چرا همیشه صبح اول وقت این مسئله پیش می آمد تو دلش گفت : لعنت به این شانس و زندگی که باید بایه همچین آدمی آنهم صبح اول وقت دمخور باشی و راه افتاد بطرف دفتر تولید از جایی که باید طول سالن را می پیمود تقریبا 50 متر راه بود تا برسد و در این فاصله دلش به هزار راه رفت که نکند باز هم پیمانی دارد توطئه می کند و قصد کله پا کردنش را دارد تقریبا به محض ورود به دفتر پیمانی مجال صحبت نداد و صدای نکره اش را بلند کرد و گفت:
این چیه نوشتی تو برنامه اصلا تو خودت می فهمی ، هرچی چرت پرته ور می داری می نویسی شانس آوردی که با من کار نمی کنی حالیت می کردم
نگاه متعجب و یکریز با مرام لحظاتی به چشمان پیمانی دوخته شد و خشم خود را فرو داد و در حالیکه سعی در کنترل خود داشت گفت :
بفرمایید ببینم چی شده
دیگه چی می خواستی ، برای خودتان تخمی ورمی داری می نویسی بعدش می خواهی همه هم بفهمند
بعد با تمام توان خود کاغذهای برنامه تولید را به یکطرف پرت کرد ، دیگر صدای پیمانی معمولی نبود و بچه های دیگر توی دفتر تولید نیز این را احساس می کردند و میخکوب از رفتارش بودند و هر لحظه هم شاهد بلندتر شدن صدایش بودند
با توام افتاد من که صدایش را نمی شنوم
با مرام در حالی که باز هم خود را کنترل می کرد سعی کرد برای پرچانگی های پیمانی راه حلی منطقی بیابد ولی فکر و منطق هم چیزی نبود که در مخیله پیمانی جا بگیرد
باشه میرم برنامه ها را ببینم تا اگر اشکالی داره درستش کنم
رد نگاه پیمانی همچنان با مرام را تعقیب می کرد و هر لحظه سعی می کرد تا بیشتر بار روانی قضیه را برایش سنگین تر کند
روزهای کاری بامرام همیشه سنگین و فضای فکری آلوده ای داشت از یکطرف مشکل خانوادگی ، بار مالی زندگی ، اقساط عقب افتاده و از طرف دیگر حقوق بخور نمیر که آنهم باسر و کله زدن باآدمهایی مثل پیمانی دیگر اعصابی برایش نگذاشته بود ، آنروز تصمیم گرفته بود یکبار برای همیشه شرپیمانی را از سرش کم کند ، بجهنم بیکاری و دربدری ، لعنت بر این زندگی سگی که مجبوری فحش چارواداری یک جغله تازه بدوران رسیده را بخوری که چه ، که داری به زندگی سگی خودت ادامه می دهی پس تصمیم گرفت و عزم خودش را جزم کرد تا قال این قضیه را بکند هر چند می دانست که کسی حمایتش نمی کند
ساعت 2 بعد از ظهر بود که سر تقسیمات یک محصول تولیدی بامرام باید اتاق پیمانی می رفت تا با او مشورت کند ، در اتاقش را که باز کرد مثل همیشه داشت چرت می زد و تا چشمش به بامرام افتاد در کمد را باز کرد و قطره چشمی استریل را برداشته و قطره ای به داخل چشمهاش ریخت ، با مرام اول کلی وایستاد تا کارهای متفرقه پیمانی و تلفنش تمام شود تا شروع به صحبت کند
سه تا قطعه 4030 متری داریم و یک قطعه 4560 متری بنظر شما کدامیک را برای قطعه سه رشته ای برداریم
پیمانی که کم کم داشت از حالت نشاگی و چرت می پرید جواب حرفش را با بی حال داد
برو با ناعمی صحبت کن و ببین قطعات واقعا چقدر در اومده و نظر اونم رو بپرس تا ببینم چکار کنم
با مرام بدنبال ناعمی رفت و صلاحدید های لازم را با او انجام داد و دوباره به اتاق پیمانی برگشت تا لیست های جدید قطعات را که این بار با نظر ناعمی بعنوان مسئول سالن دوم تهیه کرده بود به او نشان دهد
قطعاتی که شما گفتید و نتیجه ای را که با آقای ناعمی گرفتم ملاحظه کنید
پیمانی دوباره گردنش را راست کرد و نظری به کاغذ انداخت و در حالی که با تمام زورش کاغذ را پرت می کرد بر سر با مرام فریاد کشید و قیافه وحشتناک خودش را دوباره نشان داد
اگه با ناعمی هماهنگ کردی دیگه واسه چی آمدی اینجا یعنی چه که من چی بگم برو با همون هماهنگ کن ، اصلا شما رشتی ها همه تون سروته یه کرباسید بخاطر همینه که هیچوقت پیشرفت نمی کنید ، بخاطر همینه که مدیر کارخانه میگه ....
دیگر بامرام نگذاشت که حرفهای پیمانی تمام شود سر خود را راست کرد و به او گفت تو حق داد زدن و فحاشی را نداری اگر هم ازکار بنده ناراضی هستی لطف بکنید گزارش بنویسید ولاغیر، حقی هم برای صحبت خارج از نزاکت نداری
پیمانی بمانند ببر بی دندان یکهو جا خورد انتظار این برخورد را از با مرام نداشت رو کرد به او و ایندفعه با صدای بلندتر گفت : می بینیم ، برو از اتاق من بیرون دیگر حق نداری پاتو اینجا بذاری دیگه هم برای هیچ کاری حق نداری بیایی اینجا ، بامرام که تااین لحظه خودش و رفتارش را کنترل کرده بود گفت مرده شور تورا با اين رفتارت ببرد اصلا هر كاري دلت مي خواهدبكن اگر بار ديگر صدايت را روي من بلند كردي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي ودر اتاق پيماني را پشت سرش كوبيد و از آنجا بيرون رفت
دنياي براي بامرام تيره و تار شده بود براي او كه حدود شانزده سال سابقه كاري در كارخانه داشت همه چيز تمام شده بود و تصميم آخرش در تسويه حساب با كارخانه به مغزش خطور كرد مي دانست كه مديريت هيچوقت مهندس لات و بي سر پايش را كه چونان سگان گله فقط پارس مي كند از كاربيكار نمي كند تا يك كارگر بامرام نامي بتواند نان بخورد چون مي دانست كه پيماني آموزش ديده مدير بود وبجز تصميمات مدير كار ديگري انجام نمي دهد .ساعتي بعد بامرام تصميمش را در دفتر امور اداري براي استعفا گرفته بود

