Sunday، December 21، 2008

وضعیت ناخوشایند در گیلان

هر چند که خبرش را قبلا شنیده بودم ولی تا چند روز پیش که با چشمان خودم دیدم باور نمی کردم ، قضیه از اینقرار است که زمینهای دامپروری سفیدرود که شامل مزارع کشت علوفه ، برنج ، گندمزار و.. بود بیش از نصف به دم تیغ لودر و بلدوزرها سپرده و مسطح گردید تا کار ساخت مسکن 99 ساله را برای متقاضیان به انجام برساند ، مزارع و جاده ای که تا سالها وقتی از جاده خلوت آن گذر می کردی فقط نغمه های بلبلان و سایر پرندگان زیبا را مشاهده می کردی و تا ساعتها اثری از ماشین و آدمیزاد در آن مشاهده نمی شد ، اکنون با شروع بکار پیمانکاران بخش خصوصی برای احداث مجتمع های مسکونی تنها جاده خلوت آن مملو از ماشین های سنگین و رفت و آمد وسایل متفرقه برای حمل مصالح به این منطقه می باشد و کل این منطقه زیبا تبدیل به جاده عمومی گشته که دیگر حتی لزومی برای وجود کیوسک نگهبانی در دو طرف این منطقه که یکی از مسیر لاکان و دیگری از مسیر جاده امامزاده هاشم می باشد احساس نمی شود ، روال خصوصی سازی دامنه اش به شرکت سپیدرود گیلان چند سالی است که رسیده و برف سنگین سال 83 این رویه ورشکسته را تشدید کرده است حالیا بعد از آن برف سنگین بیشتر سالن های تغذیه و نگهداری دام فرو ریخته اند و دیگر اثری از دامداری و دام در آن مشاهده نمی شود ، استخرهای پرورش ماهی هم قبلتر به بخش خصوصی اجاره داده شده است فقط مانده بود مزارع که بعضا به مازندرانی ها برای کشت شلتوک و علوفه به اجاره داده شده بود ،‌آخرین خبر هم که این سطور را می نوشتم حاکی از انتقال 1200 راس گاو هلشتاین شیرده آنهم بصورت شبانه و یکجا از دامپروری سپیدرود به استان های مجاور می باشد که قبح این عمل چنان سنگین می باشد که جز گاودزدی اسم دیگری نمی توان برآن نهاد معلوم نیست تا کی باید نظاره گر چنین اعمالی در استان و شهر خود باشیم نکته ای که نباید از آن غافل شد اینست که همه ما در استانی زندگی می کنیم که به آن تعلق داریم و بدون شک منافع و مضار مشترک آن هم به همه تعلق می گیرد پس باید به مسئولان شهر باز هم یاد آوری کرد عواقب این کار که هیچ کارشناسی در آن صورت نگرفته دامن شما را هم خواهد گرفت.

Saturday، November 01، 2008

گمشدگان جنگل

تقدیم به سید ضیاء سیدین آبکناری و الطاف بیکرانش

الان که با خودم فکر می کنم هفت سال قبل درست انگار همین دیروز بود تازه بفکرش افتاده بودند و می خواستند عملی کنند ، چند روزی به جمعه مانده بود که قرارشو در باشگاه چهارم آبان سابق گذاشته بودند ، با اولین تعطیلی هم به امامزاده اسحاق برسند و هم یک گردشی کرده باشند ، حاج احمد گلزار که مغازه خیاطی اش را شب جمعه می بست دل توی دلش نبود چون قولش را به سید ضیا داده بود و گفته بود که در این سفر چند نفری را هم با خودش می آورد و حسابی کیف می کنند ، گوشی را برداشت و شماره سید ضیا را گرفت:
" سلام سید چطوری "
"شکر خدا بد نیستم "
"فردا آماده باش که داریم میریم کوه و جنگل، قبول بیفتد یک زیارتی هم می کنیم ، وسایلت را هم با خودت بیار"
"حالا کو تا فردا"
دوباره مکث کرد و پشت گوشی با رضایت گفت:
" باشه کوله پشتیمو با خودم میارم"
آنطرف تلفن سید ضیا بود که با شنیدن صدای گلزار برقی در چشمانش از خوشحالی می درخشید صدای ضیا که از پشت تلفن شنیده می شد انگار یکجور انرژی تو دل آدم ایجاد می کرد ، راستش سنش به شصت نمی رسید ولی قیافه اش حدودا نشان می داد ، یکجور ظاهر و باطن صاف و صادق که کمتر در هر کسی پیدا می شود در او نمایان بود ، راه رفتن و سادگی اش علیرغم انرژی درونی بی انتهای او ساده و بی پیرایه بود ، همیشه خدا گل می گفت و گل می شنفت ، نه توی کار و زندگی برایش معنی نداشت ، همیشه سخترین و پر مشقت ترین کارها را بعهده می گرفت و به طیب خاطر انجام می داد.سید ضیا در افکار خودش بود که صدای حاج خانمش چرتش را پاره کرد
"بازم که می خواهی راه بیفتی روز تعطیلی بری دنبال رفیق بازیت ، دیگه بس کن برو دنبال زندگی و بچه هات شنیدم که رفیقات پشت تلفن قرار مدار فردا را باهات گذاشتند ، پس ما آدم نیستیم ، فردا چی کار کنیم توی خونه بمونیم و بپوسیم"
"بابا حاج خانم کوتاه بیا یک روز که هزار روز نمی شه صبر کن برم زیارت برات شمع روشن می کنم ،برات نذر می کنم"
سید ضیا سعی می کرد هر جور شده زنش را راضی کند تا از خر شیطان پایین بیاید ولی او یکریز غر می زد و از رفتن سید ناراحتی می کرد"تا پاسی از شب که گذشت و صدای زنجیرکها خواب نیمه شب را برایش تداعی کرد دیگر از نای افتاد و پلکهایش را از خستگی روی هم گذاشت و خوابید .
ساعت شش صبح همانطور که گلزار وعده داده بود یک پیکان استیشن دربست کرایه کرده بود و قرار مدارش را سر ایستگاه سابق فومن گذاشته بود همه باید اونجا می رسیدند ، در تاریکی های صبحگاهی اول زمستانی هنوز خورشید طلوع نکرده بود و سرمای تازه رسیده درتن احساس می شد
"سلام سید چطوری"
اولین نفری که رسیده بود خود ضیا بود دقایقی نگذشته بود که صدای احمد گلزار را می شنید
"شکر خدا شما چطورید"
با دقایقی تحمل بقیه افراد هم رسیدند محمد رضا گلزار،زبردست،قاسم نجاتی و چند نفر دیگر که تقریبا برای اولین بار با جمع دیده می شدند مجموعا به هفت نفر می رسیدند حالا مشکل اصلی گروه چپیدن این هفت نفر به داخل ماشین بود بالاخره هر جور بود دو نفر جلو و بقیه افراد که لاغرتر از دو نفر جلویی بودند پشت ماشن سوار شدند .با حرکت ماشین ضیا هم با اون از زمین کنده شد و احساس کرد در یک عالم دیگر به حرکت در آمده ، خط سیر جاده را که با چشم می پیمود دل توی دلش نبود چون اولین باری بود که به یک سفر کوهستانی می آمد ولی احساسی که بر او غلبه می کرد حس توانمندی بود که در همه زندگی همراهش بود ، حسی که در 11 سالگی زمانی که بعلت اختلاف با پدر منزل را ترک کرده و 26 سال در مغازه تولیدی کفش مشغول بکار بوده با او همراه بوده و شبهایی که بعلت کار زیاد وخستگی چشم هایش را رویهم نمی گذاشت همیشه عزت نفسش بود که یاری اش میداد
"توی چه فکری سید نکند داری توی روز روشن خواب حاج خانمتو می بینی"
اینبار قاسم نجاتی بود که سعی می کرد چرت سید را پاره کند و اونو از عوالمات خودش بیرون بیاورد
"بابا کی گفته من تو فکر حاج خانمم ، داشتم از این همه زیبایی توی راه کیف می کردم"
عقربه ساعت بیست دقیقه به 7 صبح را نشان می داد و هوا داشت کم کم به روشنی می رفت تازه به شفت رسیده بودند و مغازه ها تک و توک باز می کردند
"مردیم از گرسنگی ، نگهدارید یک نیمروبا چای بخوریم"
قیافه زبر دست که از سرما ، گشنگی و چپیدن توی ماشین توی خودش رفته بود بیشتر از بقیه افراد مشخص بود و همو بود که به راننده گفت تا برای صبحانه نگهدارد.نان گرم ، پنیر و تخم مرغ محلی ، پشت سرش هم چای دبش ، لب و لوچه همه را آویزان کرده بود بیشتر دلشان چرت بعد از صبحانه می خواست چون بیرون از قهوه خانه سرمای شدیدی پایین آمده بود
"پاشید بریم وقت تنگه دیر می رسیم هوا زیاد جالب نیست "
ساعت از 7 کمی بیشتر بود که دوباره راه افتادند به طرف خرمکش و حدودا نیم ساعت بعد رسیدند ، در خرمکش علیرغم اینکه هوا خوب بود ولی برف کاملا همه جا را پوشانده بود ضیا احساس می کرد که زیباترین جای روی زمین زیر پایش قرار دارد. "خدایا چه زیبایی بود که اینجا قسمت ما کردی"زمستان که می آید کم کم برگهای پاییزی که از زردی پژمرده و بزمین ریخته شده اند با بارشهای برف در مناطق کوهپایه ای کمتر بچشم می آیند و صدای نغمه خوان بلبلان و ترنم های دارکوب دیگر گوش نوازی نمی کند ، زیباییهای طبیعت روی دیگر خود را جلوه گر ساخته و سپیدی با جامه ای سرد و سخت برز مین می نشیند ، دیگر در این فصل منطقه ترددها باید آگاهانه و با وسایل کافی باشد و گرنه هر محاسبه غلط یعنی سرما و یخ زدگی و تقریبا امکان هرگونه کمک رسانی نیز موجود نیست. آبشار خرمکش با زیباییهای وصف نشدنی که کلام از تعریفش عاجز می ماند تا ساعت 5/9 صبح در زیر پاهای گروه بود و از اینجا مسیر حرکت گروه به طرف امامزاده اسحاق ادامه پیدا می کرد.سید ضیا همینطور که سعی می کرد شیب تقریبا عمودی رابپیماید برگشت و رو به احمد گلزار گفت
:"حاجی راه بیفت جلو تا بقیه پشت سرت راه بیفتن و کسی عقب نمونه"
صدای قاسم نجاتی هم از پشت سر شنیده می شد که تقریبا با فریاد می گفت :
"بابا ماشاالله همتون که صبحانه هم نوش جان کردید دیالا بجنبید وقت نداریم اینجا زود تاریک می شه تا برسیم به امامزاده و برگردیم یک وقت دیدی شب شد و تو راه گیرکردیم"
حاج احمد گلزار در حالی که به آهستگی قدمهای پیوسته اش را می پیمود اعتنایی به گفته های دوستان نکرد و همچنان بعنوان راهنما در جلو گروه به راه خود ادامه می داد ، ساعت 1 بود که به امامزاده رسیدند اطراف زیارتگاه پوشیده از برف و دور بر مغازه ها که همه بسته بودند قندیلهای یخی بسیار زیبایی زده بود ، سید ضیا علیرغم غرولند های گلزار از جمع جدا گشت و سعی کرد مامنی برای گروه پیدا کند و بهمین خاطر ابتدا بری زیارت اولین نفری بود که بطرف امامزاده حرکت کرد بالای امامزاده که رسید نگاهی به دور و اطراف خودش کرد و احساس کرد علیرغم پوشش برف زیاد و صافی آسمان انگار بلندی قله ای ایستاده و به تمام اطرافش احاطه دارد ، متولی امامزاده مردی میانسال بود که علیرغم سرما و ترک اهالی محل تقریبا یکه وتنها در محل باقی مانده بود ،‌با دیدن این جمع چند نفره آنهم در این سرما شگفت زده شد و رو به سید ضیا کرد و گفت :
"آقا جان اینجا کجا ، تو این فصل کمتر کسی برای زیارت می آید با چی اومدید اینجا"
"پای پیاده اومدیم بابا 7 نفری می شیم هم اومدیم زیارت بکنیم هم از طبیعت خدا لذت ببریم "
"آخه این وقت سال که اینجا گردشی نداره بابا پاشید بریم خونه ما یک دمی تازه بکنید "
منزل متولی با امامزاده فاصله زیادی نداشت ، انتهای سرازیری را که پایین می آمدی سمت راست کلبه ای بود که جلویش یک دهنه مغازه بود ولی در این فصل بعلت سرما ونبودن مسافر بسته بود و قندیلهای یخی منظره جالبی به آن داده بود
"یاالله مهمان داریم خانم بلند شو برا ی مهمانهای ما چای و غذا آماده کن "
خود آقا رسول متولی امامزاده چند تا کنده هیزم را که بیرون درب برای چنین روزهایی گذاشته بود برداشت و با خود داخل منزل آورده و داخل بخاری که تازه شعله گرفته بود گذاشت ، شعله های آتش داخل بخاری کم کم جان دوباره ای گرفت و گرما کم کم بر تن خسته کوه پیمایان جان تازه ای بخشید "دستت درد نکند مشدی رسول الحق و انصاف که کدبانو توی خانه داری، ازاین چایت یک لیوان دیگه هم بده تا بخوریم "زبردست همچنان که از چای جان دوباره ای گرفته بود از فکر سرمای بیرون لیوان دیگر را هم پشت سرش بالا کشید و رو کرد به جمع و گفت :
"مثل اینکه بعد از چای گرسنه تان هم شده رورا بنازم یعنی چی ناهار هم می خواهید اینجا تلپ بشید "
مشتی رسول برگشت و گفت :
"رسم ما این نیست که مهمانی را منزل بیاریم بعد بگذاریم گرسنه از خانه برود ، همه باید ناهار بخورید بعد هر تصمیمی گرفتید با خودتان"سید ضیا برگشت و گفت :قربانت مشتی جان گفته بودند اهالی اینجا مهمان نوازند ولی واقعا مثل اینکه سنگ تمام گذاشتید"بهر حال بعد از دقایقی چند سفره ای و غذای گرم و دلی سیر ارمغان میزبان مهمان نواز مشدی رسول برای تازه رسیده های ناخوانده بود ناهار را که خوردند بعد از ساعتی استراحت در حالی که عقربه حدودا 5 بعد از ظهر را نشان می داد و هوا تقریبا می رفت که رو به تاریکی برود قصد برگشت به پایین رسما از طرف راهنمای برنامه اعلام شد ، درب منزل را که قاسم نجاتی باز کرد هجوم باد سرد بود که گرمای داخل منزل را به بوران بیرون می داد و هوا می رفت که دوباره شروع به باریدن برف بکند
"بنازم این هوا را حالا کی می خواد این همه راه رو تو این هوا برگرده"
یکی از بچه های تازه وارد که اسمش علی بود رو کرد به محمد گلزار و گفت :
"چیزی نیست فقط کافیه اراده کنیم حاج احمد هم راه رو بلده و راهنمای خوبیه دیگه چه غمی داریم "
سید ضیا گفت: " شما هم همش سخت می گیرید فوقش چند ساعت تو تاریکی و برف راه بیشتر بریم مثلا چه اتفاقی می افتد"محمد گلزار گفت : من که چیزی نگفتم پاشید دنبال حاج احمد راه بفتیم تا بجای راه افتادن چانه تان گرم نشه "قدم برداری در هوای سرد رو به تاریکی کم کم در دل همه خوف ایجاد می کرد فقط سید ضیا بود که بدون واهمه گام برمی داشت و توی دلش غنچه شادی باز می شد و با خودش می گفت حالا کو برنامه ها دارم باید بعد از این که برگشتیم اسمم را توی یکی از این گروه ها بنویسم و شروع بکنم بطور جدی کوه نوردی بکنم خدا را چه دیدی شاید خدا خواست یک وقت ما هم رفتیم دماوند رو فتح کردیم و به قله های بزرگ رسیدیم .سر سومین پیچ دومین ساعتی بود که از امامزاده دور شده بودند و هوا کاملا تاریک شده بود و همه با چراغ قوه ای که حاج احمد در دست داشت دنبالش توی برف حرکت می کردند ، شب کوهستان ، سپیدی برف که همه جا را پوشانده بود ، صدای خش خش زیر پا همهمه ای بود که کم کم همه را فرا می گرفت ،در بعضی جاها رد پاهایی روی برف دیده می شد و معلوم بود که حیوانی تازه ردشده است چون جاپا تازه بود و برف رویش را نپوشانده بود زبر دست برگشت و با خنده رو به جمع گفت :
"بچه ها آماده شید که همین دور وبر گرگ یا پلنگی آماده می شه برای صرف شام "
قاسم نجاتی حرف زبردست را ادامه داد و گفت :
"یعنی ما 7 نفر نمی تونیم حریف دوتا حیوان بشیم که ترس بخودمان راه می دیم"
جلوی گروه که راهنمای برنامه احمد گلزار بود سعی می کرد نقش سرپرستی خودش را بخوبی انجام دهد و ترس بر گروه حاکم نشود ، سر پایینی را که ادامه می دادند باید مسیر یابی دوباره می کردند تا راه صحیح را پیدا کنند ، خودش زمانهای گذشته که جوانتر بود یک بار این مسیر را پای پیاده طی کرده بود بخاطر همین هم راهنمای برنامه شده بود ولی شب کوهستان آنهم در فصل سرما و برف یک فرد با تجربه و مسلط فقط می تواند آدم چیره ای باشداحمد گلزار دستور توقف و استراحت داد ، همه گروه در حالی که خسته بودند هرجایی را که گیر می آوردند ولو می شدند تا برای لحظه ای هم که شده خستگی را از تن بیرون کنند ، شلوارهای پشمی که جلوی بخاری مشتی رسول متولی امامزاده خشک و مطبوع شده بود نم برداشته و سرما بر خستگی و بیحالی گروه اضافه می کرد سید ضیا کوله پشتی را برای چند لحظه پایین گذاشت و از داخل قمقمه که با خود آورده بود جرعه ای نوشید سپس مقداری کشمش داخل دهانش گذاشت تا قوت دوباره ای بگیرد ، در همان حال که سعی می کرد مزه کشمش را با جویدن در دهانش از دست ندهد رو کرد و به قاسم نجاتی گفت :
"فردا روز که میشه همه این جریانات را به خانمهاتان می گید و برایشان ژست قهرمانها را در می آرید تا از گیر سه پیچشان خلاص بشید"
فرمان حرکت دوباره بود که جانهای خسته را از روی برفها بلند می کرد تا دوباره راه برگشت طی شود .یک ساعت بعد که داخل جنگل براه خود ادامه دادند تقریبا همگی یقین کرده بودند که راه را گم کرده اند عقربه ساعت نزدیک 9 شب را نشان می داد ، قدم برداری و برف کوبی برای کسانی مثل این گروه 7 نفره که اولین تجربه آنهم در شب رو به زمستان جنگلهای کوهستانی گیلان را تجربه می کردند سخت و آزار دهنده بود ، صدای هیاهو و خنده های سید ضیا بود که یکریز سکوت کوهستان را می شکست و بر تعجب بقیه افراد گروه که همه تقریبا ترسیده و نا امید بودند می افزود.قاسم نجاتی رو کرد به احمد گلزار و گفت :
"آخرش ما نفهمیدیم این سید ضیا چی خورده که اینهمه شنگوله ، بابا بچه ها ناراحتند ، همه گم شدیم چرا اینقدر سوت می زنه و بلند می خنده ، نکنه ما را دست انداخته"
سید ضیا که صحبتهای قاسم نجاتی را شنیده بود گفت :
"بابا دستت درد نکند حالا ما شما را دست می اندازیم ، ما که خودمان دست انداخته دیگرانیم ، فداتشم بد می کنم روحیه تان را زیاد می کنم تا ترستان بیفتد ، باشه دیگر هیچی نمی گم تا فقط زوزه گرگها و شغالها را بشنوید"
"حرف می زنی آقا ضیا ، یعنی ما 7 نفر از شغال هم می ترسیم که جنابعالی اینجوری به ما روحیه بدی"
زبر دست که بعد از ساعتی به حرف آمده بود سعی می کرد ترس درونی خود را پنهان کند ولی علیرغم تلاش و گفته اش واهمه و خوف در چهره او بیشتر از دیگران نمایان بود .حالا دیگر عقربه ساعت 10 شب را نشان می داد و همه از گم شدن مطمئن بودند ولی ناچارا با اطمینان به گلزار همه در فکر این بودند که بالاخره به یک جایی می رسند .طبیعت وصف ناشدنی شب های زمستانی جنگلهای کوهستانی گیلان برای گروه دیگر رو به فراموشی رفته بود و ترس جای خود را به نیروی لذت و کامجویی از زندگی داده بود ، همه اعضای گروه در سکوت مطلق و در تاریکی به حرکت خود ادامه می دادند که صدای زوزه حیوانی وحشی که گویا در همان نزدیکی ها بود همه را میخکوب کرد سید ضیا برگشت و گفت " نترسید بابا صدای زوزه سگهای چوپانه که نزدیکی های ما است قول می دم که صدای گرگ نیست "قاسم نجاتی رو کرد و گفت :
"حاجی ساکت یعنی تو صدای سگو از گرگ نمی تونی تشخیص بدی"
"بابا به پیر به پیغمبر گرگ کجاست ، این صدای سگ چوپانه"
زبردست که از ترس و ناامیدی تقریبا گرگ را در دو قدمی خود احساس می کرد گفت :
"آخرش دیدید با اطمینان بیخود به گلزار همه عقلمان را در بست تحویلش دادیم حالا اینهم شده عاقبتمان که ندانیم به جلو یا عقب برگردیم "
ضیا گفت نترسید بابا نگفتم صدای زوزه سگها است بریم جلو قول می دم "
با جلو رفتن گروه صدای وهم آور زوزه درسکوت مطلق شب بیشتر شده و همه از خوف تقریبا بر خود می لرزیدند،صدای زوزه نزدیک و نزدیک تر شده بود ولی ته دل همه قرص شده بود که این صدای گرگ نیست و راهی برای نجات گروه از سردر گمی بالاخره پیدا می شود .در اعماق جنگل ، کلبه ای چوپانی با چند سگ که همه از گرگ قوی تر و درنده تر بودند گروه را دوره کرده و با کوچکترین حرکت رو به جلوی سریع لقمه چپ سگها می شدند ، چوپان از کلبه بیرون آمد سگها را آرام نمود و فانوس را به جلو گرفت و تقریبا از وحشت و تعجب بر جای خود یخ زده بود
"جل الخالق شماها دیگر چه موجوداتی هستید،نکنه جنید یا من به کله ام زده ، اینوقت شب اینجا چه کار می کنید "
صدای محکم چوپان نوید شکست بن بست جنگل را برای اعضای گروه داشت و همه تقریبا خوشحال بودند که بالاخره به یک جایی رسیده اند بعدش با خداست
"خدا را شکر نگفتم ته توان آدمی نیرویی است که همیشه آدمو به جلو می بره و راه زندگی را برایش آسان می کنه پس هیچوقت سخت نگیرید"
گفته های ضیا تاکید دوباره ای بود بر رفتار مقاوم و در عین حال بی پیرایه اش و همه گروه آن را در عمل دیده و پذیرفته بودند بعداز ساعتی استراحت چوپان جنگلی که حالا همه اسمش را عین الله ساعی می دانستند با تفنگ سر پر در جلو گروه قرار گرفت و بعد از 5/2 ساعت راهپیمایی گروه را بسلامت به جاده نزدیک شهر شفت رساند و با اصرار بچه های گروه مژدگانی که حاصل زحمت در شب سرد زمستان برای نجات گروه بود را دریافت کرد و دعای خیر خود را بدرقه آنان نمود ، گروه با دو پیکان سواری که از اهالی محل دربستی کرایه کرده بودند به سلامت به شهر رشت رسیدند و خانواده ها از نگرانی رهایی یافتند .از آن زمان تا کنون که حدود 7 الی 8 سالی می شود هر زمان سید ضیا به منطقه جنگلی امامزاده اسحاق شفت می رود هر طور شده سعی می کند عین الله ساعی جنگلی کوه نشین و مشهدی رسول متولی امامزاده را پیدا کند و برایشان سوغاتی ببرد تا گذشت زمان خاطره زیبای شب کوهستان را از ذهنش نزداید.راستی که مردمان خطه گیلان چقدر سخت کوش و از جان مایه اند سید ضیا سیدین اکنون دغدغه هیمالیا نوردی در سر دارد و علیرغم تلاشهای بی وقفه اش در گروههای کوهنوردی اینک بطور مستقل به فعالیتهای ورزشی خود ادامه می دهد

Sunday، September 14، 2008

نقدی بر کتاب سه امکان برای خوزه پیتر هلن کویچ

با خواندن داستانهایی از این دست که سعی شده فضای مدرنیسم در ادبیات با پیوندی به پست مدرنیسم ارتباط داشته باشد فاصله گرفتن از رخدادهای رئالیستی و واقعیات روزمره زندگی و جایگاه آدمها در این رخدادها بیشتر خود را نشان می دهد ، نوشته هایی این گونه سعی بیشتری در فاصله گرفتن از رخدادهای اجتماعی نشان می دهند تا بنوعی به حیات ادبی خود ادامه دهند ، حوادث ، صداها و استعاره ها به یک نوع سردرگمی خواننده اضافه می کنند ، بطورمشخص در داستان پل که نمونه مشخصی برای بازتاب پست مدرن و نه لاجرم خود آن می باشد خواننده فقط به صداها دسترسی دارد و اصل قضیه داستان به یک نوع سردرگمی بیشتر شباهت دارد ، البته فاصله گرفتن شعر و ادبیات کنونی از زندگی اجتماعی از دهه هفتاد شروع شده وهنوز این خط سیر ادامه دارد و در این برهه فقط توانسته ایم به یک نوع کمیت و تیتراژ در نسخ ادبی برسیم و کمتر آثار ادبی و فرهنگی با مضامین اجتماعی اجازه چاپ پیدا کرده اند ، درست است که یک نویسنده و کار ادبی اش به همه لایه های اجتماعی باید گریز داشته باشد ولی واقعیات روزمره چنان تلخ و گزنده است که یک اثر ادبی درنگاه کلی باید پیام روشنی داشته باشد ، این پیام هر اسمی که داشته باشد باید فردای بهتر، آموزش نسل نو و چگونگی بهتر زندگی کردن از سطورش روشن باشد

این کتاب با شمارگان 1100 نسخه توسط انتشارات ایلیا رشت در سال 86 به قلم حسین رسول زاده به چاپ نخست رسیده است

Thursday، September 11، 2008

آه و افسوس

زندگي در جريان بود

پراز نور اميد

لحظه هايش همه از عشق و نويد

سفره هايش بركت

خونه هايش پر گلدون قشنگ

كوچه باغش پر از مهر و وفا

مردمانش همه در صلح و صفا

جاي غم شادي هميشه تو دلا

كينه و ظلم نبود تو شهر ما

فاصله دور نبود تو آدما

چشم ابليس چقدر كور از اين حلقه ما

رد پايش همه جا گم شده از همت ما

آه و افسوس كه اون حلقه گسست

جاي شادي تو دلا غمها نشست

Tuesday، August 26، 2008

يك روز زندگي آقاي بامرام

حال و روز درستی نداشت صبح که از خواب بیدار شد کیفش را برداشت ، داروهاش را داخلش گذاشت چای خورده و نخورده ماشین را روشن کرد تا هرچه زودتر فاصله انزلی تا رشت را برای محل کار طی کند ، همین جور که تازه براه افتاده بود سیگاری پیچاند و در ذهن خودش مسایل دیروز کارخانه را مرور می کرد یادش آمد با یکی از افراد داخل سالن دیروز گفتگویی کرده و کارگر بیچاره نتوانسته جلوش دربیاید ، چقدر برایش لذت بخش بود از اینکه می دید هیچ کس نمی تواند در مقابلش قد علم کند و از حالت هیستریکی که در برخورد با دیگران داشت به حالت خلسه در می آمد ، دیشب توی خواب دیده بود که با قدمهای استوار توی سالن تولید قدم می زند و به پای هر دستگاهی که می رسدالکی هم که شده شروع به ایراد گیری می کند و کاری می کند که کارگر دستگاه از بودنش در آنجا پشیمان شود. ساعت دقیقا 7:30 دقیقه صبح بود که به محل کارش رسید کارت ساعت را بموقع پانچ کرد و در حالی که از کلافگی گرمایی که از اول صبح خودش را نشان می داد وارد سالن شده بود یکسره از پله ها بالا رفت کیف را گوشه ای پرت کرد و خسته از کلافگی دیروز خودش را برای دعواهای روز کاری جدید آماده نمود در حالی که در اطاق را از پشت قفل می کرد کیف را باز کرد و از داخل شیشه کوچک باریکی که ته کیف جا داده بود به اندازه باریکی حبه ای نرم مشکی برداشت و در حال که از تلخی آن لذت می برد بدهانش گذاشت و قورت داد .
مهندس پیمانی لیسانس مدیریت از دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین چند سال پیش بعنوان سرپرست سالن تولید در ابهر مشغول بکار بود خودش می گفت بخاط اینکه خانمش اهل شمال ( رضوانشهر ) بوده به گیلان آمده ولی قرائن امر حکایت از درگیری های فیزیکی و لفظی او در محیط کاری قبلی اش در ابهر می کرد که ناچارا ترک آنجا کرده بود و روایت می کردند که با بیشتر کارگران آنجا درگیر شده بود.
تعبد ، تعبد زود باش یه چای بیار
صدای خشن و کلفت اش نشان از زورگویی و اقتداری بود که سعی می کرد همیشه در برخورد با دیگران برای زیر سلطه بردنشان حفظ کند .
جناب مهندس صبح اول وقت که چای حاضر نیست باید دم بکشد آنوقت هم ساعت هشت و نیم تا نه است .
باشه پس یه دونه آب داغ وردار بیار زودتر بیار یه عالم کار دارم
باشه قربان چشم
سپس در کیفش را دوباره باز کرد و در حالی که تمام بدنش شروع به مورمور کرده بود دو عدد قرص دیازپام را یکجا برای تکمیل کردن حالتی که داشت بالا رفت قطره استریل چشمی و دههاقرص دیگر و پماد هیدروکورتیزون و....همه از عوالمات دیگرش حکایت می کردند
در حالی که زیر لب با خودش حرف می زد گفت : پدرسوخته بهش گفتم که کار دارم نیم ساعته مارو کاشته یه دونه آب داغ می خواد بیاره ، شماره آبدارخانه را که به عدد 138 ختم می شد گرفت و با صدایی کلفت تر از پیش گفت
مگه نگفتم کار دارم یه دونه آب داغ که اینهمه فس فس نداره مثل اینکه تو زبان آدمیزاد سرت نمی شه
تعبد آبدارچی قدیمی کارخانه بود که بخاطر درگیری های چند سال پیش در قسمت اداری اینک در سالن تولید بساط چای اش براه بود و هفته ای یکبار هم وظیفه نظافت هر اتاقی را در محوطه خودش بعهده داشت ، در حالی که دوباره سرش پایین بود دوباره چشم قربانی گفت و سینی و لیوان آب داغ را با خودش ورداشت و از پله ها بالا برد .
پیمانی وقتی که وارد سالن می شد اولین فکری که همیشه برایش کاملترین فکر بود هوار کشیدن سر هر کسی که بر سر راهش سبز می شد بود ، ساعت 8 صبح بود و تازه از اتاق خودش بیرون آمده بود ، در مغزش حالت خلسه ای که تحت تاثیر تریاک و دیازپام ایجاد شده بود کیفش را کوک کرده بود ، هیچوقت عادت نداشت کسی را بنام محترمانه صدا بزند مثلا آقای فلان ویا ...
اولین دستگاهی که رسید جواب سلام را نداد و گفت اوی مگر نگفتم داری این خط را راه می اندازی باید با من هماهنگ کنی ، اپراتور دستگاه که حدودا 15 سالی بود که روی آن کار می کرد قیافه خسته و کسل کننده رئیس تولید را همیشه بیاد داشت
قربان با ناعمی هماهنگ کردم خودشان گفتند که راه بیندازم ، پیمانی گردنش را تکانی داده و در حالی که سعی می کرد اقتدار بیشتری از خودش نشان بدهد صدایش را بلندتر کرد و گفت مگر صد بار نگفتم تا من اجازه ندادم هیچ بزی حق ندارد خطی را راه بیندازد ، آخر از دست شما من دق می کنم آخه چند سال می خواهید بز باقی بمانید کی می خواهید بفهمید ، اصلا شما رشتی ها همه تان یه جورایی تون می شه بخاطر همینه که در هیچ زمینه ای نمی تونید پیشرفت کنید
پرویز اپراتور دستگاه که از بد حادثه اولین مخاطب پیمانی در صبح اول وقت بود مدتها بود که به اخلاقش عادت کرده بود و سعی نمی کرد زیاد با او درگیر شود بخاطر همین حرفهایش را نشنیده گرفت و به کارش ادامه داد .
دفتر تولید دومین جایی بود که صبح اول وقت پاتوق پیمانی بود و سعی می کرد باصطلاح خودش آنجا را مرکز رتق و فتق امورقرار داده و مرکز فرماندهی خودش را در آنجا مستقر کند، همین طور که به طرف دفتر می آمد یکهو احساس کرد حس عجیبی در بدنش زیاد شده و یک خوشی زاید الوصفی تمام وجودش را فرا می گیرد به میمنت این خوشی هم بود که ذهنش به سمت کله پا کردن یکی از نیروهای قدیمی افتاد کسی که مدتی بود با او زبان درشتی می کرد و از رفتارش که در مقابلش می ایستاد خوشش نمی آمد ، همچنان که رویش را بطرف منشی تولید بر می گرداند گفت :
رسولی زنگ بزن برنامه ریزی بگو بامرام بیاد
رسولی که با هر صحبت پیمانی خودش را جمع می کرد بلافاصله چشم قربان را گفت و شماره تلفن برنامه ریزی را بصدا در آورد و با لهجه غلیظ رشتی گفت" قربان سلام عرض کردیم آقای مهندس پیمانی با شما کار دارند لطف کنید هرچه زودتر دفتر تولید تشریف بیاورید.
"بله باشد"تنها کلماتی بود که بامرام پشت تلفن به رسولی گفته بود ، همیشه اول های صبح انتظار این صدا کردن و لیچار بار کردن های پیمانی را داشت و معلوم نبود چرا همیشه صبح اول وقت این مسئله پیش می آمد تو دلش گفت : لعنت به این شانس و زندگی که باید بایه همچین آدمی آنهم صبح اول وقت دمخور باشی و راه افتاد بطرف دفتر تولید از جایی که باید طول سالن را می پیمود تقریبا 50 متر راه بود تا برسد و در این فاصله دلش به هزار راه رفت که نکند باز هم پیمانی دارد توطئه می کند و قصد کله پا کردنش را دارد تقریبا به محض ورود به دفتر پیمانی مجال صحبت نداد و صدای نکره اش را بلند کرد و گفت:
این چیه نوشتی تو برنامه اصلا تو خودت می فهمی ، هرچی چرت پرته ور می داری می نویسی شانس آوردی که با من کار نمی کنی حالیت می کردم
نگاه متعجب و یکریز با مرام لحظاتی به چشمان پیمانی دوخته شد و خشم خود را فرو داد و در حالیکه سعی در کنترل خود داشت گفت :
بفرمایید ببینم چی شده
دیگه چی می خواستی ، برای خودتان تخمی ورمی داری می نویسی بعدش می خواهی همه هم بفهمند
بعد با تمام توان خود کاغذهای برنامه تولید را به یکطرف پرت کرد ، دیگر صدای پیمانی معمولی نبود و بچه های دیگر توی دفتر تولید نیز این را احساس می کردند و میخکوب از رفتارش بودند و هر لحظه هم شاهد بلندتر شدن صدایش بودند
با توام افتاد من که صدایش را نمی شنوم
با مرام در حالی که باز هم خود را کنترل می کرد سعی کرد برای پرچانگی های پیمانی راه حلی منطقی بیابد ولی فکر و منطق هم چیزی نبود که در مخیله پیمانی جا بگیرد
باشه میرم برنامه ها را ببینم تا اگر اشکالی داره درستش کنم
رد نگاه پیمانی همچنان با مرام را تعقیب می کرد و هر لحظه سعی می کرد تا بیشتر بار روانی قضیه را برایش سنگین تر کند
روزهای کاری بامرام همیشه سنگین و فضای فکری آلوده ای داشت از یکطرف مشکل خانوادگی ، بار مالی زندگی ، اقساط عقب افتاده و از طرف دیگر حقوق بخور نمیر که آنهم باسر و کله زدن باآدمهایی مثل پیمانی دیگر اعصابی برایش نگذاشته بود ، آنروز تصمیم گرفته بود یکبار برای همیشه شرپیمانی را از سرش کم کند ، بجهنم بیکاری و دربدری ، لعنت بر این زندگی سگی که مجبوری فحش چارواداری یک جغله تازه بدوران رسیده را بخوری که چه ، که داری به زندگی سگی خودت ادامه می دهی پس تصمیم گرفت و عزم خودش را جزم کرد تا قال این قضیه را بکند هر چند می دانست که کسی حمایتش نمی کند
ساعت 2 بعد از ظهر بود که سر تقسیمات یک محصول تولیدی بامرام باید اتاق پیمانی می رفت تا با او مشورت کند ، در اتاقش را که باز کرد مثل همیشه داشت چرت می زد و تا چشمش به بامرام افتاد در کمد را باز کرد و قطره چشمی استریل را برداشته و قطره ای به داخل چشمهاش ریخت ، با مرام اول کلی وایستاد تا کارهای متفرقه پیمانی و تلفنش تمام شود تا شروع به صحبت کند
سه تا قطعه 4030 متری داریم و یک قطعه 4560 متری بنظر شما کدامیک را برای قطعه سه رشته ای برداریم
پیمانی که کم کم داشت از حالت نشاگی و چرت می پرید جواب حرفش را با بی حال داد
برو با ناعمی صحبت کن و ببین قطعات واقعا چقدر در اومده و نظر اونم رو بپرس تا ببینم چکار کنم
با مرام بدنبال ناعمی رفت و صلاحدید های لازم را با او انجام داد و دوباره به اتاق پیمانی برگشت تا لیست های جدید قطعات را که این بار با نظر ناعمی بعنوان مسئول سالن دوم تهیه کرده بود به او نشان دهد
قطعاتی که شما گفتید و نتیجه ای را که با آقای ناعمی گرفتم ملاحظه کنید
پیمانی دوباره گردنش را راست کرد و نظری به کاغذ انداخت و در حالی که با تمام زورش کاغذ را پرت می کرد بر سر با مرام فریاد کشید و قیافه وحشتناک خودش را دوباره نشان داد
اگه با ناعمی هماهنگ کردی دیگه واسه چی آمدی اینجا یعنی چه که من چی بگم برو با همون هماهنگ کن ، اصلا شما رشتی ها همه تون سروته یه کرباسید بخاطر همینه که هیچوقت پیشرفت نمی کنید ، بخاطر همینه که مدیر کارخانه میگه ....
دیگر بامرام نگذاشت که حرفهای پیمانی تمام شود سر خود را راست کرد و به او گفت تو حق داد زدن و فحاشی را نداری اگر هم ازکار بنده ناراضی هستی لطف بکنید گزارش بنویسید ولاغیر، حقی هم برای صحبت خارج از نزاکت نداری
پیمانی بمانند ببر بی دندان یکهو جا خورد انتظار این برخورد را از با مرام نداشت رو کرد به او و ایندفعه با صدای بلندتر گفت : می بینیم ، برو از اتاق من بیرون دیگر حق نداری پاتو اینجا بذاری دیگه هم برای هیچ کاری حق نداری بیایی اینجا ، بامرام که تااین لحظه خودش و رفتارش را کنترل کرده بود گفت مرده شور تورا با اين رفتارت ببرد اصلا هر كاري دلت مي خواهدبكن اگر بار ديگر صدايت را روي من بلند كردي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي ودر اتاق پيماني را پشت سرش كوبيد و از آنجا بيرون رفت
دنياي براي بامرام تيره و تار شده بود براي او كه حدود شانزده سال سابقه كاري در كارخانه داشت همه چيز تمام شده بود و تصميم آخرش در تسويه حساب با كارخانه به مغزش خطور كرد مي دانست كه مديريت هيچوقت مهندس لات و بي سر پايش را كه چونان سگان گله فقط پارس مي كند از كاربيكار نمي كند تا يك كارگر بامرام نامي بتواند نان بخورد چون مي دانست كه پيماني آموزش ديده مدير بود وبجز تصميمات مدير كار ديگري انجام نمي دهد .ساعتي بعد بامرام تصميمش را در دفتر امور اداري براي استعفا گرفته بود