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۷

رویای امید

سر بر شانه ات که می گذارم

تنهاترین رویاهایم بدست باد سپرده می شود/

روزهای ملا ل آور و خسته

از پیش چشمانم محو می شود/

اندوه گریزان و عشق دوباره جان می گیرد

به خیالم که جهان دوباره پا می گیرد/

سر بر شانه های نجابتش بود که پرسیدم

آیا تو از سلاله فرشتگانی/

پاسخ شنیدم

تا چه بگویی/

گفتم آیا ز طایفه خسروانی

باز هم گفت تا چه بدانی/

پرسیدم

آیا امید دلهایی

در جواب گفت

راه و خستگی را باید بپیمایی

تا به جمع ما بیفزایی

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

گیلان با صفا

راستی که گیلان امی شین چه جائیه

شهر و دهاتان انی شین دیدنیه

بجار سران که پا نهی

نعمتان از روستاییه

باغ و بولاغ فاندری

چشم دکفان خواستنیه

دریا کنار گذر کنی

موجه به ساحل تو دینی

مرغابیه به آسمان چشم مره شکار کنی

گذر به جنگلان کنی انهمه نعمتان دینی

کوهان جور که پا نهی عظمت خدا دینی

ای هموطن خاک گیلان پر نعمته

پاستن نعمتان خو جاسر همته

خطه گیلان فارسی تی پا امره منته

هتو بدان تی قدمان چومان سر؛غنیمته

بیا و تو یاری بکن

تمیزگی باور تی جا ؛ یه خورده همکاری بکن

کمک بکن کاری بکن

زباله هیچوقت فونکون

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷

گیلانی شعر

از قدیمان شاعریه دوس داشتیم

شعر می زبان تا آموئی نوشتیم

لفظ و کلامات که دییم

پایان می شین سوست بوسی

کتاب و روزنامه دییم

چومان خوره بازه بوسی

بازین هتو گپ امویی

خوره بی اندازه بوسی

میرزا جای خالی کودیم

شیون جای ز خدا همش طلب خواهی کودیم

افراشته سر وقت رسییم

یاد امی شهر حکیمان کودیم

نسیم شعر وانورس

هرجا که بو بلا کوده

خلاصه کلام بگم شاعرشعر فارسی

جه ذوق گیلان بو راضی

الان جه شاعران بگم

غلامرضا مرادیه

به شهر رشت شاعران نمونه ای در تکی ایه

شهر خمام که رسیم محمد فارسی داریم

دروغ نبه جه شاعری کم نداریم

شکر خدا هرکی داریم

شعر و کتابه همه مبتلا داریم

تهران جا دانم پیله سایه داریم

هوشنگ ابتهاج گم ، که اونه تاسیان داریم

رشت که ایه دانم همش آفتابیه

ولی نانم چرا هتو امضاء کنه که ساﻳﮥ

خاتمه کلام بگم

هرچی ایسه هتو بگم

می چوم خوره برایه

امیدش از خدایه

تا شاعران سبزبگید

برای گیلان واسی همیشه پر برگ ببید

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

در سوگ شکیبایی

رفتی و راهت برجاست

ای خوب من اوج کمالت اینجاست

هنرهایت زجان بود

زیبا و روح افزا بود

هامون قلبها بودی

افسوس چرا کوته سخن سرودی


خسرو شکیبایی هم از میان ما رفت ، باور کردنی نیست ولی دیگر حمید هامونی نیست که از درد روزگار بخود بپیچد و مرگ خود را بخواب ببیند وبرای گریز از تلخی های روزگار دست بدامان علی عابدینی دوست درویش خود برود اینبار هامون ما با نگاهی آسمانی قدم در حجله گا ه ابدی خود می گذارد و خواب دریا چشمان ترش را خیس نمی کند
روحش جاودان

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

زلال و چشمه سارم

به مقصدم روانم

جاری و همچو رودم

سنگ صبور و کوهم

کینه بدل ندارم

اگر که تلخ کامم

تن ندهم به پستی یا بطریق سستی

درره عشق و جانم

همدل و همزبانم

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

رهرو وصال

از من مپرس کجایم

شاید پی وصالم یا رهرویی براهم

این نای خسته را من سازی دوباره خواهم

آه و فغان بر آرم زین جان بی جانانم

درراه عشق و ساقی میخانه را خواهانم

گفتی به من ز خوبان،از زندگان و نیکان

راه نکوی مردان،امید هر خسته جان

راهی که در پی آن شوری ز دل برآرم

از بهر آن شب و روز اشکی دگر ببارم

شاید بوصل هجران جانی ز تن نباشد

هجران و وصل دیدار شد حاصلم به رهوار

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

شکواییه به مقام الهی

بار الاها این چه رسمی ست
که من بنده درگاه تو باشم
ز ازل تا به ابد دربدر کوی تو باشم
کار نیکان به عذاب افکنی و گوهر جانش بستانی
لیک بر طایفه ددصفتان محرم اسرار بمانی