Sunday، August 17، 2008

رویای امید

سر بر شانه ات که می گذارم

تنهاترین رویاهایم بدست باد سپرده می شود/

روزهای ملا ل آور و خسته

از پیش چشمانم محو می شود/

اندوه گریزان و عشق دوباره جان می گیرد

به خیالم که جهان دوباره پا می گیرد/

سر بر شانه های نجابتش بود که پرسیدم

آیا تو از سلاله فرشتگانی/

پاسخ شنیدم

تا چه بگویی/

گفتم آیا ز طایفه خسروانی

باز هم گفت تا چه بدانی/

پرسیدم

آیا امید دلهایی

در جواب گفت

راه و خستگی را باید بپیمایی

تا به جمع ما بیفزایی

Tuesday، August 05، 2008

گیلان با صفا

راستی که گیلان امی شین چه جائیه

شهر و دهاتان انی شین دیدنیه

بجار سران که پا نهی

نعمتان از روستاییه

باغ و بولاغ فاندری

چشم دکفان خواستنیه

دریا کنار گذر کنی

موجه به ساحل تو دینی

مرغابیه به آسمان چشم مره شکار کنی

گذر به جنگلان کنی انهمه نعمتان دینی

کوهان جور که پا نهی عظمت خدا دینی

ای هموطن خاک گیلان پر نعمته

پاستن نعمتان خو جاسر همته

خطه گیلان فارسی تی پا امره منته

هتو بدان تی قدمان چومان سر؛غنیمته

بیا و تو یاری بکن

تمیزگی باور تی جا ؛ یه خورده همکاری بکن

کمک بکن کاری بکن

زباله هیچوقت فونکون

Thursday، July 24، 2008

گیلانی شعر

از قدیمان شاعریه دوس داشتیم

شعر می زبان تا آموئی نوشتیم

لفظ و کلامات که دییم

پایان می شین سوست بوسی

کتاب و روزنامه دییم

چومان خوره بازه بوسی

بازین هتو گپ امویی

خوره بی اندازه بوسی

میرزا جای خالی کودیم

شیون جای ز خدا همش طلب خواهی کودیم

افراشته سر وقت رسییم

یاد امی شهر حکیمان کودیم

نسیم شعر وانورس

هرجا که بو بلا کوده

خلاصه کلام بگم شاعرشعر فارسی

جه ذوق گیلان بو راضی

الان جه شاعران بگم

غلامرضا مرادیه

به شهر رشت شاعران نمونه ای در تکی ایه

شهر خمام که رسیم محمد فارسی داریم

دروغ نبه جه شاعری کم نداریم

شکر خدا هرکی داریم

شعر و کتابه همه مبتلا داریم

تهران جا دانم پیله سایه داریم

هوشنگ ابتهاج گم ، که اونه تاسیان داریم

رشت که ایه دانم همش آفتابیه

ولی نانم چرا هتو امضاء کنه که ساﻳﮥ

خاتمه کلام بگم

هرچی ایسه هتو بگم

می چوم خوره برایه

امیدش از خدایه

تا شاعران سبزبگید

برای گیلان واسی همیشه پر برگ ببید

Saturday، July 19، 2008

در سوگ شکیبایی

رفتی و راهت برجاست

ای خوب من اوج کمالت اینجاست

هنرهایت زجان بود

زیبا و روح افزا بود

هامون قلبها بودی

افسوس چرا کوته سخن سرودی


خسرو شکیبایی هم از میان ما رفت ، باور کردنی نیست ولی دیگر حمید هامونی نیست که از درد روزگار بخود بپیچد و مرگ خود را بخواب ببیند وبرای گریز از تلخی های روزگار دست بدامان علی عابدینی دوست درویش خود برود اینبار هامون ما با نگاهی آسمانی قدم در حجله گا ه ابدی خود می گذارد و خواب دریا چشمان ترش را خیس نمی کند
روحش جاودان

Monday، July 14، 2008

زلال و چشمه سارم

به مقصدم روانم

جاری و همچو رودم

سنگ صبور و کوهم

کینه بدل ندارم

اگر که تلخ کامم

تن ندهم به پستی یا بطریق سستی

درره عشق و جانم

همدل و همزبانم

Monday، July 07، 2008

رهرو وصال

از من مپرس کجایم

شاید پی وصالم یا رهرویی براهم

این نای خسته را من سازی دوباره خواهم

آه و فغان بر آرم زین جان بی جانانم

درراه عشق و ساقی میخانه را خواهانم

گفتی به من ز خوبان،از زندگان و نیکان

راه نکوی مردان،امید هر خسته جان

راهی که در پی آن شوری ز دل برآرم

از بهر آن شب و روز اشکی دگر ببارم

شاید بوصل هجران جانی ز تن نباشد

هجران و وصل دیدار شد حاصلم به رهوار

Sunday، June 15، 2008

شکواییه به مقام الهی

بار الاها این چه رسمی ست
که من بنده درگاه تو باشم
ز ازل تا به ابد دربدر کوی تو باشم
کار نیکان به عذاب افکنی و گوهر جانش بستانی
لیک بر طایفه ددصفتان محرم اسرار بمانی

Friday، June 13، 2008

پیله مارجان

آفتاب نزده کله سحر پاشده بود نماز را که بجا آورد دوباره بی آبی و انتظار و به آسمان نظاره گر شدن دیروز به مغزش تداعی کرد نمی توانست باور کند و حتی در مغزش هم نمی گنجید وهمینطور باخودش فکر کرد که چرا آب برای نشاء برنج نیست و هینطور زیر لب می خواند "ای خودا خودا جان بگو تی ابره بباره باران بگو بباره به دشت وسامان به ایه بجاران" کمرش را که از رختخواب راست کرد بلافاصله آنها را جمع کرده و سماور را روشن می کرد تا برای چای آماده باشد پس از چند دقیقه که آب جوش آمد باز هم دلش نیامدتا بچه ها و نوه هاش را برای صبحانه صدا بزند چون همه شان در خواب ناز بودند یادش آمد سالها پیش که خدابیامرز شوهرش (مشتی هدایت) زنده بود دست در دست یکدیگر همینوقت ها سر بیجار می رفتند حتی اوضاع آنقدر خوب بود که هر سال کارگر ترک برای کار فصلی در منزل آنان می ماند مشتی رجب که از خلخال هر سال می آمد برایشان کلی نان محلی و شیر مال و خرت و پرت برای بچه ها می آورد و انگار که یکی از اعضای خانواده بود که موقع کار به آنها اضافه می شد فکر کرد مدتی است که ازش خبری نیست با این اوضاع و اوصاف که همه تلفن و موبایل دارند چرا بعضی ها دست و دل ندارند که خبری از خودشان برای آدم برسانند آخرین چیزی که ازش می دانست این بود که از کار زیاد در سر بیجار پا درد گرفته و هرچه هم دوا و دکتر می رود فرقی بحالش نمی کند فکر بیجار و مشتی رجب و بی آبی با صدای نوه کوچکش امیر یکهو او را از عالم خودش بیرون آورد" پیله مارجان صبحانه منو زودتر بده من باید زود مدرسه باشم"
باشه پسر جان الان حاضر می کنم .
چای داغ ، پنیر محلی مشتی رجب و یک برش تافتون چقدر تو گلوی امیر مزه کرده خودش هم نمی دانست دقایقی نگذشته بود که تمام اهالی خانه دیگر بیدار شده بودند و آماده بودند تا از صبحانه آماده شده پیله مارجان نوش جان بکنند وقتی امیر صبحانه اش را تمام کرد غلامرضا نوه دومی که از شهر مهمان پیله مارجان و از همه بیشتر و عزیز دردانه تر برایش بود خوراکی های قایم شده اش را می چشید شیره انگور که تازه از بازار محلی خریده بود و گردو که از درخت می چید سر سفره برایش آورد و غلامرضا هم که انگشتاش را به شیره می مالید و همانطور در دهانش می گذاشت. بساط صبحانه خوری که نمام می شد هرکدام یکطرف می رفتند ، پیله مارجان یکراست سراغ اردک و مرغ و غاز می رفت و لانه هاشان را باز میکرد و یکهو همه حیوانات با صدای بلند از داخل لانه هاشان بیرون می آمدند و بعد از آن هم می رفت سراغ دسته بیل کوچک( بلوبه زبان محلی) و شروع میکرد باغ اطراف منزل را که در آن خیار ، گوجه و باقلا می کاشت از علفهای هرز پاک کرده و هرس می کرد، دیگر توانایی کار در شالیزار را نداشت و کمرش از زیر بار کار خم شده بود ولی با همه اوضاع بر ناتوانی خود غلبه می کرد و می دانست که با کار کردن مثل یک فرمانروا در خانه و مزرعه می باشد و همیشه به این فکر می اندیشید که با از کار افتادن آدمی وجود نداشته باشد بهتر است و اگر این اتفاق بیافتد دیگر آن عظمت و ابهت یک مادر بزرگ سخت گیر را ندارد ، می دانست که باکار سلامتی خود را تضمین میکند همیشه اولین نفر بودکه صبح بلند می شد وآخرین نفر بودکه استراحت می کرد.
افراد خانواده بعد از فوت خدابیامرز شوهرش مشتی هدایت یکجور حرف شنوی از او داشتند و در تمام مسایل از کار ، ازدواج ، فروش زمین ، دعوای آب جاری این پیله مار بود که همه با حسن ختام او به کارشان پایان می دادند و اوضاع به خیری و خوشی تمام می شد .
رفیق و همدم پیله مار مشتی گل خانم بود که هر گاه و بیگاه همسفره و همراهش در اوقات مختلف بود خدا او را هم بیامرزد چه خاطراتی با او داشت یکی یکی از جلوی چشماش رژه رفته بود آخ که این زندگی چقدر بیرحم است که باید خودت باشی ولی رفتن عزیزانت را ببینی ای کاش من بجای آنان می رفتم ، افکار پیله مار هم امیدش به زندگی و بخصوص نوه وبچه هاش بود هم دلگیر از نبودن عزیزانی که هرکدامشان برایش نور چشمی بودند وقتی کار روزانه بپایان می رسید موقع شام و چیدن سفره همیشه دعا می کرد و می گفت "خدا برکت بدهد این سفره که مشتی هدایت جورش کرده ، خدا برکت بدهد به این زمین که همه از آن سیر بشیم خدا بچه هایم را سلامت بگرداند که بتوانند با زور بازویشان نان حلال بیاورند" و وقتی هم که پا تو رختخواب می گذاشت تا موهای بچه ها را نوازش نمی داد و برایشان قصه نمی گفت خوابش نمی گرفت ، همه اعضای خانواده که تعدادشان با عروس و پسرش و نوه هاش به 9 نفر می رسیدند روزهایی که پیله مار روستا را برای چند روز ترک می کردتا پیش دختر بزرگش به شهر برود احساس یکجور کمبود احساس می کردند و روز شماری می کردند تا موقع برگشت که بیاید حالا هم از روزهایی است که تصمیم گرفته تا پیش دخترش به رشت برود ، هم دلش هوای زیارت خواهر امام را کرده هم می خواهد تا آنجا نذر و نیازی بکند، دلش گرفته و میل داشت جند روز تو عالم خودش باشد مقدمات سفرش را آماده کرد و با بقچه و یک مقدار خیار وباقلایی که از باغش چیده بود همراه با پسر کوچکش که همراهیش کرده بود تا جاده برای سوار شدن ماشین عازم این سفر کوتاه شد .
"مارجان خوش آمدی قدم رنجه کردی" صدای دختر بزرگش که مدت 2 ماهی بود نشنیده بود بنظرش تکیده و بی رمق نشان میداد جوابش فقط در این چند جمله خلاصه گردید چرا اینقدر تنها و خسته ای نجمه مگر شوهرت به تو نمی رسد و جواب دخترش نجمه هم در سکوت و گذر از جواب سپری گردید از مهمانی اش در خانه نجمه 2 روزی می گذشت و فقط این چند روز همش می خوابید آخر خانه دخترش که ته یک کوچه بن بست داخل شهر بود و سکوت و آرامش عجیبی بر آن حاکم بود یک روز بعد از ظهر همراه دخترش که به زیارت خواهر امام رفته بود کلی نذر و نیاز کرد تا خدا برایشان سال پربار و پر محصولی ببار آورد و چقدر هم گریه کرده بود بخاطر مشتی هدایت که از دست داده بود و گل خانم که مونس تنهایی اش بود چشماش گل انداخته بود دخترش نجمه همش می گفت پیله مار بس کن آخرش بخاطر این بیجار و مردم و دوستان جان خودته می گذاری ، شب که جا گذاشته بودند صدای رعد و برق همراه با ریزش باران برای پیله مار نیایش به درگاه خدا را داشت و ممنون از سپاس بیکرانش می کرد و همان شب هم تصمیم گرفت تا فردا برگردد تا فکر مزرعه بیشتر آزارش ندهد صبح کله سحر پا شد و مثل دهات که بساط چای و صبحانه را راه می انداخت سفره را چید و خورده و نخورده راه افتاد که برود پیله مار کجا می روی این صدای نوه اش بود که می خواست تا ایستگاه با او بیاید و همین را هم انجام داد ظهر که به روستا رسید تقریبا از بارانی که از دیروز می بارید خیس شده بود اهل محل همه می گفتند که خانم بزرگ که همان پیله مارجان باشد رفته زیارت و چون زیارتش قبول شده راز و نیازش هم بدرگاه خداوند تایید شده و چون تنها سادات محل هم هست امسال در پناه وجود او همه ایمن و مزارعشان پر از محصول می گردد شب را هم بعضی از افراد در خانه اش آمده و شمع نذر کرده بودند.
شب که رو به سیاهی می رفت پیله مار هم دیگر انگار تمام غم هاش داشت رو به پایان می رفت و در دلش بجای غم یک جور خوشحالی احساس می کرد همینطور که چشماش سنگین می شد مشتی هدایت ، گل خانم ، مشتی رجب وهمه و همه جلویش رژه میرفتند و احساس می کرد دارد سبک می شود و این احساس آنقدر در او قوی می گشت که لحظه به لحظه سبکی اش را بیشتر می کرد ، در تمام آن لحظات کسی حتی فکرش را هم نمی کرد که خانم بزرگ دیگر صبح برایشان کله سحر اجاق روشن نمی کند و لانه اردک ها را دیگر باز نمی کند و موقع ناهار دعا برایشان کسی نیست بخواند و بگوید خدایا از نعمتهایی که بیدریغ به ما دادی سپاس گزاریم.