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

پیله مارجان

آفتاب نزده کله سحر پاشده بود نماز را که بجا آورد دوباره بی آبی و انتظار و به آسمان نظاره گر شدن دیروز به مغزش تداعی کرد نمی توانست باور کند و حتی در مغزش هم نمی گنجید وهمینطور باخودش فکر کرد که چرا آب برای نشاء برنج نیست و هینطور زیر لب می خواند "ای خودا خودا جان بگو تی ابره بباره باران بگو بباره به دشت وسامان به ایه بجاران" کمرش را که از رختخواب راست کرد بلافاصله آنها را جمع کرده و سماور را روشن می کرد تا برای چای آماده باشد پس از چند دقیقه که آب جوش آمد باز هم دلش نیامدتا بچه ها و نوه هاش را برای صبحانه صدا بزند چون همه شان در خواب ناز بودند یادش آمد سالها پیش که خدابیامرز شوهرش (مشتی هدایت) زنده بود دست در دست یکدیگر همینوقت ها سر بیجار می رفتند حتی اوضاع آنقدر خوب بود که هر سال کارگر ترک برای کار فصلی در منزل آنان می ماند مشتی رجب که از خلخال هر سال می آمد برایشان کلی نان محلی و شیر مال و خرت و پرت برای بچه ها می آورد و انگار که یکی از اعضای خانواده بود که موقع کار به آنها اضافه می شد فکر کرد مدتی است که ازش خبری نیست با این اوضاع و اوصاف که همه تلفن و موبایل دارند چرا بعضی ها دست و دل ندارند که خبری از خودشان برای آدم برسانند آخرین چیزی که ازش می دانست این بود که از کار زیاد در سر بیجار پا درد گرفته و هرچه هم دوا و دکتر می رود فرقی بحالش نمی کند فکر بیجار و مشتی رجب و بی آبی با صدای نوه کوچکش امیر یکهو او را از عالم خودش بیرون آورد" پیله مارجان صبحانه منو زودتر بده من باید زود مدرسه باشم"
باشه پسر جان الان حاضر می کنم .
چای داغ ، پنیر محلی مشتی رجب و یک برش تافتون چقدر تو گلوی امیر مزه کرده خودش هم نمی دانست دقایقی نگذشته بود که تمام اهالی خانه دیگر بیدار شده بودند و آماده بودند تا از صبحانه آماده شده پیله مارجان نوش جان بکنند وقتی امیر صبحانه اش را تمام کرد غلامرضا نوه دومی که از شهر مهمان پیله مارجان و از همه بیشتر و عزیز دردانه تر برایش بود خوراکی های قایم شده اش را می چشید شیره انگور که تازه از بازار محلی خریده بود و گردو که از درخت می چید سر سفره برایش آورد و غلامرضا هم که انگشتاش را به شیره می مالید و همانطور در دهانش می گذاشت. بساط صبحانه خوری که نمام می شد هرکدام یکطرف می رفتند ، پیله مارجان یکراست سراغ اردک و مرغ و غاز می رفت و لانه هاشان را باز میکرد و یکهو همه حیوانات با صدای بلند از داخل لانه هاشان بیرون می آمدند و بعد از آن هم می رفت سراغ دسته بیل کوچک( بلوبه زبان محلی) و شروع میکرد باغ اطراف منزل را که در آن خیار ، گوجه و باقلا می کاشت از علفهای هرز پاک کرده و هرس می کرد، دیگر توانایی کار در شالیزار را نداشت و کمرش از زیر بار کار خم شده بود ولی با همه اوضاع بر ناتوانی خود غلبه می کرد و می دانست که با کار کردن مثل یک فرمانروا در خانه و مزرعه می باشد و همیشه به این فکر می اندیشید که با از کار افتادن آدمی وجود نداشته باشد بهتر است و اگر این اتفاق بیافتد دیگر آن عظمت و ابهت یک مادر بزرگ سخت گیر را ندارد ، می دانست که باکار سلامتی خود را تضمین میکند همیشه اولین نفر بودکه صبح بلند می شد وآخرین نفر بودکه استراحت می کرد.
افراد خانواده بعد از فوت خدابیامرز شوهرش مشتی هدایت یکجور حرف شنوی از او داشتند و در تمام مسایل از کار ، ازدواج ، فروش زمین ، دعوای آب جاری این پیله مار بود که همه با حسن ختام او به کارشان پایان می دادند و اوضاع به خیری و خوشی تمام می شد .
رفیق و همدم پیله مار مشتی گل خانم بود که هر گاه و بیگاه همسفره و همراهش در اوقات مختلف بود خدا او را هم بیامرزد چه خاطراتی با او داشت یکی یکی از جلوی چشماش رژه رفته بود آخ که این زندگی چقدر بیرحم است که باید خودت باشی ولی رفتن عزیزانت را ببینی ای کاش من بجای آنان می رفتم ، افکار پیله مار هم امیدش به زندگی و بخصوص نوه وبچه هاش بود هم دلگیر از نبودن عزیزانی که هرکدامشان برایش نور چشمی بودند وقتی کار روزانه بپایان می رسید موقع شام و چیدن سفره همیشه دعا می کرد و می گفت "خدا برکت بدهد این سفره که مشتی هدایت جورش کرده ، خدا برکت بدهد به این زمین که همه از آن سیر بشیم خدا بچه هایم را سلامت بگرداند که بتوانند با زور بازویشان نان حلال بیاورند" و وقتی هم که پا تو رختخواب می گذاشت تا موهای بچه ها را نوازش نمی داد و برایشان قصه نمی گفت خوابش نمی گرفت ، همه اعضای خانواده که تعدادشان با عروس و پسرش و نوه هاش به 9 نفر می رسیدند روزهایی که پیله مار روستا را برای چند روز ترک می کردتا پیش دختر بزرگش به شهر برود احساس یکجور کمبود احساس می کردند و روز شماری می کردند تا موقع برگشت که بیاید حالا هم از روزهایی است که تصمیم گرفته تا پیش دخترش به رشت برود ، هم دلش هوای زیارت خواهر امام را کرده هم می خواهد تا آنجا نذر و نیازی بکند، دلش گرفته و میل داشت جند روز تو عالم خودش باشد مقدمات سفرش را آماده کرد و با بقچه و یک مقدار خیار وباقلایی که از باغش چیده بود همراه با پسر کوچکش که همراهیش کرده بود تا جاده برای سوار شدن ماشین عازم این سفر کوتاه شد .
"مارجان خوش آمدی قدم رنجه کردی" صدای دختر بزرگش که مدت 2 ماهی بود نشنیده بود بنظرش تکیده و بی رمق نشان میداد جوابش فقط در این چند جمله خلاصه گردید چرا اینقدر تنها و خسته ای نجمه مگر شوهرت به تو نمی رسد و جواب دخترش نجمه هم در سکوت و گذر از جواب سپری گردید از مهمانی اش در خانه نجمه 2 روزی می گذشت و فقط این چند روز همش می خوابید آخر خانه دخترش که ته یک کوچه بن بست داخل شهر بود و سکوت و آرامش عجیبی بر آن حاکم بود یک روز بعد از ظهر همراه دخترش که به زیارت خواهر امام رفته بود کلی نذر و نیاز کرد تا خدا برایشان سال پربار و پر محصولی ببار آورد و چقدر هم گریه کرده بود بخاطر مشتی هدایت که از دست داده بود و گل خانم که مونس تنهایی اش بود چشماش گل انداخته بود دخترش نجمه همش می گفت پیله مار بس کن آخرش بخاطر این بیجار و مردم و دوستان جان خودته می گذاری ، شب که جا گذاشته بودند صدای رعد و برق همراه با ریزش باران برای پیله مار نیایش به درگاه خدا را داشت و ممنون از سپاس بیکرانش می کرد و همان شب هم تصمیم گرفت تا فردا برگردد تا فکر مزرعه بیشتر آزارش ندهد صبح کله سحر پا شد و مثل دهات که بساط چای و صبحانه را راه می انداخت سفره را چید و خورده و نخورده راه افتاد که برود پیله مار کجا می روی این صدای نوه اش بود که می خواست تا ایستگاه با او بیاید و همین را هم انجام داد ظهر که به روستا رسید تقریبا از بارانی که از دیروز می بارید خیس شده بود اهل محل همه می گفتند که خانم بزرگ که همان پیله مارجان باشد رفته زیارت و چون زیارتش قبول شده راز و نیازش هم بدرگاه خداوند تایید شده و چون تنها سادات محل هم هست امسال در پناه وجود او همه ایمن و مزارعشان پر از محصول می گردد شب را هم بعضی از افراد در خانه اش آمده و شمع نذر کرده بودند.
شب که رو به سیاهی می رفت پیله مار هم دیگر انگار تمام غم هاش داشت رو به پایان می رفت و در دلش بجای غم یک جور خوشحالی احساس می کرد همینطور که چشماش سنگین می شد مشتی هدایت ، گل خانم ، مشتی رجب وهمه و همه جلویش رژه میرفتند و احساس می کرد دارد سبک می شود و این احساس آنقدر در او قوی می گشت که لحظه به لحظه سبکی اش را بیشتر می کرد ، در تمام آن لحظات کسی حتی فکرش را هم نمی کرد که خانم بزرگ دیگر صبح برایشان کله سحر اجاق روشن نمی کند و لانه اردک ها را دیگر باز نمی کند و موقع ناهار دعا برایشان کسی نیست بخواند و بگوید خدایا از نعمتهایی که بیدریغ به ما دادی سپاس گزاریم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