Thursday، May 08، 2008

داستان بهروز

دود غلیظ همراه با رفت و آمد لیفتراک هادر پرتو نور خورشیدی که از پنجره هابداخل می تابید خود را کاملا نمایان می کرد و هرچه بر ساعت کاری افزوده می شد غلظت دود و همهمه داخل سالن نیز بیشتر می شد روی یکی از دستگاهها که در حال تولید یک قطعه بودند علی و احمد در حدود 20 سالی بود که کار می کردند هردو از کارگرهای با سابقه ای بودند که بیشتر عمرمفیدشان در کار داخل سالن تولید گذشته بود ساعت حوالی ظهر را نشان می داد و موقع ناهار خوردن بود ، صدای زنگ ناهار که همه جا می پیچید هردو دستگاه را برای 15 الی 20 دقیقه خاموش می کردند ، سر ناهار خوری که تنها تفریح ساعات طولانی 12 ساعته شان بود از همه جا صحبت می شد الی صحبت از خودشان ، بحث فوتبال شب پیش منچستر با آرسنال یا بازی استقلال و پرسپولیس و یا سریالهای شب پیش تلویزیون و آخر ازهمه بحث خانمهای داخل سالن تولید که این یکی بیشتر از همه به مذاقشان خوش می آمد ، از قرائن معلوم هیج چیز برایشان مهمتر از مسائل ذکر شده بالا اهمیت لازم را نداشت ، نفر جدیدی که تازه به جمع ناهارخوری 15 دفیقه ای شان اضافه شده بود کارگر تراشکاری بود که تازه حدود 1 سالی می شد که وارد کارخانه شده و علی بیشتر اوقات فکر می کرد که معلوم نیست چه گرایش فکری دارد و فقط قیافه ای شبیه بهروز داشت که 15 سال پیش تازه وارد کارخانه شده بود بود و از قضا ورود ش نیز مصادف شده بود با روز کارگر و بیشتر بچه ها دیده بودند که بهروز داخل کارگاه چطوری از کارگران دفاع می کرد اون روز نه علی و نه احمد هیچ وقت فکر نمی کردند که کسی هم پیدا بشود که موقعیت شغلی خودشه برای منافع دیگران به خطر بیندازد ولی رفاقت بهروز و کارایی و مردانگی که از خوش بجا می گذاشت ورد زبان همه بچه ها شده بود و کم کم خبرها به گوش مدیر رسیده بود که بهروز نامی داخل سالن نه تنها زیر بار حرف زور نمی رود بلکه تا جای ممکن از بیشتر بجه ها در مشکلات کاری دفاع می کند حتی با وجود اینکه تازه یک سالی بود که سر کار آمده بود و تصادفا با روز کارگر هم ورودش یکی شده بود با خودش شکلات آورده بود و در داخل سالن در میان تعجب بقیه بینشان توزیع کرده بود علی بی اختیار روز های 15 سال پیش را که بچه ها بهروز را نمی شناختند بیاد آورد درست مثل امروز سر ناهار خوردن بودکه احمد روکرده به بهروز گفت حتما تو را خداوند به جمع ما اضافه کرده چون بجای اینکه مدافع خودت باشی برای دیگران فعالیت بیشتری می کنی ، مهر بهروز بر دل بیشتر بچه ها نشسته بود در همین حال و احوال فکر بهروز بود که سقلمه احمد یک طرف پهلوش نشست و از عالم خیال بیرون آمد روکرده به کارگر تازه از راه رسیده کرده و گفت به به چه جوان رشیدی ! چقدر شبیه خدابیامرز ما بهروز هستی نکنه اصلا با بهروز رابطه ای یا نسبتی داری که ما نمی دانیم اصلا بچه کجایی که این همه شبیه اون خدا بیامرزی؟ جوان تازه وارد که یک کمی هم خجالتی بنظر می رسید رو کرده به جمعشان و گفت : بچه لنگرودم از راه پشته لنگرود صبحها تا رشت می کوبم و چند کورس ماشین می گیرم تا سر کار بیام تازه با این همه گرانی و وضع بنزین و افزایش کرایه ها برایم صرف نمی کند تا اینجا بیام فقط بخاطر اینکه اسم سرکار رفتن را برای خودم داشته باشد این همه راه را می کوبم و تا اینجا می آیم و اونی را هم که شما بهروز صداش می کنید تا الان به عمرم نه دیدم و نه آشنایی دارم بهر حال ببخشید ! دوباره فکر بهروز به کله علی رسیده بود تازه دو سالی می شد که بهروز وارد کارگاه شده بود و تصمیم گرفته بود یک گروه کوه نوردی راه بیندازد و طرح آن را هم به مدیر اداری و کارخانه هم داده بود اوائل مدیر مخالفت می کرد چون فکرش این بود وقتی همه با هم از یک جمع کاری دوستی برقرار کنند به منافع کاری لطمه وارد می شود و خلاصه اینکه نباید همه با هم پسر خاله بشوند ولی بهروز خسته نمی شد و ومرتب به پرو پایشان می پیچید و می گفت که تمام مسئولیتهای این کار را می پذیرد و بعد ازمدتها دوندگی بالاخره اجازه تاسیس گروه کوهنوردی داخل کارخانه را گرفته و اونو به ثبت هم رسونده بود بیاد آورد که همیشه جمعه ها که تعطیلی کارخانه بود تا قبل از ورود بهروز همه بجه ها تا بوق سگ می خوابیدند و بعد از ناهار را هم خواب دوباره و غروب هم احیانا پارک یا اگر ته جیب پول مولی هم بود ساندویچ و یا سینما با اهل و عیال ولی از روزی که بهروز اون گروه کوهنوردی داخل کارخانه را راه انداخته بود بیشتر بچه ها باهاش پا شده و به کوه می رفتند ، اوائل از گلگشت خانوادگی شروع شده بود و کم کم بچه ها ورزیده تر شده و حتی یک سال در تعطیلات تابستانی موفق شده بود با بودجه اندکی که از کارخانه گرفته بود با بچه ها با سبلان نیز صعود کند. فکر علی با سوال جوان تازه وارد پاره شد "راستی این آقا بهروز که می گید مگر چه اتفاقی براش افتاد که این همه برای شما خاطره برانگیز شده " سوال جوان را علی بفکر نیفتاده احمد شروع کرد به پاسخ دادن : جانم برارکم که تو باشی این آقا بهروز ما برایمان خیلی خاطره دارد چون هیچوقت نمی توانیم فراموشش کنیم و امیدواریم جنابعالی که اینجا آمدی هم یاد اونو زنده نگهداری و از آموزه هاش برای خودت سرمشق بگیری هر چند که قیافه آن مرحوم را هم داری که این جای امیدواری برای ما می شه چون هروقت که تورا می بینیم یاد آون برای ما زنده می شه عزیز جانم برات بگم که چی شد تا این آقا بهروز ما عزیز جان شده یکهو یک روز تصمیم گرفته بود راهنما و سرپرست یک گروه کوهنوردی بشود و مسیر درفک را از شمال برایشان راهنمایی بکند هوا اخرهای آذز ماه شده بود و سوز سردی هم همه جا را گرفته بود ما آن روز که بهروز تصمیم گرفته بود به کوه برود اضافه کاری اجباری در روز تعطیل داشتیم و نتوانستیم باهاش همراه بشیم و مضافا بر اینکه اون می خواست راهنمای یک گروه دیگر بشود که اونها را ما نمی شناختیم و فقط بهروز اونها را می شناخت ، ما همه که روز بعد سر کار آمدیم از بهروز خبری نشد اول فکر کردیم که مرخصی یک روز هم اضافه تر گرفته و بی خیالش شدیم ولی نگرانی ته قلب ما موج می زد چون هوا بشدت سرد شده بود و کوهنوردی بدون وسائل فنی در چنین هوایی تقریبا غیر ممکن می نمود حوالی ساعت 2 بعد از ظهر که یک شیفت تازه بداخل سالن تولید می رسید خبرهای بد همراه با پچ پچ داخل سالن پیچید "بهروز در موقع کوهپیمایی همراه با یک گروه کوهنوردی مبتدی راه را گم کرده و اسیر توفان و برف شده و مردند" ابتدا فکر کردیم بچه ها شوخی می کنند و سر بسر ما می ذارند ولی فردا هم که سر کار آمدیم و از بهروز خبری نشد با خانواده اش تماس گرفتیم ولی تلفن خانه اش را هم کسی جوابی نمی داد و این بیشتر شک ما را به یقین تبدیل کرده بود جون از دیگران شنیده بودیم که در این صعود همسرش نیز با اون همراه بوده بهر حال من و علی تصمیم گرفتیم ته و توی خبر را در بیاریم و یکسر تا خانه بهروز رفتیم اونجا هم کسی را ندیدیم که جواب ما را بدهد ناچار تا منزل پدری بهروز که پشت کارخانه زمرم یا همان پپسی رشت بود رفتیم و تازه فهمیدیم که همه چیزها را که شنیده بودیم درست بوده بله بهروز عزیز ازجان گذشته ما تا آخرین دقیقه بر مسئولیت و تعهدی که داشت جانفشانی کرده بود و وقتی که با یکی از بچه های بازمانده از صعود صحبت کردیم گفت که گروه راه را گم کرده بود و توفان هم شروع شده بود و هوا روبه تاریکی می رفت که بهروز تصمیم گرفت یک گروه داوطلب برای نجات گروه تشکیل دهد و متعاقب معمول خودش و زنش جزو نفرات اول شده وشروع به راهپیمایی برای نجات افراد گروه کردند که در همین راه دجار یخ زدگی و مرگ ناگهانی شدند و گفت در اون هوا معمولا هرکسی بفکر جان خودش می افتد و ترس مانع از کمک به دیگران می شود ولی نظم و انظباط بهروز و فداکاری مثال زدنی اش مانع از غلبه ترس بر گروه شده و با مرگ پیش از موعد خود و همسرش راه نجات دیگران را هموار کرده بود. اینها را به ما گفت و انگار تمام دنیا را برای ما تیره و تار کرد و تا به امروز سایه اونو در سالن تولید و در کارخانه وقتی که صحبت منافع بچه ها میشه احساس می کنیم امیدواریم برایت روشن شده باشد و شرح بهروز را برایت کامل گفته باشم ، جوان تازه وارد که بادقت به حرفهای احمد گوش میکرد با رضایت خاطر طوری که سرش را با رضایت تکان می داد در پاسخ احمد گفت راستش را بخواهید ما هم در لنگرود خودمان یک گروه کوهنوردی داریم اسمش را هم گذاشته ایم ناتشکوه که اسم کوه ای در ارتفاعات املش می باشد و تا الان چند صعود خانوادگی هم داشته ایم من امیدوارم که در اینجا نیز بتوانم از تجربیات شما و راهنماییتان بیشتر استفاده بکنم و اگر راه بدهد پیش مدیر هم برویم تا راه نیمه رفته بهروز را خودمان ادامه بدهیم ، احمد و علی در حالی که با رضایت به همدیگر نگاه می کردند با رضایت دستی به پشت جوان تازه وارد که حالا اونو به اسم کوچک حشمت صدا میزدند زده و گفتند پاشو برارکم که وقت ناهار دیگر تمام شده و تا بخاطر دیرکرد از ناهار جریمه مان نکرده بقیه صحبت هارا نیز سر دستگاه بکنیم.

نگارش در 19/02/87

Thursday، April 24، 2008

عطر شالیزار و زندگی در موسیقی گیلان

رجعت به گذشته و خاطره های بیاد ماندنی برای هر فردی که در زمان حال زندگی می کند نشانگان گذشته را با خود دارد این امر وقتی که به یک قطعه موسیقی که به زمان مادری گیلکی هم خوانده شده باشد گوش دهی بیشتر می شود غنای شعر،چیرگی خواننده و تسلط نوازندگان گویی تو را به شالیزارها برده و عطر برنج را در تک تک سلولهای بدنت می نشاند ،با یک قطعه آهنگ احساس می کنی در کنار یار و محبوب آینده ات قدم می زنی و گل می چینی و شکوفه های تازه رسیده بهاری را بدستان زیبا رویت می دهی و یا اینکه در زیر باران علیرغم اینکه یار و یاور هردو خیس از باران شده اند دست در دست یکدیگر نغمه های زندگی زمزمه کنان در جنگل گذرمی کنند و یا در حالی که در دریا بفکر رزق از بیکرانگی آن میباشی در فکر خانواده ات هم چنان زمزمه زندگی داری و چه زیباست این هماهنگی و هارمونی قطعات که با گوش جان شنیده می شود . همه اینها را گفتم چون باید یاد و خاطر عزیزانی مانند عاشورپور که تمام زندگی اش وقف زیباییهای موسیقی گیلان شده است زنده داشت،وقتی مراسمی را که گروه های کوهنوردی گیلان در بزرگداشت این شخصیت بیاد ماندنی برگذار کردند در ذهن خود مرور می کردم یاد زحمت های فراوان این عزیز و اساتید گرانقدر دیگری مانند ایشان که چقدر توانستند برای گیلان و گیلانی عرصه زندگانی باشند افتادم،حالا چرا عاشورپور توانسته از بین دیگران در عرصه شعر و موسیقایی در گیلان یک سر و گردن بالاتر باشد و تاثیر گذاری بیشتری از خود بیاد بگذارد باید او را با شاعر بزرگ گیلان محمد علی افراشته مقایسه کرد چون شعرهای افراشته تا همین یک دهه پیش ورد زبان دورترین روستاییان گیلان بود و حتی در دوران انقلاب کمتر روستایی را می دیدی که شعری از افراشته حفظ نباشد،شعرهایی که از دل بر می آمد و بر جان می نشست،عطر زندگی و حرکت را با شالیزار و جنگل و باران گیلان در می آمیخت و بدینسان ازشعر برای شنونده تکاپو و حرکت ببار می آورد،بدیگر سخن وقتی که به موسیقی گیلان در کل و بالاخص به موسیقی نوع عاشورپور گوش فرا دهی جانت لبریز از عشق،دوستی،فداکاری،عشق به خانواده و طبیعت دوستی می شود و جایی برای غم و ناامیدی در وجودت نمی ماند.
صبح کله سحر پاشدن و سر بیجار رفتن و کار طاقت فرسای روی زمین مرا بیاد زمانهای گذشته می اندازد که در مزرعه های شالیکاری موقع قبل از ناهار یعنی حدود 9 الی 10 صبح که همه خسته و گرسنه از کار بودند و لقمه ای برنج و تخم مرغ محلی و احیانا پنیر برای سفره شان آماده می شد رادیو محلی گیلان برایشان موسیقی پخش می کرد پوررضا،ناصر مسعودی،زنده یاد جفرودی(با شعر معروف قدیمی رشتی) ،ناصر وحدتی و عاشورپور که همه اشان با نغمه های زندگی که ازآن دوران تا کنون در دلهای بسیاری از گیلانیها بجا گذاشته اند و به یقین من حتی با گذشت نسلها و تخریب فرهنگ بومی هم از یادها زدوده نمی شود.

بیا بیشیم کوهان جور دور جه آدم گیل کر
همه دونیا یه بنیم امی زیر پا ای کوجی کر
درددل زیاد دارم شیرین حکایت گیل کر

بیایید خاطر عزیزان مان عاشورپور،جفرودی و دیگر هنرمندانی که در عرصه موسیقی زیبای گیلان زحمت های بسیار کشیده اند را پاس بداریم.

Sunday، April 20، 2008

به مناسبت روز زمین 3 اردیبهشت 22 آپریل
در اندوه زخم های زمین
کانون ديده بانان زمين : شعر از فرشته موثق نژاد- ارذیبهشت 1387
من اهل زمینم ،
زبانم زمینی ست!
و قلبم که سرشار از این آبی مهربان است،
به گاه تپیدن،
در اندوه این زخم های زمین است.
چه سرخ است و خونین،
به چنگ بسی ناجوانمرد مردان،
اسیر و غم آلود!
گهی جنگلش را بسوزند
و انبانی از پول دوزند!
گهی چشمه سارش ببندند
و بر تشنگی گیاهش بخندند!
خراشیده چهره به چنگال دود و سیاهی
به برج و به ویلا همه سبزه زارش تباهی
در انبوهی از فاضلاب و زباله
توان کی ز شادی ، به خیره نگاهی ؟
هرآنکس پلشتی به پیشش فزون تر ،
تو گوئی که فخر و جلال، افتخارش ، فزون تر ،
و حکم ریاست بر این نازنین پیکر بی دفاعش ، فزون تر!
***
کجا سایه ساری که در آن نشینم
و گرمای تن را بگیرم؟
کجا کودکانم به بازی درآیند،
مرغان آبی سرودی سرآیند؟
***
بناگه همه تیره گی ها دامن بگیرد،
شود سیل و هر سو نشانه بگیرد،
زمین و زمان گوئی آخر پذیرد،
هر آنچه پلیدیست پایان بگیرد.
***
پس اکنون بیائید پیمان ببندیم
که ره بر همه این خرابی ببندیم!

چراغ فردای زمین چندان پر فروغ نیست، وقت عمل همین حالاست!
کانون ديده بانان زمين : فرشته موثق نژاد - اردیبهشت 1387
آنچه که توسط بشر بر سر زمین آمده گویای درخطر قرار گرفتن تمامی افراد بشر و حتی نسل آینده در اثر تخریب هائی است که به دست خود بشر انجام گرفته است.
شعار روز زمین در سال 2005 بر این امر تاکید داشت که باید برای دفاع از کودکانمان در مقابل خطراتی که آنها را به دلیل تغییرات آب و هوا، نابودی جنگل ها، آلودگی وکاهش آب، آلودگی های شیمیائی ، برهم خوردن تعادل زیستی و سرانجام تخریب کره زمین به دولتمردان و مسؤلین نسبت به مسؤلیت خطیری که بردوش آنهاست، هشدار داده شود که در صورت ادامه روند کنونی آینده تاریکی در انتظار فرزندانمان و سلامتی خودمان است. با گذشت بیش از دو سال از مطرح شدن این شعار هنوز نشانه های قوی از توجه به آن، دست کم در کشور خودمان که این روز را با عنوان " روز زمین پاک " تبلیغ می کند، مشاهده نمی شود و خطر آلودگی ها و تخریب ها سایه شوم خود را بر زندگی مردم بویژه کودکان انداخته است .
روز زمین ؛ این مروارید آبی گرانقدر، جشن اعتدال زمین و پر از معناست . این یعنی زمانی که تاریکی و روشنائی در اعتدال با یکدیگر قرار می گیرند.
بسیاری از کشورهای دنیا در تدارک برگزاری باشکوه روز زمین هستند. برخی با اعتراض به دولتمردان، برخی با مبارزه علیه تآسیس صنایع مخرب و برخی با گردهمائی و فراخوان و برگزاری نمایشگاه، جمع آوری امضا و... به بزرگداشت این روز می پردازند تا دولتمردان را به اقدامات فوری و معقول وادار سازند .
این در حالی است که جان مک کانل طراح پرچم روز زمین، می گوید: " جشن اعتدال زمین در ماه مارس ، برمی گردد به جشن های باستانی ایران و چین باستان ."
اکنون سؤال اینجاست که جای کشور ایران در این مراسم و در این هشدارها کجاست ؟
سایه سنگین عدم برنامه ریزی و مدیریت همه جانبه نگر، اجرای پروژه های مخرب آب و جنگل و خاک و هوا و عدم توجه به منافع عمومی و حقوق ملت، چنان بر گرده محیط زیست کشور فشار وارد می آورد که چشم انداز فردای محیط زیست را جز تاریکی، نویدی نیست.
کودکان بسیاری از مناطق کشور ما در انبوه زباله و گنداب فاضلاب زندگی و بازی می کنند و سلامت آنها به شدت مورد تهدید قرا ر می گیرد.
برنامه های بسیار خردمندانه برپایه آمایش سرزمین لازم است تا برای معضلاتی چون زباله های شهری، فاضلاب، آبخیزداری،حفظ جنگل ها و مراتع، حفاظت از تالاب ها ، حفظ تنوع زیستی شگفت انگیز کشور، حفظ حیات جانوری و گیاهی کم نظیر سرزمین ایران به کار گرفته شود تا این سرمایه های گرانبها، اینچنین مورد تعرض و تخریب های آگاهانه و نا آگاهانه قرار نگیرد. برای دستیابی به این هدف ، فردا بسیار دیر است ، وقت عمل همین حالاست !
*****
پرچم زمین در سال 1970 توسط پایه گذار روز زمین و پیش کسوت در جنبش جهانی صلح، جان مک کانل( John Mc Connel) طراحی شد که در آن از تصویر بسیار زیبا و شگفت انگیز زمین که توسط آپولوی 10 گرفته شده بود، استفاده شد.
******
منبع : http://www.earthwatchers.org/

Thursday، April 17، 2008

صفها کشیده اند در پس چشمان روزگار

خلقی که ذهنشان در باور و عمرشان در سراب

باور کرده اند که خورشید زناکجاآبادی می درخشد

بی آنکه بدانند در پس هر طلوع،جایگزین هم غروبی ست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هراس ، هراس ناباروری ست

در زمانه ی تمسخر اندیشگی

هرچند زینهار اهل عشق بر ناباوران

تازیانه ای است که در پس هم فرود می آید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حصاری که می کشم بدور خود

انگار که در امتداد نهایت است

باور نمی کنم که دغدغه ها جاده ی عصیانند

و تردید جای پای ثابتی ندارد

Tuesday، April 08، 2008

به بهانه پخش فیلم ژرمینال از شبکه 4 سیما

با گذشت چند دهه از شرایط ظهور اثر بزرگ امیل زولا (ژرمینال) این رمان در سال 1993 بصورت فیلم در فرانسه تولید و اکران شده است،با نگاه به این اثر و قیاس آن با دوران جدید می توان دریافت که طبقه کارگر در دوران معاصر هنوز هم در تضاد اصلی با نیروهای سرمایه می باشد،بیکاری،گرسنگی،گرانی و.... واژه هایی نیستند که در 1848 انگلستان و یا فرانسه مصداق داشته باشند با نگاهی حتی سطحی و گذرا می توانیم در اعماق جامعه خود نیز این شباهت ها را پیدا کنیم فقط فرق دوران کنونی جامعه ما با ملت های پیشرفته اروپایی در مبارزاتی که آنان کرده اند می باشد و چنانچه در فیلم هم می بینیم بهای آن را نیز پرداخت کرده اند ،اکنون رفاه نسبی و آرامشی که کارگران اروپایی و آمریکایی در مفایسه با کارگران کشورهای جهان سوم دارند در اتحادیه های کارگری قوی آنان می باشد که توانستند این رفاه را برای آنان عرضه کنند،هنوز در اخبار وقتی صحبت از اعتصاب و یا حرکتی از کارگران اروپایی و یا امریکایی می شود براحتی می توان جای پای این اتحادیه ها و قدرت آنان را در چانه زنی بر سر منافع کارگران ملاحظه کردچیزی که در مملکت ما حتی واژه اش هم برای مسئولان نامفهوم می باشد ،بخاطر اینکه وقتی کارگر به حقوق خود آگاهی پیدا کرد و صفوف خود را در اتحادیه هایش ایجاد کرد دیگر سرمایه دارها براحتی نمی توانند حقوقش را زیر پا بگذارند و از این راه به ثروت های خود بیافزایند باید کارگر توسری خور باشد تا بتوانند ظلم بیشتری بکنند و از دستاوردهای این ظلم به ثروت خود بیافزایند.

Sunday، November 11، 2007

سلامت روانی و تهدیدات نهادهای انتظامی

ن. شکسته قلم





خبر کوتاه است: خودکشی دختری دانشجو (زهرا ع.ا) در بازداشتگاه اداره امر به معروف و نهی از منکر همدان

اخبار ضد و نقیض فراوانی در مورد مرگ این پزشک 27 ساله در هفته های گذشته منتشر شد. اخبار رسمی حکایت از این دارد که این دختر (پدر وی از جانبازان جنگ بوده) به جرم معاشرت با پسری در پارک دستگیر می شود و به علت تعطیل بودن روز شنبه 21 مهر ، 48 ساعت در بازداشتگاه به سر می برد و در این مدت با پلاکارد تبلیغاتی خودش را حلق آویز می کند. هرچند صحبت هایی در باره تجاوز بازجویان و حتی قتل وی مطرح است اما بررسی این مساله موضوع این نوشته نیست و من فرض را بر صحت اخبار رسمی می‌گذارم و سعی می کنم زوایای مغفول مانده ای از این حادثه و حوادث این چنینی را بررسی کنم. یکی دو سال پیش هم یک دختر دانشجوی تبریزی خودکشی کرد. چرا؟ چون فیلمی منتشر شده بود از یک میهمانی در خوابگاه دانشجویی به مناسبت تولد یکی از همکلاسی ها و این دختر هم در آن فیلم بود و احتمالا بدون روسری و یا با آستین کوتاه دیده شده بود

بهتر است که به دور از عصبیت های ناشی از رخ دادن این فاجعه و از دریچه روانشناسی فردی و اجتماعی، مسائل را جزئی نموده و سپس از بررسی جزء به جزء موضوع بتوانیم به نتیجه ای معقول تر برسیم تا شاید قدمی به پیش برداریم و هر کدام بتوانیم سهم خود را در این وقایع بشناسیم؛ سهم خانواده، سهم مدرسه، سهم پلیس و سهم حاکمیت را. و در آخر ببینیم مسئولیت اصلی بروز این همه ناهنجاری های اجتماعی، استرس ها، خودکشی ها و دیگرکشی ها را در کجا باید یافت. برای رسیدن به چنین نتیجه ای بهتر است به دنبال پاسخ برای مسائل زیر باشیم

تیپ های مختلف عصبی را بشناسیم-A
2- ببینیم این دختر دانشجو و هزاران جوان دیگر که در نقاط مختلف کشورمان هر روز با پلیس و دیگر نیروهای دولتی و غیر دولتی و در روابط اجتماعی خویش اصطکاک پیدا می‌کنند چگونه می اندیشند و رفتارشان و واکنشان چگونه است
نیروهای پلیس را دقیقتر بررسی کنیم و جایگاه آنان را در تیپ های مختلف روانشناسی مشخص کنیم- B

وظایف پلیس در یک جامعه متمدن امروزی را بشناسیم و عملکرد پلیس را در جامعه‌مان با آن بسنجیم -C

تاثیر رفتار پلیس با افراد عادی جامعه (از جمله همین دختر دانشجو) را بررسی کنیم -D

و در نهایت راهکارهایی (هر چند موقتی) برای کاهش اثرات مخرب شرایط نامطلوب بیابیم -E


تیپ های مختلف عصبی

عقل و علم به ما می گویند که هیچ کودکی بد و بد تربیت به دنیا نمی آید
دکتر کارن هورنای، روانشناس و بنیانگذار موسسه روانکاوی هورنای در آمریکا معتقد است
«مهمترین شرایط برای این که انسان بتواند به طور طبیعی و سالم رشد کند عبارتند از: محبت و گرمی، حمایت، آزادی نسبی، کمک و راهنمایی و تشویق. و شرایط ناهنجار و مانع رشد عبارتند از تحقیر، اجحاف و تعدی و زور و فشار، ایجاد محیط نا امن و سختگیری بیش از حد و ... که مانع رشد طبیعی و سالم کودک می گردد»

بنا به گفته همین روانشناس برجسته، در شرایط ناهنجار نمی توان رشد و تربیت و هنجار بودن را انتظار داشت. وی معتقد است در جامعه ای که شرایط برای رشد کودک ناهنجار است و نامناسب، انسانها جبرا به سوی یک نوع عصبیت رانده شده و به سه گروه : مهرطلب، برتری طلب و عزلت طلب تقسیم می گردند

بنابر چنین تحلیلی و با توجه به شرایط بوجود آمده در دهه های گذشته کشورمان و عدم امنیت در ابعاد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نمی توان انتظار داشت که با گروه های اجتماعی شاد، هنجار و امیدوار در ایران روبرو باشیم
الف- بر اساس آمار و ارقام ارائه شده توسط رسانه های دولتی در سال های گذشته، دستکم 75 درصد افسردگی و نیمه افسردگی در جامعه ایران دیده می شود که نیاز به مراقبتهای درمانی دارند. این افراد که عمدتا از گروه اول یعنی «مهر طلب» ها هستند بیشتر از دیگر گروه های عصبی در خطراند
این گروه از انسان ها به دلیل همان تحقیرها، اجحافات و تبعیض ها در دوران کودکی شان که حاکی از محیطی ناامن و سختگیر بوده است و بنا به فیزیولوژی جسمی، شخصیتی، شرایط خانوادگی و یا پای بندی به باورهای ایدئولوژیک مشخص نمی‌توانند بر وجه پرخاشگرانه و عناد آمیز خود به دیگران جامه‌ی عمل بپوشانند و به جای دفاع از حقوق خود به عناد با خویش و ملامت و سرزنش خود می پردازند و خود را مقصر همه بدبختی ها می‌دانند. خود را گناهکار دانسته و به فکر انتقام از خود بر می آیند و اگر شرایط محیطی برایشان سخت تر گردد به دلیل از هم گسیختگی سیستم روانی و حزن و اندوه ناشی از احساس حقارت خود قادر به ابراز خشم نهفته خویش به آزار دهنگدان نمی باشند. فرد مهر طلب خشمش را متوجه خود می گرداند . بارها و بارها خشمش را کنترل می کند و آن را فرو می خورد. سعی می کند از جدال بپرهیزد، اهل جنگ نیست، راه های فرار را جستجو می کند تا به آرامش نسبی برسد. از این‌جا به بعد در هر کنش اجتماعی دیگر انسان مهر طلب نقش تعیین کننده بازی نمی کند بخصوص اگر طرف مقابلش پلیس، مامور اطلاعاتی یا امنیتی باشد
(برتری طلب منتقم)

ب- کارن هورنای و بسیاری از روانشناسان برجسته جهان تیپ دوم عصبی را تیپ «برتری طلب» نام می گذارند: از خود راضی ها، گنده دماغ ها، مورد اجحاف و تجاوز قرار گرفته ها که خشم خود را علی الظاهر پنهان می کنند، اینان در عین حالی‌که دچار عناد به خوداند همه بدبختی های خویش را به گردن دیگران انداخته و تصور می کنند که حق و حقوقشان بیش از آنیست که به آنان رسیده است. از عالم و آدم طلبکارند و در میان این تیپ گروهی وجود دارند (با نام «برتری طلبان» منتقم) که در راه رسیدن به اهداف زیاده طلبانه خود حاضر به زیرپا گذاشتن حقوق دیگران می شوند و به جای آن که بانیان اصلی حقارت و بدبختی های خویش را آگاهانه بشناسند، به فکر انتقام می افتد. انتقام و ظلمی علیه همه انسان ها. هیتلرها، موسولینی ها، شکنجه گران سازمان های اطلاعاتی- امنیتی و همه آنانی که به نوعی با پوشیدن یک لباس فرم، با در دست داشتن یک بی سیم یا تفنگ احساس بزرگی، سلطه و برتری می کنند و به جبران همه آن حقارت ها و ظلم های دوران کودکی شان باد در غبغب انداخته و خود را مرشد و الگوی اجتماعی جلوه می دهند. فرد برتری طلب منتقم می زند، شکنجه می کند تا عناد به خویش را به شکل عناد با مردم ارضا نماید. تیپ برتری طلب می تواند در کسوت های گوناگون اجتماعی و از جمله در کسوت نیروهای انتظامی، نظامی و امنیتی ظاهر شود. بسیاری از آنان با چهره ای به ظاهر مهربان و مرشد و بشر دوست سخن می رانند اما کافیست کوچکترین نقدی بر آنان وارد نمود تا آن روی دیگر شخصیت شان که همان خشم و نفرت و انتقام است پیدا شود. هیچ مخالفتی، انتقادی و اعتراضی را برنمی تابند و آن را شکننده جلال و جبروت تصنعی خود می دانند

و گروه سوم که تیپ عزلت طلب اند و از بحث این نوشته خارج. به اختصار باید گفت که این تیپ نیز مانند دو تیپ قبل درگیر تضادهای درونی و شخصیتی است، با این تفاوت که راه میانه پیموده و کنج خلوت انتخاب کرده است تا تضاد های درونی اش را سرپوش گذارد. کم نیستند مهر طلبان و برتری طلبانی که به یکباره عزلت طلب می شوند و تارک دنیا شدن را در پیش می گیرند

حال با شناختی هر چند مختصر در مورد سه تیپ عصبی توضیح داده شده می توانیم بپذیریم که دختر دانشجوی همدانی نیز نهایتا می تواند در زمره گروه اول یعنی مهرطلبانی قرار گیرد که همچون بسیاری از جوانان این نسل روحیه ای بسیار حساس و شکننده داشته است. پلیس نیز بر اساس این تقسیم بندی در گروه دوم جای می گیرد. افرادی که نه به حکم احساس وظیفه اخلاقی و مهین دوستانه، نه به خاطر خدمت به مردم، نه بر اساس انتخاب شغل مناسب و عشق به این حرفه، بلکه از روی ناچاری، بیکاری و بخشی از آنان نیز با انگیزه ای دیگر؛ انگیزه انتقامجویی و کسب جلال و احترام تصنعی اجتماعی جذب نیروهای پلیس، منکرات و ... می گردند

پلیس خوب، پلیس بد

دولت (و ضمایمش از جمله نیروی پلیس) با به وجود آمدن جوامع طبقاتی به وجود آمده اند و در اساس نقش شان حمایت از یک طبقه و سرکوب طبقات دیگر است. نیروی پلیس در اساس ابزار سرکوب است. اما تفکری که خواهان برچیده شدن فوری آن می شود هم یک گرایش آنارشیستی بی فرجام بیش نیست. تا زمانی که انسان کاملا اجتماعی نشده است و جامعه به کمال انسانی نشده است، رفتار های ناهنجار و جامعه ستیز وجود خواهد داشت و لاجرم وجود نیروی پلیس هم ضروری است. مساله این است که دولت (و به تبع آن نیروی پلیس) چه نقشی پیدا می کنند. آیا نماینده اکثریت جامعه (گروه ها و طبقات بالنده اجتماعی) و حافظ منافع آنان اند و یا نماینده و حافظ منافع اقلیت استثمارگر میرنده (و به تبع آن سرکوبگر و دیکتاتور مآب)؟