داستان بهروز

دود غلیظ همراه با رفت و آمد لیفتراک هادر پرتو نور خورشیدی که از پنجره هابداخل می تابید خود را کاملا نمایان می کرد و هرچه بر ساعت کاری افزوده می شد غلظت دود و همهمه داخل سالن نیز بیشتر می شد روی یکی از دستگاهها که در حال تولید یک قطعه بودند علی و احمد در حدود 20 سالی بود که کار می کردند هردو از کارگرهای با سابقه ای بودند که بیشتر عمرمفیدشان در کار داخل سالن تولید گذشته بود ساعت حوالی ظهر را نشان می داد و موقع ناهار خوردن بود ، صدای زنگ ناهار که همه جا می پیچید هردو دستگاه را برای 15 الی 20 دقیقه خاموش می کردند ، سر ناهار خوری که تنها تفریح ساعات طولانی 12 ساعته شان بود از همه جا صحبت می شد الی صحبت از خودشان ، بحث فوتبال شب پیش منچستر با آرسنال یا بازی استقلال و پرسپولیس و یا سریالهای شب پیش تلویزیون و آخر ازهمه بحث خانمهای داخل سالن تولید که این یکی بیشتر از همه به مذاقشان خوش می آمد ، از قرائن معلوم هیج چیز برایشان مهمتر از مسائل ذکر شده بالا اهمیت لازم را نداشت ، نفر جدیدی که تازه به جمع ناهارخوری 15 دفیقه ای شان اضافه شده بود کارگر تراشکاری بود که تازه حدود 1 سالی می شد که وارد کارخانه شده و علی بیشتر اوقات فکر می کرد که معلوم نیست چه گرایش فکری دارد و فقط قیافه ای شبیه بهروز داشت که 15 سال پیش تازه وارد کارخانه شده بود بود و از قضا ورود ش نیز مصادف شده بود با روز کارگر و بیشتر بچه ها دیده بودند که بهروز داخل کارگاه چطوری از کارگران دفاع می کرد اون روز نه علی و نه احمد هیچ وقت فکر نمی کردند که کسی هم پیدا بشود که موقعیت شغلی خودشه برای منافع دیگران به خطر بیندازد ولی رفاقت بهروز و کارایی و مردانگی که از خوش بجا می گذاشت ورد زبان همه بچه ها شده بود و کم کم خبرها به گوش مدیر رسیده بود که بهروز نامی داخل سالن نه تنها زیر بار حرف زور نمی رود بلکه تا جای ممکن از بیشتر بجه ها در مشکلات کاری دفاع می کند حتی با وجود اینکه تازه یک سالی بود که سر کار آمده بود و تصادفا با روز کارگر هم ورودش یکی شده بود با خودش شکلات آورده بود و در داخل سالن در میان تعجب بقیه بینشان توزیع کرده بود علی بی اختیار روز های 15 سال پیش را که بچه ها بهروز را نمی شناختند بیاد آورد درست مثل امروز سر ناهار خوردن بودکه احمد روکرده به بهروز گفت حتما تو را خداوند به جمع ما اضافه کرده چون بجای اینکه مدافع خودت باشی برای دیگران فعالیت بیشتری می کنی ، مهر بهروز بر دل بیشتر بچه ها نشسته بود در همین حال و احوال فکر بهروز بود که سقلمه احمد یک طرف پهلوش نشست و از عالم خیال بیرون آمد روکرده به کارگر تازه از راه رسیده کرده و گفت به به چه جوان رشیدی ! چقدر شبیه خدابیامرز ما بهروز هستی نکنه اصلا با بهروز رابطه ای یا نسبتی داری که ما نمی دانیم اصلا بچه کجایی که این همه شبیه اون خدا بیامرزی؟ جوان تازه وارد که یک کمی هم خجالتی بنظر می رسید رو کرده به جمعشان و گفت : بچه لنگرودم از راه پشته لنگرود صبحها تا رشت می کوبم و چند کورس ماشین می گیرم تا سر کار بیام تازه با این همه گرانی و وضع بنزین و افزایش کرایه ها برایم صرف نمی کند تا اینجا بیام فقط بخاطر اینکه اسم سرکار رفتن را برای خودم داشته باشد این همه راه را می کوبم و تا اینجا می آیم و اونی را هم که شما بهروز صداش می کنید تا الان به عمرم نه دیدم و نه آشنایی دارم بهر حال ببخشید ! دوباره فکر بهروز به کله علی رسیده بود تازه دو سالی می شد که بهروز وارد کارگاه شده بود و تصمیم گرفته بود یک گروه کوه نوردی راه بیندازد و طرح آن را هم به مدیر اداری و کارخانه هم داده بود اوائل مدیر مخالفت می کرد چون فکرش این بود وقتی همه با هم از یک جمع کاری دوستی برقرار کنند به منافع کاری لطمه وارد می شود و خلاصه اینکه نباید همه با هم پسر خاله بشوند ولی بهروز خسته نمی شد و ومرتب به پرو پایشان می پیچید و می گفت که تمام مسئولیتهای این کار را می پذیرد و بعد ازمدتها دوندگی بالاخره اجازه تاسیس گروه کوهنوردی داخل کارخانه را گرفته و اونو به ثبت هم رسونده بود بیاد آورد که همیشه جمعه ها که تعطیلی کارخانه بود تا قبل از ورود بهروز همه بجه ها تا بوق سگ می خوابیدند و بعد از ناهار را هم خواب دوباره و غروب هم احیانا پارک یا اگر ته جیب پول مولی هم بود ساندویچ و یا سینما با اهل و عیال ولی از روزی که بهروز اون گروه کوهنوردی داخل کارخانه را راه انداخته بود بیشتر بچه ها باهاش پا شده و به کوه می رفتند ، اوائل از گلگشت خانوادگی شروع شده بود و کم کم بچه ها ورزیده تر شده و حتی یک سال در تعطیلات تابستانی موفق شده بود با بودجه اندکی که از کارخانه گرفته بود با بچه ها با سبلان نیز صعود کند. فکر علی با سوال جوان تازه وارد پاره شد "راستی این آقا بهروز که می گید مگر چه اتفاقی براش افتاد که این همه برای شما خاطره برانگیز شده " سوال جوان را علی بفکر نیفتاده احمد شروع کرد به پاسخ دادن : جانم برارکم که تو باشی این آقا بهروز ما برایمان خیلی خاطره دارد چون هیچوقت نمی توانیم فراموشش کنیم و امیدواریم جنابعالی که اینجا آمدی هم یاد اونو زنده نگهداری و از آموزه هاش برای خودت سرمشق بگیری هر چند که قیافه آن مرحوم را هم داری که این جای امیدواری برای ما می شه چون هروقت که تورا می بینیم یاد آون برای ما زنده می شه عزیز جانم برات بگم که چی شد تا این آقا بهروز ما عزیز جان شده یکهو یک روز تصمیم گرفته بود راهنما و سرپرست یک گروه کوهنوردی بشود و مسیر درفک را از شمال برایشان راهنمایی بکند هوا اخرهای آذز ماه شده بود و سوز سردی هم همه جا را گرفته بود ما آن روز که بهروز تصمیم گرفته بود به کوه برود اضافه کاری اجباری در روز تعطیل داشتیم و نتوانستیم باهاش همراه بشیم و مضافا بر اینکه اون می خواست راهنمای یک گروه دیگر بشود که اونها را ما نمی شناختیم و فقط بهروز اونها را می شناخت ، ما همه که روز بعد سر کار آمدیم از بهروز خبری نشد اول فکر کردیم که مرخصی یک روز هم اضافه تر گرفته و بی خیالش شدیم ولی نگرانی ته قلب ما موج می زد چون هوا بشدت سرد شده بود و کوهنوردی بدون وسائل فنی در چنین هوایی تقریبا غیر ممکن می نمود حوالی ساعت 2 بعد از ظهر که یک شیفت تازه بداخل سالن تولید می رسید خبرهای بد همراه با پچ پچ داخل سالن پیچید "بهروز در موقع کوهپیمایی همراه با یک گروه کوهنوردی مبتدی راه را گم کرده و اسیر توفان و برف شده و مردند" ابتدا فکر کردیم بچه ها شوخی می کنند و سر بسر ما می ذارند ولی فردا هم که سر کار آمدیم و از بهروز خبری نشد با خانواده اش تماس گرفتیم ولی تلفن خانه اش را هم کسی جوابی نمی داد و این بیشتر شک ما را به یقین تبدیل کرده بود جون از دیگران شنیده بودیم که در این صعود همسرش نیز با اون همراه بوده بهر حال من و علی تصمیم گرفتیم ته و توی خبر را در بیاریم و یکسر تا خانه بهروز رفتیم اونجا هم کسی را ندیدیم که جواب ما را بدهد ناچار تا منزل پدری بهروز که پشت کارخانه زمرم یا همان پپسی رشت بود رفتیم و تازه فهمیدیم که همه چیزها را که شنیده بودیم درست بوده بله بهروز عزیز ازجان گذشته ما تا آخرین دقیقه بر مسئولیت و تعهدی که داشت جانفشانی کرده بود و وقتی که با یکی از بچه های بازمانده از صعود صحبت کردیم گفت که گروه راه را گم کرده بود و توفان هم شروع شده بود و هوا روبه تاریکی می رفت که بهروز تصمیم گرفت یک گروه داوطلب برای نجات گروه تشکیل دهد و متعاقب معمول خودش و زنش جزو نفرات اول شده وشروع به راهپیمایی برای نجات افراد گروه کردند که در همین راه دجار یخ زدگی و مرگ ناگهانی شدند و گفت در اون هوا معمولا هرکسی بفکر جان خودش می افتد و ترس مانع از کمک به دیگران می شود ولی نظم و انظباط بهروز و فداکاری مثال زدنی اش مانع از غلبه ترس بر گروه شده و با مرگ پیش از موعد خود و همسرش راه نجات دیگران را هموار کرده بود. اینها را به ما گفت و انگار تمام دنیا را برای ما تیره و تار کرد و تا به امروز سایه اونو در سالن تولید و در کارخانه وقتی که صحبت منافع بچه ها میشه احساس می کنیم امیدواریم برایت روشن شده باشد و شرح بهروز را برایت کامل گفته باشم ، جوان تازه وارد که بادقت به حرفهای احمد گوش میکرد با رضایت خاطر طوری که سرش را با رضایت تکان می داد در پاسخ احمد گفت راستش را بخواهید ما هم در لنگرود خودمان یک گروه کوهنوردی داریم اسمش را هم گذاشته ایم ناتشکوه که اسم کوه ای در ارتفاعات املش می باشد و تا الان چند صعود خانوادگی هم داشته ایم من امیدوارم که در اینجا نیز بتوانم از تجربیات شما و راهنماییتان بیشتر استفاده بکنم و اگر راه بدهد پیش مدیر هم برویم تا راه نیمه رفته بهروز را خودمان ادامه بدهیم ، احمد و علی در حالی که با رضایت به همدیگر نگاه می کردند با رضایت دستی به پشت جوان تازه وارد که حالا اونو به اسم کوچک حشمت صدا میزدند زده و گفتند پاشو برارکم که وقت ناهار دیگر تمام شده و تا بخاطر دیرکرد از ناهار جریمه مان نکرده بقیه صحبت هارا نیز سر دستگاه بکنیم.