تجربه نشان داده که یک حاکمیت مردمی می تواند نیروهای پلیس و نیروهای امنیتی واقعا مردمی به وجود بیاورد که خواهان و مدافع رفع تضادهای اجتماعی باشند و از سوی دیگر تجربه نشان داده که هر چه حاکمیت در تقابل با خواسته ها و منافع توده های مردم باشد و هرچه تضاد های اجتماعی شدید تر باشند نیروهای پلیس و امنیتی بیشتر در موضع ضد مردمی و سرکوبگر ظاهر می شوند
اما چنان که در بیشتر کشور های پیشرفته (و صنعتی) می بینیم به خاطر رفاه نسبی و مبارزات طولانی مدت نهادهای اجتماعی و دموکراتیک حداقلی از خواسته های اجتماعی متحقق شده اند. این خواسته ها را می توان در صورت بندی کلی زیر بیان کرد


جرایم باید روشن و صریح تعریف شوند و مورد قبول مردم باشند -

حدود وظایف و اختیارات نیروهای پلیس باید روشن و صریح باشد و مورد قبول مردم باشد -

باید مکانیسم های روشن و موثر برای کنترل نیروهای انتظامی و امنیتی وجود داشته باشد -

متاسفانه در ایران در هر سه زمینه مشکلات جدی وجود دارد: در بسیاری زمینه ها تعریف های مشخص از جرم در قوانین کشور ما وجود ندارد و این تعاریف مخدوش هستند. از سوی دیگر دایره های تنگ قوانین باعث می شوند بسیاری از رفتار های شایع اجتماعی (از جمله روابط دختران و پسران و نوشیدن مشروبات الکلی) در ردیف جرایم قرار بگیرند و عملا درصد بسیار زیادی از شهروندان مجرم به حساب آیند. مهمتر از همه عدم کنترل مردمی بر نهاد های انتظامی و امنیتی است که باعث شده فساد و قانون شکنی تا مغز استخوان این نهاد ها نفوذ کند. در سال های گذشته تلاش های قابل احترامی صورت گرفته بود تا عملکرد نیروهای پلیس اصلاح شود که با شدت گرفتن تضادهای اجتماعی و اقتصادی در دولت کنونی این دستاوردها یک به یک در حال از دست رفتن هستند. آش آنقدر شور شده که داد آشپز هم درآمده. نماینده دادستان تهران، آرش سیفی می گوید

" آن‌چه امروز بصورت یک رویه در دستور برخی ماموران پلیس قرار گرفته و آنان به صرف مظنون شدن، افراد مختلف را مورد تفتیش قرار می دهند و گاه بدون هیچ گونه دستور قضایی و بروز جرم مشهود آنان را بازداشت می کنند از موارد نقض قانون اساسی است چرا که برابر اصل 37 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اصل بر برائت است. از این رو هرگونه تفتیش بدون مجوز قضایی ممنوع است"

بر قربانی چه می گذرد؟

زهرا یکی از این قربانیان است. کم تجربه و نا آشنا به روحیات پلیس (این بیماران نیازمند درمان)، گرفتار در اتاق بازجویی اداره اماکن و سوالات ناآشنا، تحقیر، توهین، احتمالا ضرب و شتم و تهدید از یک طرف، ترس از رسوایی در خانواده، ترس از پدر و مادر در طرف دیگر. با ملامت و سرزنش روح حساس و شکننده این جوان مهر طلب به خشم آمده و همه راه ها را به روی خودش بسته می بیند. بی وکیل و بی مدافع. مامور پلیس حاکم است، نه اهل گفتگو ست، نه اهل تعامل. مسلما سخنش دلسوزانه نیست و چون از دل بر نمی آید بر دل نمی نشیند. فشارها لحظه به لحظه بیشتر می شود و متهم به بهانه تعطیلی مراجع قضایی 48 ساعت در بازداشتگاه به سر می برد. محیط متشنج است. روانش به هم ریخته است، تعادل روحی اش را به هم ریخته اند. برای این انسان کم تجربه، که احتمالا زمینه ای هم از افسردگی در او وجود دارد شرایط دشمنی با خود و نابودی خود فراهم آمده است. چنین افرادی اگر روحیات مهرطلبی و حساسیت های عصبی در آنان مهیا باشد در کمتر از 48 ساعت می توانند به پایان خط برسند. پایان شکنجه و حقارت و از سوی دیگر پایان همه امیدها و آرزوها. انسانی که توان تصمیم گیری عاقلانه را ندارد، بی روح، بی حس و نترس شده است، در یک لحظه تصمیم می گیرد خود را رها کند و شرایط خودکشی هم توسط ماموران پلیس آماده است

به قدر وسع بکوشیم

آنچه گفته شد استخوان بندی چنین فجایعی است. « اصلی ترین انتخاب انسان، انتخاب میان زندگی و مرگ است و هر حرکتی متضمن این انتخاب است. و در این انتخاب گرچه آزاد است، آزادی اش محدود است. شرایط مساعد و نامساعد در این کار تعیین کننده اند که از جمله می توان ساخت روانی انسان، جایگاه خاص جامعه او، نقش خانواده، آموزگاران و دوستان را نام برد»

در هر صورت مسوولیت مرگ این دختر با نهاد بازداشت کننده است و اگر بخواهیم که چنین فجایعی دیگر هرگز رخ ندهند باید راه حل را در کلی ترین سیاست گذاری ها و مکانیسم های اجتماعی یافت اما تا آن زمان نمی توان بیکار نشست

هر یک از ما باید در برابر یکدیگر مسئول باشیم. در برابر فرزندان خود، در برابر دوستان و آشنایان و آدم هایی که با آن‌ها سر و کار داریم. چرا باید چنین مشکلات ساده ای باعث بشود که یک دختر جوان از زندگی خود بگذرد و خانواده خود را نیز به سوگ بنشاند. مگر او چه جرمی مرتکب شده بود؟

باید شیوه های درست روبرو شدن با مشکلات را به فرزندانمان بیاموزیم

«بهتر از هر هدیه ای برای فرزندان، تربیت درست، آموختن قاطعیت و اعتراض و مبارزه با سلطه جویی و ظلم است تا آن‌ها بتوانند فرزندانی عادل و غیر سلطه جو باشند»

یازده 11آبان 1386

پی نوشت ها
عصبیت و رشد آدمی، کارن هورنای، محمد جعفر مصفا، تهران، انتشارات بهجت، 1385، ص9 و 10

روزنامه اعتماد، ش 1520، 20/ 7/ 86 ، ص 19

فراسوی زنجیرهای پندار، اریک فروم، دکتر بهزاد برکت، تهران، انتشارات مروارید، 1384، ص 210

روانشناسی اعتراض، مانوئل جی اسمیت، مهدی قراچه داغی، تهران، انتشارات درسا، 1384، ص 8

Saturday، October 13، 2007

آیا سرمایه داری سکولاربا اسلامی فرق می کند؟

با روی کار آمدن دولت اسلام گرای عبدالله گل در ترکیه پرسشی که در اذهان نمایان می شود اینست که آیا تفاوتی ماهوی بین سرمایه داری اسلامی و از نوع بظاهر سکولارآن وجود دارد؟
با اندکی کنکاش در روابط اجتماعی و ساختار طبقاتی حاکم بر جامعه ترکیه می توان دریافت جگونه و چطور با اقلیت های غیر ترک خود مانند ارامنه و اکراد رفتار کرده که داد نمایندگان کنگره آمریکا نیز در سالگرد کشتار ارامنه نیز خود حاکی از عدم رعایت حقوق اقلیت های قومی در این کشور می باشد ، این از رفتارهای نژاد پرستی در کشوری که ادعای ورود به اتحادیه اروپا دارد و طرف دیگر افزایش فشار اقتصادی و فساد تشدید یافته بر این جامعه همه از ستم سرمایه داران و جفا در حق ستمدیدگان آن جامعه دلالت می کند
اگر حکومت بظاهر سکولار ترکیه پاسخ‌گوی نیازهای اصلی مردم بود آن‌ها رو به احزاب اسلام‌گرا نمی‌آوردند. آن‌چه مسلم است، فحشا، اعتیاد، بی‌کاری و جهنم طبقاتی را با حکومت دینی یا غیر دینی نمی‌توان توجیه کرد. حالا مثل ایران زمان شاه هم از آزادی نیم بند زنان خبری باشد آیا طرفه ای می بندد؟ واقعیت اینست که مردم ترکیه مانند فلسطینیان از فساد حکومتگرانشان و عدم اگاهی کافی به گروه های اسلام گرایی مانند حزب عبدالله گل و یا مثل فلسطینیان به گروه هایی مانند حماس رای داده اند، آیا آزادی برای جامعه و بخصوص زنان آن فقط در پوشش داشتن و یا نداشتن خلاصه می شود آیا قضیه حجاب داشتن و نداشتن محملی بر سرکوبهای بیشتر طبقاتی نمی باشد؟
از ترکیه که یک کم دورتر شویم می رسیم به داخل جامعه خودمان ایران آیا مردم کشور ما که ظاهرا از نظر حکومت متدین و مسلمان هستند حقوق برابری در ساختار طبقاتی دارند ، آیا حقوق اقلیت های قومی در ایران رعایت می شود پس چرا کردهای ایران همانند کردهای ترکیه با حکومت مرکزی هنوز مشکل دارند ، جرا صاحبان سرمایه در ایران که همه بظاهر مسلمان و متدین می باشند واز رانت های دولتی نیز برخوردارند اینگونه بر نیروهای کار جفا می ورزند وحق کشی های بسیار که بر مردم کوچه و بازار تحت عناوین مختلف روی می دهد آیا می تواند فقط الگوی ایدیولوژیک داشته باشد ؟
واقعیت اینست که مسبب همه فجایع سرمایه داری و مالکیت خصوصی است و مادامی که ابزار تولید در دست عده ای انحصار طلب باقی بماند نوع سرکوب بسته به شرایط جغرافیایی و منطقه ای فقط فرق می کند تصمیم گیری با سرمایه جهانی می باشد که سرکوب در ترکیه چگونه و در ایران و عراق و فلسطین چگونه باشد و پر واضح است که در نبود جریانات مترقی برای عوام و توده های ناآگاه که با سیری نان ویا یک بشقاب پلو بر سفره شان به این کاندید سکولار در ترکیه یا به فلان نامزد انتخاباتی بظاهر مسلمان در ایران و فلسطین رای می دهند فرقی نمی کند که چه کسی حکومتگر باشد حزب عدالت و توسعه سکولار یا حزب اسلامگرای عبدالله گل در ترکیه و یا حماس در فلسطین و یا اصولگرایان وطنی

Thursday، October 11، 2007




طبیعت ، جامعه و بقای بشر

"دیالکتیک تغییر آب وهوا"
مارک برو دین
برگردان: د.جلیلی

فردریک انگلس در کنار قبر مارکس یادآور شد که "مارکس قانون توسعه تاریخ بشر را کشف کرد: ، تاکنون این حقیقت ساده که انسان ها پیش از آنکه قادر به تعقیب سیاست، علم ، هنر ،مذهب و غیره باشند باید بخورند، بیاشامند، سر پناه و لباس داشته باشند از سوی ایدئولوژی بی اندازه بزرگی پنهان نگه داشته شده بود."
این ها حقایق بنیادی زندگی تمام بشریت هستند: زندگی ما به غذا، آب و منابع طبیعی استواراست.همچنین شیوه هایی که مابدان وسیله غذا ، نوشیدنی وسرپناه تولید و توزیع می کنیم به جهان طبیعت که ما بدان وابسته ایم به شدت اثر می گذارد.ما برای بقای خود نیازمند طبیعت هستیم . اگر هوا به عنصر بسیار آلوده ای برای سلامت انسان تبدیل گردد، دیگر به سادگی قادر به تنفس چیز دیگری نخواهیم بود. آلودگی ای که در هوا منتشر می شود نه تنها ناپدید نمی شود بلکه در جای دیگری انتشار پیدا می کند. ما نمی توانیم تنها مصرف را متوقف کنیم ، به آب هم بی اندازه نیاز داریم انسان ها از محیط زیست شان جدا نیستند، و محیط زیست های کشورهای مختلف هم از یک دیگر جدا نیستند، آنچه ما در یک منطقه جهان تجربه می کنیم به صورت نزدیکی به تجربه مردم مناطق دیگر جهان متصل است ، آنچه برای سیستم های جهانی طبیعت رخ می دهد، عینا برای ما نیز اتفاق می افتد تمام ارزش های بشریت یا بطور مستقیم از طبیعت اخذ می شوند ویا از طبیعت تغییر یافته توسط نیروی کار انسان حاصل می گردد.اگر ما توانایی طبیعت را برای باز تولید موادی که برای بقای خود نیازمندیم به مخاطره اندازیم ، توانایی خودرابرای بقا به خطر انداخته ایم .ما با زنجیره ای از مشکلات محیط زیستی – از تغییر آب وهوا گرفته تا استفاده ازآب ، تا فرسایش خاک – مواجهیم که استعداد نهانی تاثیر سوء بر سطح دریاها، سیستم های آب رسانی، امکان توسعه غذا و آب آشامیدنی و سایر نمودهای حیاتی زندگی انسانی را دارند ،. ما نمی توانیم تعادل سیستم های طبیعی مثل اتمسفر یا اقیانوس هارا بطور پایان ناپذیری تغییر دهیم بی آنکه از پی آمدهای رنج آور آن تغییرات در امان باشیم
خسارت های انسانی مستقیم ناشی از سرمایه داری وجود دارند، اما خسارت های خطرناک غیر مستقیمی هم ، مثل شیوه تولید سرمایه داری و بهره برداری از منابع تجدید ناپذیر کشاورزی که ما در یک مسابقه دائما سرعت گیرنده به سوی فاجعه بدان وابسته ایم وجود دارند
سرمایه داری با فرضیات مهلک چندی اداره می شود: اینکه طبیعت "رایگان " است، که منابع طبیعی بی پایان است، که ظرفیت جذب زباله طبیعت بیکران است، که فعالیت اقتصادی و دنیای طبیعت از هم مجزا هستند، که سود کوتاه مدت از توسعه دراز مدت بسیار مهم تر است،واین که تولید پایان ناپذیر کالای مصرفی پیشرفت است. این اضافه ای بر استعمار و ستم بشر است که سرمایه داری ایجادمی کندوازآن سود می برداستعداد پدیدار شدن فاجعه زیست محیطی مشکل منفرد ی با راه حلی ساده نیست.بحران آب وهوا،زباله مفرط و فضولات سمی ، فهرست فزاینده ای از انواع مخاطره آمیز، انتشار مواد شیمیایی آلوده وسمی در هوا،خاک و مواد غذایی ، محیط کار، وخانه های ما ،در میان بیشمار مسادلی قرار دارند که ما با آن ها مواجه هستیم.وقتی که با زنجیره ای ازبحران های بالقوه وابسته به این مسئله تهدید می شویم ،شانس آن که یکی از آن ها اتفاق خواهد افتاد بسیار بزرگتر است . ما به درستی نمی توانیم پیشگویی کنیم که برای اولین بارباکدام یک ازاین مشکلات زنجیره ای زیست محیطی مواجه می شویم که به بزرگترین نقطه منفی پایانی منجر خواهد شد. اما چون با مشکلات وابسته بسیاری مواجهیم ، کاملا می توانیم مطمئن باشیم که اگرکوتاهی کنیم، این یا آن یک ازبحران ها بر ما غلبه خواهد کرد این طبیعت احتمال خطر است.برخی از اوقات خطرها درست همانند بحران های ناگزیر فرصت های بسیاری برای از کار انداختن سیستم فراهم می آورند. چون جهان مجموعه به هم تنیده ای از روندهایی با پویش های متقابل است .هر وقت یکی از این مجموعه ها را بحرانی دربر می گیرد،تغییرات در مجموعه ها با سرعت بیشتری افزایش می یابد.گرمای بیشتر جهان به آتش سوزی بیشتر جنگل ها منجر می شود. افزایش آتش سوزی جنگل ها به جو آسیب رسانده و به ذوب شدن یخبندان ها منجر می گردد، ذوب شدن یخبندان ها ، گازهای گلخانه ای بیشتری آزاد می کند،آب شدن بیشتر توده های یخبندان، به بیشتر آتش گرفتن جنگل ها منجر می شود، وهمه این مجموعه ها افزایش دمای جهانی را سبب می گردند.دنیا زنجیره ای از بازتاب های عظیم بی انتها
[2] است.و انسان مشغول زیر فشار قرار دادن این بازتاب های بی انتها است
پرسش واقعی آین است: آیا ما به وارد کردن فشار براین سیستم های طبیعی برای کار مشترک علیه بشریت ادامه خواهیم داد؟ یا سیستم های اجتماعی، اقتصادی، کشاورزی و صنعتی خودرابرای هماهنگی بیشتر در کار با آنها باز سازی خواهیم کرد؟
جامعه انسانی نیازمند تغییر است
فدرت انطباق سیستم های اجتماعی انسان بسیار محدود تر از سازگاری عمومی بشر است .وقتی که جوامع ستم پیشه طبقاتی به وسیله حوادث خارجی ، خواه جنگ ، خواه بحران های اقتصادی ، یا فروپاشی قریب الوقوع محیط زیست در فشارباشند، طبقات حاکم در ابتدای امر تمام بار اصلی بحران هارا به طبقات ستم دیده و استثمار شده منتقل می کنند، وتا آنجایی که مقدور باشد با استفاده از پول و قدرت از پی آمدهای آن می گریزند.پس بحران هایی که مارا تهدید می کنند تنها بحران های زیست محیطی نیستند،بلکه بحران سیستم های اجتماعی و اقتصادی هم هست که مشکلات اجتماعی و اقتصادی را تسریع ،و حتی به بی ثباتی و درگیری های بیشتر اجتماعی نیز کمک خواهند کرد. نسل کشی در روا ندا یک مثال است- اگرچه گرم شدن زمین و رقابت برای تصاحب زمین های کشاورزی محدود شده تنها موضوع های منازعه نبودند، اما قطعا نسل کشی را تشدید کردند
زمانی که جامعه ای به درگیری لاعلاج با محیط زیست خود دچار شود، سه نوع انطباق اصلی می تواند رخ دهد