نگارش در 19/02/87

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

عطر شالیزار و زندگی در موسیقی گیلان

رجعت به گذشته و خاطره های بیاد ماندنی برای هر فردی که در زمان حال زندگی می کند نشانگان گذشته را با خود دارد این امر وقتی که به یک قطعه موسیقی که به زمان مادری گیلکی هم خوانده شده باشد گوش دهی بیشتر می شود غنای شعر،چیرگی خواننده و تسلط نوازندگان گویی تو را به شالیزارها برده و عطر برنج را در تک تک سلولهای بدنت می نشاند ،با یک قطعه آهنگ احساس می کنی در کنار یار و محبوب آینده ات قدم می زنی و گل می چینی و شکوفه های تازه رسیده بهاری را بدستان زیبا رویت می دهی و یا اینکه در زیر باران علیرغم اینکه یار و یاور هردو خیس از باران شده اند دست در دست یکدیگر نغمه های زندگی زمزمه کنان در جنگل گذرمی کنند و یا در حالی که در دریا بفکر رزق از بیکرانگی آن میباشی در فکر خانواده ات هم چنان زمزمه زندگی داری و چه زیباست این هماهنگی و هارمونی قطعات که با گوش جان شنیده می شود . همه اینها را گفتم چون باید یاد و خاطر عزیزانی مانند عاشورپور که تمام زندگی اش وقف زیباییهای موسیقی گیلان شده است زنده داشت،وقتی مراسمی را که گروه های کوهنوردی گیلان در بزرگداشت این شخصیت بیاد ماندنی برگذار کردند در ذهن خود مرور می کردم یاد زحمت های فراوان این عزیز و اساتید گرانقدر دیگری مانند ایشان که چقدر توانستند برای گیلان و گیلانی عرصه زندگانی باشند افتادم،حالا چرا عاشورپور توانسته از بین دیگران در عرصه شعر و موسیقایی در گیلان یک سر و گردن بالاتر باشد و تاثیر گذاری بیشتری از خود بیاد بگذارد باید او را با شاعر بزرگ گیلان محمد علی افراشته مقایسه کرد چون شعرهای افراشته تا همین یک دهه پیش ورد زبان دورترین روستاییان گیلان بود و حتی در دوران انقلاب کمتر روستایی را می دیدی که شعری از افراشته حفظ نباشد،شعرهایی که از دل بر می آمد و بر جان می نشست،عطر زندگی و حرکت را با شالیزار و جنگل و باران گیلان در می آمیخت و بدینسان ازشعر برای شنونده تکاپو و حرکت ببار می آورد،بدیگر سخن وقتی که به موسیقی گیلان در کل و بالاخص به موسیقی نوع عاشورپور گوش فرا دهی جانت لبریز از عشق،دوستی،فداکاری،عشق به خانواده و طبیعت دوستی می شود و جایی برای غم و ناامیدی در وجودت نمی ماند.
صبح کله سحر پاشدن و سر بیجار رفتن و کار طاقت فرسای روی زمین مرا بیاد زمانهای گذشته می اندازد که در مزرعه های شالیکاری موقع قبل از ناهار یعنی حدود 9 الی 10 صبح که همه خسته و گرسنه از کار بودند و لقمه ای برنج و تخم مرغ محلی و احیانا پنیر برای سفره شان آماده می شد رادیو محلی گیلان برایشان موسیقی پخش می کرد پوررضا،ناصر مسعودی،زنده یاد جفرودی(با شعر معروف قدیمی رشتی) ،ناصر وحدتی و عاشورپور که همه اشان با نغمه های زندگی که ازآن دوران تا کنون در دلهای بسیاری از گیلانیها بجا گذاشته اند و به یقین من حتی با گذشت نسلها و تخریب فرهنگ بومی هم از یادها زدوده نمی شود.

بیا بیشیم کوهان جور دور جه آدم گیل کر
همه دونیا یه بنیم امی زیر پا ای کوجی کر
درددل زیاد دارم شیرین حکایت گیل کر

بیایید خاطر عزیزان مان عاشورپور،جفرودی و دیگر هنرمندانی که در عرصه موسیقی زیبای گیلان زحمت های بسیار کشیده اند را پاس بداریم.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

به مناسبت روز زمین 3 اردیبهشت 22 آپریل
در اندوه زخم های زمین
کانون ديده بانان زمين : شعر از فرشته موثق نژاد- ارذیبهشت 1387
من اهل زمینم ،
زبانم زمینی ست!
و قلبم که سرشار از این آبی مهربان است،
به گاه تپیدن،
در اندوه این زخم های زمین است.
چه سرخ است و خونین،
به چنگ بسی ناجوانمرد مردان،
اسیر و غم آلود!
گهی جنگلش را بسوزند
و انبانی از پول دوزند!
گهی چشمه سارش ببندند
و بر تشنگی گیاهش بخندند!
خراشیده چهره به چنگال دود و سیاهی
به برج و به ویلا همه سبزه زارش تباهی
در انبوهی از فاضلاب و زباله
توان کی ز شادی ، به خیره نگاهی ؟
هرآنکس پلشتی به پیشش فزون تر ،
تو گوئی که فخر و جلال، افتخارش ، فزون تر ،
و حکم ریاست بر این نازنین پیکر بی دفاعش ، فزون تر!
***
کجا سایه ساری که در آن نشینم
و گرمای تن را بگیرم؟
کجا کودکانم به بازی درآیند،
مرغان آبی سرودی سرآیند؟
***
بناگه همه تیره گی ها دامن بگیرد،
شود سیل و هر سو نشانه بگیرد،
زمین و زمان گوئی آخر پذیرد،
هر آنچه پلیدیست پایان بگیرد.
***
پس اکنون بیائید پیمان ببندیم
که ره بر همه این خرابی ببندیم!