· - نظام اجتماعی می تواند به مکان دیگری منتقل و مثل سابق به حیات خود ادامه دهد.(تطبیق اصلی در جوامع باستانی)
· مردم می توانند در جایی که هستند باقی بمانند و نظام اجتماعی و اقتصادی خو درا به محل دیگری منتقل نمایند. یا
· نظام اجتماعی و مردم با تسلیم به سرنوشت بتدریج نابود می گردند
مثال های بیشماری از رخ دادن این سه گزینه انطباق در طول تاریخ بشر وجود دارد، مثل هلال حاصل خیز بین النهرین، افریقای شمالی وایستر ایلند
[3]
اقتصاد جهانی شده و بحران زیست محیطی جهانی شده ، مارا بدون داشتن جایی برای رفتن رها کرده است.مامی توانیم شیوه های اقتصادی خو درا تغییر دهیم یا به هستی دیگران پایان دهیم، یاشاید در مدلی فروکاسته (از زندگی) در دنیایی بسیار نامهربان به بقای خود ادامه دهیم
شرح دقیق سه منبع اصلی، تجارت ودیدگاه تولید ی در 10.000 سال تاریخ کشاورزی وچهار قرن از پنج قرن تاریخ سرمایه داری، نشان می دهد که انسان ها پیش ازاین روابط ما را با دنیای میکروبی ، دریاها،پوشش های گیاهی ،پوسته زمین، و درحال حاضر اتمسفر تغییر داده اند . ما به مرحله موفقیت آمیز جدیدی در روابط خود با اتصال به طبیعت نایل شده ایم .بحران های بوم شناختی (اکولوژیک) نوع ما به طور جدایی ناپذیری با سرمایه داری و استفاده ناکار ای آن از منابع در راستای سود یک مشت افراد گره خورده است .اگر ما با تغییر سیستم اجتماعی وافتصادی خود، راه هایی برای تغییر روابط خود با طبیعت ایجاد کنیم،شاید به سازگاری قادر باشیم و بتوانیم طرز زندگی جدیدی ایجاد کنیم که ادامه حیات نوع مارا مقدور سازد. در غیر این صورت زیر سلطه رفتار اغلب بی رحم تغییر آب و هوا و انتخاب طبیعی خواهیم بود
جهان به بقای خود ادامه خواهد داد. مسئله این نیست.زمین در میان تحولاتی بسیار عظیم تر از آنچه گرم شدن زمین فراهم می کند به سر برده است .طبیعت به تعادل جدیدی دست خواهد یافت.مسئله خواسته یا ناخواسته این است که آیا نوع ما در تعادل جدید طبیعت قادر به بقا خواهد بود. واگر قادر به بقا باشیم، آیا با هستی انسان پیشرفته ، با هستی تقویت شده انسان با سطحی از فن آوری و پیشرفت فرهنگی و کفایت کشاورزی و آب قابل مقایسه خواهد بود؟ ما یا باید با طبیعت کار کنیم، یا طبیعت علیه ما عمل خواهد کرد. طبیعت " نگران " بشریت نیست، بشریت باید نگران طبیعت باشد.ما باید برای توانمند ی طبیعت برای نگهداری ازما بکوشیم
بسیاری از بحث های تغییر آب وهوای جهان به شیوه غریبی محدود شده اند.مسائل بعنوان مشکلات کنش انسانی با سیستم های طبیعی (که چنین هست)یا همچون مسائلی که نیازمند راه حل های فنی هستند (که چنین نیز هست ) مد نظر قرار می گیرند. اما تعداد اندکی هستند که هر یک از این مشکلات را به سیستم های اقتصادی واجتماعی ما وصل می کنند.در سیستم مالکیت خصوصی،وقتی که بصورت اجتماعی با مشکلی مواجه می شویم که نیازمند راه حل های جمعی است (و هیچ مشکلی بزرگتر یا اجتماعی تر از تغییر آب وهوای جهان ، هم در طرف مشکل وهم در سمت راه حل ها نیست)، ما به حق مالکیت خصوصی و مدیریت خصوصی درباره تولید،استفاده از زمین، منابع ،انهدام زباله ها و سرمایه گذاری ادامه می دهیم .مشکلات زیست محیطی که ما با آن مواجهیم بنیادی هستند، بنابراین نیازمند هستند که راه حل ها هم بنیادی باشند.راه حل برای مشکلات اجتماعی ما، باید راه حل های اجتماعی باشند
تغییر سیستم اقتصادی و اجتماعی از شکلی که توسط طبقه بسیار کوچکی اداره می شود که حداکثر سود کالاها و خدمات به صورت اجتماعی تولید شده را به طور خصوصی به مالکیت خود درمی آورد ، به شکلی که از سوی اکثریت وسیعی هدایت شود و تحت تاثیر بقای اجتماعی وثبات مورد نیاز بشریت بعنوان یک کل باشد ، نقطه آغاز است . سوسیالیسمِ به عنوان راه حل بنیادی برای مسائل دیگر از قبیل نژاد پرستی،نابرابری،استثمار اقتصادی و غیره، برای بقای نژاد انسانی هم یک ضرورت است - نه یک تعهد - اما پیش شرطی ضروری برای انواع راه حل های بنیادی که بشریت نیاز دارد.سوسیالیست ها هم نیازمند درک این هستند که اگر سرمایه داری به اندازه کافی برای نابودی محیط زیست کار بد انجام دهد ،آنگاه پایه های مادی سوسیالیسم یا آسیب خواهد دید یا نابود می شود..سوسیالیسمِ یک ضرورت و نمود اساسی تغییراتی است که ما برای حفظ بقای نوع خود به آن نیاز داریم، اما سوسیالیسمِ هم به خودی خود شرط کافی نیست
پس ما نمی توانیم برای حفظ هستی خود در این سیاره منتظر سوسیالیسم باشیم مااحتیاج داریم که وخامت اوضاع راازهم اکنون متوقف کنیم .علاوه بر این ، مواجه شدن با مشکلات زیست محیطی و علت های اجتماعی واقتصادی آنها بخشی ازآن چیزی است که میلون ها انسان را متقاعد خواهدکرد که ما به سوسیالیسم نیازمندیم

چه چیز دیگری مورد نیاز است
سوسیالیسم برای تغییرات محیط زیست ، صنعت ، کشاورزی و توزیع، تعیین کننده است.مابه ساختن سوسیالیسمِ نیازمند هستیم ، اما سوسیالیسم به خودی خود کفایت نخواهد کرد. ما به یکپارچگی علم اقتصاد سوسیالیستی و علوم محیط زیست احتیاج داریم چهان طبیعی زیستگاه ما بیکران نیست؛ و منابع طبیعی و منابع در طبیعت نیز نامحدود نیستند. بنا بر این تعریف "بزرگترین کالا " نباید الزاما مقدار عظیمی از کالای مادی ، بلکه بهبود نسبی شرایط زیست و استانداردهای بهداشت کل بشریت باشد که می تواند آسان کننده ادامه تولید و بازسازی شرایط طبیعی باشد که ما برای بقا احتیاج داریم
اگرچه تاریخ کشورهای سوسیالیستی حاوی گام های مثبت زیست محیطی است (مثل برنامه های چرخه باز یافت ،کشاورزی آلی و احیای جنگل ها در کوبا) اما آن کشورها هم نمونه های منفی اندکی ایجاد کرده اند .(این موضوع با جزئیات در متن کامل مقاله مورد بحث قرار گرفته است که بصورت آنلاین در دسترس است .)
سرانجام شکست ها و مشکلات سوسیالیسمِ شکستی را به صورت دیالکتیکی در اندیشه ، تحقیق ، برنامه و اجرا آشکار کرد. اقتصاد و توسعه بر طبیعت ، بر توانایی طبیعت در باز تولید خود وبرحفظ تعادل سالم بین نیازهای انسانی و نیازمندی های سیستم طبیعی استوار است که بشریت به آن وابسته است .اگر اقتصاد و توسعه برای حفظ آن تعادل کار نکنند، علیه بقای بشریت کار می کنند ، واین نیز نشانگر درستی توسعه سوسیالیستی نسبت به انواع دیگر توسعه است
ما در استفاده از منابع تجدید ناپذیر نظیر نفت ، نباید اسراف کنیم ، ونباید طوری رفتار کنیم که گویا ظرفیت به هدر رفتن جهان طبیعت نامحدود است . حتی منابع تجدید شونده هم می توانند با رفتارهای انسانی آسیب ببینند مثلا در صورتی که آب و خاک سریع تر از توان باز تولید طبیعت کاهش یابند به منابع تجدید ناپذیر تبدیل می شوند. تغیییرات عمده ای در آنچه تولید می کنیم ونیز شیوه تولید، بسته بندی و توزیع کالاها برای بقا بعنوان یک نوع ضروری است .ما باید برای رفع تولید آلودگی و برداشتن گام های دیگری برای کاهش تاثیر فعالیت های (مخرب) انسانی بر جهان طبیعت ، از جمله کاهش تاثیر سیستم های کشاورزی خود وکاهش وابستگی به کودهای شیمیایی ، شامل کاهش زباله های سمی شیمیایی ،روند صنعتی خودرامجددا طراحی کنیم . ما مجبوریم رابطه خود را با طبیعت ترمیم و دوباره متعادل کنیم
مشکلات جمعی بشریت نیازمند تفکروعمل جمعی بشریت است. این بخشی ازآنچیزی است که دموکراسی اقتصاد سوسیالیستی باید در صدد آن باشد، بسیج هوش جمعی ، توانایی و فعالیت ما برای حل مشکلات مشترک ما
چه باید کرد

مراحل بسیاری وجود دارند که برای توضیح رابطه زنجیره ای از مشکلات محیط زیستی رودرروی بشریت ،نیاز داریم آن هارا طی کنیم..برخی از این مراحل دربرگیرنده تغییر در رفتارهای فردی است و برخی دیگر تغییرات عمده در چگونگی تولید مواد غذایی و کالاهای صنعتی است . هر دو نوع تغییر ات مورد نیاز هستند- اما اگر صرفا بر تغییر رفتار های فردی تکیه کنیم و به صنعت خود به شیوه هایی که تولید آلودگی ،دی اکسید کربن ومتان را ادامه می دهند همچنان ادامه دهیم ، به جز ایجاد گودی دیگری در مشکلات کاری نکرده ایم. ، برای حل مشکلات محیط زیستی تغییرات اجتماعی،اقتصادی و کشاورزی مورد نیاز هستند.سرمایه داری بخش یزرگی از مشکل است، ودرگیری در مبارزه برای حل بحران های اکولوژیک بخشی از جاده تعویض سرمایه داری است

ضرورت شناخت

انگلس گفت که "آزادی، شناخت ضرورت است " ما تنها با شناخت ضرورت های زیست محیطی ، برای ایجاد گزینه های واقعی برای بقای بشریت آزاد خواهیم بود. ما تنها با شناخت محدودیت های الزام آورسیستم های طبیعت خواهیم توانست به عنصر هوشمند واقعی در بهبود جهان برای خود و نسل آینده تبدیل شویم
1/7/1386
[1] -سردبیر پلتیکال افیرز
[2] - بازتاب های بی انتها را در برابر feedback loops گزیده ایم که بیشتر به عکس العمل بوم رنگی می تواند اطلاق گردد. نفس عمل در اینجا کنش متقابل نیروهای وارده است که ضمن طی مسافت باز به سمت وارد کننده نیرو باز می گردد
[3] - ایستر ایلند جزیره ای است در اقیانوس آرام ومتعلق به شیلی.این جزیره به خاطر لوح های هیروگلیف وتخته سنگ های حکاکی شده معروف است.(برگرداننده)

Saturday، June 30، 2007

خستگی یک کار روزانه

گرماوتفت تابستان برروی آسفالت خیابان گسترده بود،خسته از یک روز کار طاقت فرسای روزانه محل کار برای برگشت به خانه خود را آماده می کرد ، از صبح که پا شده بود خبرها را از این و آن شنیده بود ، سهمیه بندی بنزین و صف های طویل مردم قبل از سهمیه بندی شب قبل برایش یاد آور روزهای دوران جنگ را تداعی کرد درست در همان روزها نیز بنزین کوپنی شده بود وفرقش با این روزها در نوع کوپن بود که امروزه نقش کوپن را کارت هوشمند بازی می کند،تنها شبی را که از فرط خستگی و استیصال روزانه به خبرهای روزانه گوش نکرده بود همان شب قبل بود که خبر سهمیه بندی بنزین دهن به دهن نقل می شد در محیط کار بحث روز و نقل دهان همه همکارانش آتش سوزی پمپ های بنزین،درگیری در تهران و زخمی و دستگیر شدن چندین نفر بود یک لحظه همه این افکار در مغزش به یکباره هجوم آورده بود می خواست از عرض خیابان رد شود که یکباره صدای شدید بوق ماشین و ترمز شدید یک پراید که صدای موسیقی بلندی نیز از آن پخش می شد همه این افکار را از مغزش پراند،پراید که راننده اش یک جوان تازه بدوران رسیده بود نیز یک لیچار آبدار نثارش کرد که تا بیاید جوابش را بدهد از معرکه دور شده بود صف تاکسی های داخل لاین و گرمای بیش از حد و خستگی.به آرامی درب یک تاکسی تقریبا نه چندان نو را باز کرد تا سوار شود و به انتظار بقیه مسافران که در آن گرما منتظر باز شدن درب و سوار شدن آخرین نفر بودند پایان داد،سوار شدن همان و دو قدم که دور شدن سر صحبت راننده با بقیه مسافران بازشدن یکی شده بود راننده که سنش در حدود 60 سالی می شد از وضعیت پیش آمده می نالید و می گفت برایم که ماشین دوگانه سوز دارم روزانه 2 لیتر بنزین سهمیه کرده اند و این در حالی است که پمپ های گاز سوز شهر که عددشان دو تا می باشد همیشه خدا یا خرابند و یا گاز ندارند و گاهی اوقات مجبورند برای گاز زدن از رشت به انزلی بروند و بااین مقدار بنزین که برایم سهمیه کرده اند مجبورم یک نیم ساعتی کار بکنم و بعد کپه مرگم را منزل ببرم و نمی دانم جواب اهل و عیال را چی بدهم و دست خالی چه کار کنم ، مسافر پشتی که یک خانم تقریبا چهل ساله بنظر می رسیددر جواب گفت آقا فرقی نمی کند ما هم در غم شما شریکیم چون مجبوریم چوب بی برنامگی و بی مدیریتی دولت را از جیب بپردازیم وقتی که هیچ ارگانی به وضعیت شهر نه تنها رسیدگی نکرده این وضعیت شهر با این مسافرانش که همه ولو در خیابان برای رسیدن به منزل هستند و ودر روزهای غیر سهمیه بندی نیز مجبور بودند مسافتی را هم پای پیاده تا مقصد بروند دیگر چه فرقی می کند فقط فرقش در اینه که باید از بقال محل وسایل گرانتر بخریم ، مرغ فروش محل نیز گفته با این حمل و نقل و وضعیت بنزین صددرصد مرغ هم گرانتر می شود ، میوه فروش محل هم که همه اورا به عنوان گرانفروش می شناسند قول گرانتر شدن میوه ها از این هم که هست می دهد پس شما نارحت نباش که فقط درد شماست ، مسافر جوانی که جلوی ماشین نشسته بود و حدود 25 ساله بنظر می رسید به طرف عقب برگشته و زن را مخاطب قرار داده و گفت : تازه این اول ماجراست اگر یادتان باشد پارسال همین قبل ازعید 85 آقای حداد رئیس مجلس در جواب بعضی از نمایندگان که چرا سعی نمی کنید نرخ های واقعی و از آنجمله بنزین را معلوم کنید گفت کار مجلس هفتم تثبیت قیمتها و دادن عیدی به مردم محروم می باشد تا بر همگان ثابت شود که چقدر طرفدار محرومان هستیم و درست در همین اثنا بود که ماجرای معروف گوجه فرنگی سه هزار تومانی پیش آمده بودو همگان و ازآن جمله میوه فروش محله جناب رئیس جمهور نیز میزان این پایبندی را در عمل دیدند
بهر حال همه یکجور سعی می کردند تا یکجوری در این گفتمان از نوع تاکسی شراکت داشته باشند،دوباره راننده شروع کرده بود و سررشته صحبت را گرفته و همین طور داشت ادامه می داد که یکهو انگاری نزدیکی های پارک بوستان ملت بود دختر جوانی که عرض خیابان را طی می کرد بجای اینکه به طرف حرکت ماشین نگاهی بیندازد به جهت مخالف آن نگاه می کرد در عرض چند لحظه صدای وای گفتن و دادو آخ گفتن مسافران و صدای ترمز ماشین به هم پیجیده شده بود ولی کار از کار گذشته بود و ماشین با سرعت تمام بر پیکر جوان و نازک دختر برخورد کرده و او را از زمین برکنده و بر کاپوت ماشین کوبیده بود همه بیرون از ماشین جسته تا عاقبت کار را از نزدیک مشاهده کنند دختر جوان روی زمین افتاده بود و ناله ای هم نمی کرد همه اطرافیان غمگین ناراحت بودند دمپایی زیبا و دخترانه اش روی آسفالت داغ خیابان نشانی از صاحبش می جست ، نمی شد باور کرد ولی دختر از جایش جسته و رو کرده بود به جلو تا ببیند تا چه کسی و کدام ماشین به او برخورد کرده و رویای هزار باره اورا برهم زده،چه کسی جرات کرده بود تایکباره او را از فکر کردن به زندگی و غمهایش بیرون بیاورد،هنوز نمی دانست یاد برادر سربازش بود یا نامزدش و یا مادر پیرش که بر بستر بیماری افتاده بود که این حادثه برایش اتفاق افتاده بود بهر حال با هر زحمتی بود بخود تکانی داد و سعی کرد در انبوه آدمها به کسی که بر پیکر نحیف اش برخورد کرده نگاهی بیندازد و فقط همین یک کلمه را بگوید و از جایش تکان نخوردچرا سعی نکردی جلوتو ببینی