چراغ فردای زمین چندان پر فروغ نیست، وقت عمل همین حالاست!
کانون ديده بانان زمين : فرشته موثق نژاد - اردیبهشت 1387
آنچه که توسط بشر بر سر زمین آمده گویای درخطر قرار گرفتن تمامی افراد بشر و حتی نسل آینده در اثر تخریب هائی است که به دست خود بشر انجام گرفته است.
شعار روز زمین در سال 2005 بر این امر تاکید داشت که باید برای دفاع از کودکانمان در مقابل خطراتی که آنها را به دلیل تغییرات آب و هوا، نابودی جنگل ها، آلودگی وکاهش آب، آلودگی های شیمیائی ، برهم خوردن تعادل زیستی و سرانجام تخریب کره زمین به دولتمردان و مسؤلین نسبت به مسؤلیت خطیری که بردوش آنهاست، هشدار داده شود که در صورت ادامه روند کنونی آینده تاریکی در انتظار فرزندانمان و سلامتی خودمان است. با گذشت بیش از دو سال از مطرح شدن این شعار هنوز نشانه های قوی از توجه به آن، دست کم در کشور خودمان که این روز را با عنوان " روز زمین پاک " تبلیغ می کند، مشاهده نمی شود و خطر آلودگی ها و تخریب ها سایه شوم خود را بر زندگی مردم بویژه کودکان انداخته است .
روز زمین ؛ این مروارید آبی گرانقدر، جشن اعتدال زمین و پر از معناست . این یعنی زمانی که تاریکی و روشنائی در اعتدال با یکدیگر قرار می گیرند.
بسیاری از کشورهای دنیا در تدارک برگزاری باشکوه روز زمین هستند. برخی با اعتراض به دولتمردان، برخی با مبارزه علیه تآسیس صنایع مخرب و برخی با گردهمائی و فراخوان و برگزاری نمایشگاه، جمع آوری امضا و... به بزرگداشت این روز می پردازند تا دولتمردان را به اقدامات فوری و معقول وادار سازند .
این در حالی است که جان مک کانل طراح پرچم روز زمین، می گوید: " جشن اعتدال زمین در ماه مارس ، برمی گردد به جشن های باستانی ایران و چین باستان ."
اکنون سؤال اینجاست که جای کشور ایران در این مراسم و در این هشدارها کجاست ؟
سایه سنگین عدم برنامه ریزی و مدیریت همه جانبه نگر، اجرای پروژه های مخرب آب و جنگل و خاک و هوا و عدم توجه به منافع عمومی و حقوق ملت، چنان بر گرده محیط زیست کشور فشار وارد می آورد که چشم انداز فردای محیط زیست را جز تاریکی، نویدی نیست.
کودکان بسیاری از مناطق کشور ما در انبوه زباله و گنداب فاضلاب زندگی و بازی می کنند و سلامت آنها به شدت مورد تهدید قرا ر می گیرد.
برنامه های بسیار خردمندانه برپایه آمایش سرزمین لازم است تا برای معضلاتی چون زباله های شهری، فاضلاب، آبخیزداری،حفظ جنگل ها و مراتع، حفاظت از تالاب ها ، حفظ تنوع زیستی شگفت انگیز کشور، حفظ حیات جانوری و گیاهی کم نظیر سرزمین ایران به کار گرفته شود تا این سرمایه های گرانبها، اینچنین مورد تعرض و تخریب های آگاهانه و نا آگاهانه قرار نگیرد. برای دستیابی به این هدف ، فردا بسیار دیر است ، وقت عمل همین حالاست !
*****
پرچم زمین در سال 1970 توسط پایه گذار روز زمین و پیش کسوت در جنبش جهانی صلح، جان مک کانل( John Mc Connel) طراحی شد که در آن از تصویر بسیار زیبا و شگفت انگیز زمین که توسط آپولوی 10 گرفته شده بود، استفاده شد.
******
منبع : http://www.earthwatchers.org/

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

صفها کشیده اند در پس چشمان روزگار

خلقی که ذهنشان در باور و عمرشان در سراب

باور کرده اند که خورشید زناکجاآبادی می درخشد

بی آنکه بدانند در پس هر طلوع،جایگزین هم غروبی ست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هراس ، هراس ناباروری ست

در زمانه ی تمسخر اندیشگی

هرچند زینهار اهل عشق بر ناباوران

تازیانه ای است که در پس هم فرود می آید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حصاری که می کشم بدور خود

انگار که در امتداد نهایت است

باور نمی کنم که دغدغه ها جاده ی عصیانند

و تردید جای پای ثابتی ندارد

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷

به بهانه پخش فیلم ژرمینال از شبکه 4 سیما

با گذشت چند دهه از شرایط ظهور اثر بزرگ امیل زولا (ژرمینال) این رمان در سال 1993 بصورت فیلم در فرانسه تولید و اکران شده است،با نگاه به این اثر و قیاس آن با دوران جدید می توان دریافت که طبقه کارگر در دوران معاصر هنوز هم در تضاد اصلی با نیروهای سرمایه می باشد،بیکاری،گرسنگی،گرانی و.... واژه هایی نیستند که در 1848 انگلستان و یا فرانسه مصداق داشته باشند با نگاهی حتی سطحی و گذرا می توانیم در اعماق جامعه خود نیز این شباهت ها را پیدا کنیم فقط فرق دوران کنونی جامعه ما با ملت های پیشرفته اروپایی در مبارزاتی که آنان کرده اند می باشد و چنانچه در فیلم هم می بینیم بهای آن را نیز پرداخت کرده اند ،اکنون رفاه نسبی و آرامشی که کارگران اروپایی و آمریکایی در مفایسه با کارگران کشورهای جهان سوم دارند در اتحادیه های کارگری قوی آنان می باشد که توانستند این رفاه را برای آنان عرضه کنند،هنوز در اخبار وقتی صحبت از اعتصاب و یا حرکتی از کارگران اروپایی و یا امریکایی می شود براحتی می توان جای پای این اتحادیه ها و قدرت آنان را در چانه زنی بر سر منافع کارگران ملاحظه کردچیزی که در مملکت ما حتی واژه اش هم برای مسئولان نامفهوم می باشد ،بخاطر اینکه وقتی کارگر به حقوق خود آگاهی پیدا کرد و صفوف خود را در اتحادیه هایش ایجاد کرد دیگر سرمایه دارها براحتی نمی توانند حقوقش را زیر پا بگذارند و از این راه به ثروت های خود بیافزایند باید کارگر توسری خور باشد تا بتوانند ظلم بیشتری بکنند و از دستاوردهای این ظلم به ثروت خود بیافزایند.