Friday، June 01، 2007

بعضی اوقات که به فکر بیست سالگی هایم میافتم یکباره موج فشا رهای زیادی که با آن روبرو بودم بیادم می آید و بخودم می گویم راستی علت بی تفاوتی و بی احساسی نسل حاضر نسبت به موقعیت های سیاسی و جهانی در جامعه ما چیست چرا کمتر تمایل به مسایل جامعه در بین افراد پدیدار می شود بعد در جواب خودم می گویم یک علت بزرگ در خود بزرگ بینی و محوریت پنداری مدعیان مبارزاتی در داخل کشور بود که همه افراد را یکجوری مایوس و بی تفاوت بار آورده است بهر حال به طنز سیاسی گونه زیر که از دوستان منوپالتاک گرد آوردم نظری بیاندازید جواب آیا درست نیست
سلام رفیق کارگر
هيجان عجيبى در بين رفقا بود. آنان می دانستند كه نقطه عطف نوينى را در پيوند پيشگام با طبقه كارگر رقم میزنند . رفقا هر كدام در گوشه اى از اتاق به فكر فرو رفته بودند و در روياى خود پرچم سرخ كمونيست را در دستان كارگران میديدند
ساعتى بود كه رفقا منتظر آمدن رفيق كارگر بودند . يكى از رفقاى بخش ارتباطات با تلاشى شبانه روزى موفق شده بود كه يك كارگر را راضى به آمدن در جلسه كند. زمان به كندى مىگذشت اما رفقا بخوبى میدانستند كه تمامى سرفصل هاى مهم مبارزاتى هميشه بكندى حركت می كنند بلاخره آن لحظه تاريخى فرارسيد و رفيق كارگر به جمع آنان وارد شد. رفيق كارگر كه هنوز بدرستى نمی دانست براى چه به آنجا آمده كمى دلهره داشت، او تصور می كرد كه شغل ثابتى پيدا كرده زيرا رفيق مسئول ارتباطات نتوانسته بود دقيقا براى او خواسته اش را توضيح دهد و تنها به او گفته بود كه" از اين پس براى خلقت كارخواهى كرد". كارگر هم كه هر چه فكر كرده بود نتوانسته بود منظور از " خلق" را متوجه شود، از ترس اينكه شانسش را از دست ندهد با رفيق ارتباطات به آنجا آمده بود.
كارگر بخود می گفت كه " چه فرقى می كند براى چه كسى كاركنم؟ تا ديروز براى حاج آقا شيرازى كارمی كردم از فردا براى حاج آقا خلق كار می كنم "
كارگر تميزترين لباسهايش كه كتى نيمدار با وصله هاى تميز بود را برتن كرده بود و به كارفرماهاى جديدش نگاه می كرد كه همگى شلوار جين ، كفشهاى كیكرز و پيراهن چينى برتن داشتند .
رفقا دست خود را جلو آوردند و خود را به كارگر معرفى كردند
من آذرخش هستم
من هم اخگر سرخ هستم
رفيق كارگر عزيز، از آشنايیت خيلى خوشحاليم

كارگراز اينكه آنها رفيق خطابش كرده بودند كمى دستپاچه شده بود و با شنيدن اسامى آنها هم هول ورش داشته بود. او نمیفهميد جريان " رفيق" ديگر چيست؟ و چرا اسامى آنها اينقدر عجيب است؟ حتى نمی توانست آنها را درست تلفظ كند، تا بحال با هر كارفرمايى كه برخورد كرده بود يا " قربانعلى " نام داشت يا " شعبان قلى" و تا بحال همچين اسامى را نشنيده بود
با ترس و لرز دستش را جلو برد و خود را معرفى كرد: سلام برادرها، من نصرالله هستم، فرزند عبدالله ، متولد قريه سوادكوه، شماره شناسنامه .....
رفقا از شنيدن اسم كارگر كمى يكه خوردند، انتظار هر اسمى را داشتند جز نصرالله و عبدالله را و وقتى كارگر"برادر" خطابشان كرد كمى سرخ شدند

رفيق آذرخش زود خود را جمع و جور كرد و با لحن صميمانه اى به كارگر كه همانطور سرپا ايستاده بود گفت رفيق كارگر، امروز روز بزرگى در زندگى ات است ، روزى كه در آزادى تمامى خلقهاى در زنجير جهان نقش پيشگامى آنها را بعهده خواهى داشت و به رسالت تاريخى خود عمل خواهى كرد

كارگر كه حتى يك كلمه از حرفهاى او را نفهميده بود به فكر فرو رفت كه حتما منظورش اين است كه ديگر از اين زندگى نكبتى نجات پيدا خواهد كرد و لازم نيست هر شب از ترس صاحبخانه و حاج آقاى نزول خور مسجد بخود بلرزد ، اما نفهميد قضيه زنجير و خلق و پيشگام چيست؟ دل را به دريا زد و گفت خدا عمرتون بده برادرها، خدا از بزرگى كمتون نكه، دخترم دم بخته، يه زن عليل دارم كه انقدر در آب يخ حوض رخت شسته دستهاش از كار افتاده، خدا سايه اتون را از سر ما كم نكنه

رفقا مات و مبهوت به كارگر نگاه می كردند. رفيق اخگر سرخ سرفه اى كرد و ادامه دادرفيق كارگر جان، ديگر تمام سختى ها تمام شد ، از اين به بعد اين تو هستى كه بايد هژمونی ات را بر استثمارگران بورژوازى تحميل كنى، تو اراده توده ها هستى، از اين به بعد دنيا از آن تو پرولتر كبير خواهد بود

كارگر باز هم چيزى نفهميد و براى اينكه فقط حرفى زده باشد گفت: بله برادر، من همه كار ميتونم كنم، شخم ميزنم، وجين می كنم، گچ كارى و بنايى هم بلدم ، يه زمين بديد دستم به باطن امام زمان يه محصولى ازش بگيرم كه كيف كنيد كارگر كمى به زمين خيره شد و ادامه داد: اما دروغ چرا،لال بشم اگه دروغ بگم، اين كارهايى را كه شما گفتيد را بلد نيستم، سواد درست و حسابى كه نداريم. چند بار هم خواستم برم رانندگى پرولتر را ياد بگيرم اما قسمت نشد

رفقا سيگارى آتش زدند و با نااميدى به يكديگر نگاه كردندرفيق آذرخش رو به كارگر گفت: نه، ديگه قرار نيست براى كسى كار كنى،زمين از آن كسى است كه رويش كار میكند كارگر با خود فكر میكرد كه پس " مش حسن" چكاره است؟ كدام زمين؟ نكنه اينها ميخوان بمن زمين مجانى بدند؟
رفيق اخگر سرخ در ادامه رفيق آذرخش گفت: تو بايد در مقابل بورژوازى با پرچم راديكاليسمى كه سنت طبقه ات است به ايستى. طبقه تو جز زنجيرهاى پايش چيزى را ندارد كه از دست بدهد، سالها امپرياليستها و سگهاى زنجيرىاش شيره تو را مكيده اند، تو نيروى مولده هستى، چرا نبايد ابزار توليدت متعلق به خودت باشد؟

كارگر احساس میكرد چيزى مانند بچه قورباغه در دلش بالا پايين میپرد، تنها كلمه اى را كه از حرفهاى آنان شناخت "ابزار" بود، با دستپاچگى گفت: البته برادرها من چند تا بيل و يك كلنگ خوب دارم، به اضافه دو تا استانبولى كه البته كمى غر شده ولى هنوز ميشه ازش كار كشيد ، يه فرقون هم داشته باشم ديگه ابزارم تكميله

رفقا حسابى عرق كرده بودند و سيگار ديگرى آتش زدند و مستاصل همديگر را نگاه كردندرفيق اخگر سرخ سكوت را شكست و از كارگر پرسيد: الان چكار میكنى رفيق كارگر؟
كارگر جواب داد: والله از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون فصلى كار میكنم، سر ميدون ميشينم و هركارى پيش بياد انجام ميدم، بيشتر روى زمين كاركردم اما اجاره زمين زياد بود مجبور شدم قريه را ول كنم و بيام شهر فله گى، شكر خدا تكه نونى میرسه....... كارگر دستهايش را رو به اسمان بلند كرد و گفت " خدايا شكرت، قربون عظمتت برم يا خدا" و دستش را به صورتش كشيد و صلوات فرستاد

رفقا با عصبانيت به رفيق مسئول ارتباطات گفتند: رفيق ، اين كه پرولتر نيست؟ اين كه كارگر صنعتى نيست؟ اينهمه هى گفتى ميرم الان پيوند با طبقه را برقرار میكنم همين بود؟ رفتى از سر ميدون اين رفيق عمله فصلى را آوردى كه چه؟
رفيق مسئول ارتباطات با دلخورى گفت: آخه رفقا، مگر ما چقدر كارگر صنعتى داريم؟ نود درصد همين هستند كه میبينى، من هر چى ديدم همينطورى بود، كارگر صنعتى از كجا پيدا كنم اخه؟

رفقا اصلا كارگر را فراموش كرده بودند و با هم به جر و بحث پرداختند
رفيق اخگرسرخ: آخه يعنى چى از كجا گير بيارم؟ پس انقلاب كارگرى را عمه من قراره انجام بده؟ پس چى شد هزار صفحه نوشتيم و تحليل داديم كه ساختار سرمايه دارى و صنعتيه و تضاد امروز كار و سرمايه است؟
رفيق مسئول ارتباطات شانه هاى خود را بالا انداخت و گفت : حالا نه اينكه اگر من براتون كارگر صنعتى میآوردم میتونستيد ازش پيشگام بسازيد؟ اون هم مثل همينه ، من همش بينشون میگردم، اونها هم مثل همين هستند كه میبينى
كارگر كه نميفهميد آنها سر چه موضوعى بحث میكنند چهار زانو كف اتاق نشسته بود و با نگرانى گوش ميداد
رفيق آذرخش با عصبانيت به رفيق ارتباطات نزديك شد و گفت: به به ، چشمم روشن، حالا ديگه آنتاگونيستى برخورد میكنى؟ يهو بگو رويزيونيست شدم رفته پى كارش ديگه، نكنه اين مائويستها تحت تاثيرت قرار دادند؟ رفيق ، تو بايد يه سرى كار تئوريك جديد را شروع كنى، دارى مرتد میشى، بايد از خودت به شدت انتقاد كنى

رفيق ارتباطات چشمش به كارگر افتاد كه با دهانى باز به آنها خيره شده بود. گفت: حالا رفقا بياييد تكليف اين بابا را روشن كنيم، چه كارش كنيم؟
رفيق آذرخش: به كار ما نمیخوره ، صنعتى كه نيست ، پس نيروى مولده درست و حسابى هم نداره، طبقه اش هم معلوم نيست
رفيق اخگر سرخ همانطور كه كارگر را برانداز میكرد ادامه داد" تازه از همه اينها مهمتر ابزار توليدش هم مال خودشه" و سرش را به بالا پرتاب كرد و گفت : نه ، نه، نميتونه صف مقدم باشه، شايد بعدا متحد طبقه كارگر بشه اما الان نيست

كارگر كه میديد آنها مثل گوسفند براندازش میكنند، ناراحت شد و ايستاد، اما نمیدانست چه برخوردى كند چون اصلا نمیفهميد كه آنها از چه چيزى حرف میزنند و تنها حس میكرد كه اوضاع مساعد نيست
رفيق ارتباطات: بلاخره چكارش كنيم؟
رفقا: بفرستش بره ، وقتمون را براى كسى كه طبقه اش معلوم نيست تلف نكنيم
كارگر جمله آخرى را تا حدودى فهميده بود ، كارفرماهاى زيادى مشابه همين حرف را بهش زده بودند ، آمد جلو و گفت : برادرها ، يه روز از كارم را از دست دادم ، حدلاقل مزد امروزم را بديد برم
رفيق آذرخش: كدام مزد رفيق پدر من؟ كارى نكردى كه
رفيق اخگر سرخ: عجب بدبختى ها ، تازه يه چيز هم طلبكاره، تا الان میتونستيم يه مقاله تحليلى خوب در رابطه با جنبش طبقه كارگر بنويسم، وقتمون را تلف كرديم تازه پول هم میخواد

كارگر كه احساس میكرد سرش كلاه رفته با پرخاش آمد جلو و گفت : به خون امام حسين قسم اگر دست خالى از اينجا برم، جواب زن و بچه ام را چى بدم؟ مگه شما مسلمون نيستيد نا مسلمونها .... و يكى زد به سرش

رفيق ارتباطات گفت: رفقا اگه اين بابا را راضى نكنيم همينجا هژمونيش رو نشونمون ميده و رسالت تاريخى اش از وسط فرق سر ما شروع میكنه، مزدشو بديم بره
رفقا دست در جيبشان كردند ، مزد كارگر را با دلخورى دادند . كارگر كه راضى شده بود بقچه اش را جمع كرد و رو به رفقا گفت : خدا عوضتون بده، انشالله كربلايى بشيد، لب تشنه حسين شفاعتتون را كنه ، عزت زياد ...... و خارج شد
رفقا خسته و كوفته روى صندلى ها ولو شدند و رفيق آذرخش گفت : پاشيم بريم رفقا، امشب بحث بر سر " گرونديسه" را داريم . اين هم از امروزمون






جنگل بهتر است یا پتروشیمی
نمی دانم خبر قطع کردن 20 هزار اصله درخت جنگل های سراوان و برکناری دو تن از مدیران ارشد سازمان جنگل ها که مخالف این عمل بوده اند را شنیده اید یا خیر بهر حال ظاهر قضیه از این قرار می باشد که آقای احمدی نژاد در سفر به استان گیلان قول ایجاد یک مجتمع پتروشیمی برای رفع معضل بیکاری در گیلان را داده است تا اینجای قضیه را داشته باشید چون بعد از سالها تازه به فکر افتاده اند که مشکل بیکاری در گیلان وجود دارد و باید چاره ای برای آن اندیشید ولی عمق قضیه را که نگاه بکنید می فهمید که با ایجاد این مجتمع پتروشیمی تیشه به ریشه گیلان و سلامتی انسانها و محیط زندگی آنان زده می شود این در حالی است که نه تنها در تمام دنیا بر ایجاد محیط صنعتی پاک و جایگزین کردن محیط های صنعتی آلوده مانند سیمان و پتروشیمی اصرار می ورزند بلکه بر ای فروش به بهای ناچیز واحدهای صنعتی و کارخانجات آلاینده خود نیز اهتمام می ورزند . با ایجاد این مجتمع در جنگلهای سراوان رشت افزایش آلودگی هوا ؛ آلودگی سفره های آب زیر زمینی ؛ انتقال پساب های شیمیایی و سموم جیوه حاصل از فعالیت های صنعتی این مجتمع به آبها و رودخانه ها و از آنجا نهایتا به تالاب بین المللی انزلی ؛ مرگ و میر آبزیان ؛ نابودی صنعت شیلات ؛ تغذیه مردم از آبزیان آلوده به سموم جیوه و بروز بیماری های صعب العلاج مانند سرطان و نازایی ایجاد می گردد آیا همه این مدارک می تواند نماینده شهر رشت در مجلس را قانع کند ظاهرا جواب خیر می باشد چون اگر مسئله را با دید زیست محیطی و انسانی در نظر می گرفت و اگر به آثار سوء مجتمع پتروشیمی ماهشهر که در اثر تخلیه روزانه پانصد تن جیوه به داخل دریا و آلودگی آبزیان تنها در مدت شش ماه موجب تولد سیصد و هفتاد کودک ناقص الخلقه شده است می نگریست هیچ وقت رای بر قطع اصله درختان سراوان رشت نه تنها نمی داده بلکه از مدیران سازمان جنگلها به خاطر مقاومت شان در برابر فشار های دولتی تجلیل بعمل می آورد ؛ برکناری این دو مقام ارشد از پست های خود یکبار دیگر نشان می دهد که در کشورهای توسعه نیافته و جهان سومی مانند ایران پافشاری بر منافع ملی و و آرایی که حاوی منافع کلان و دراز مدت میهنی باشد نه تنها در بین فاسدان حاکم جایی ندارد بلکه باعث از دست دادن شغل افراد متفکر و ملی و میهن دوست و دوستداران طبیعت نیز می شود باید از کسانی که رای به ایجاد این مجتمع داده اند پرسید آیا نمی توانسته اند حداقل این مجتمع را در جایی دیگر بغیر از جنگلهای گیلان ایجاد کنند آیا دفن زباله آنهم بطور غیر بهداشتی در محیط زیبای سراوان رشت کافی نبود که مجتمع پتروشیمی را نیز در آنجا ایجاد می کنید؟ آقایان با یک مطالعه سرانگشتی به ارزش اقتصادی جنگلها پی خواهید برد آیا حفظ جنگلهای گیلان که ارزش زمین شناسی آن به دوران سوم برمی گردد بیشتر می ارزد یا ایجاد یک مجتمع ظاهرا سود ده ولی در عمل و دراز مدت باعث و از بین برنده خاک ،؛ آب ؛ جنگل ؛ آبزیان و انسانها ؛ آیا تجربه تلخ سیل های متعدد مانند سیل ماسوله ؛ گلستان و سیل نکاء که خسارات مالی و جانی فراوانی بر جا گذاشته باعث عبرت نمی شود آیا سازمان محیط زیست بعنوان یک مدعی العموم می تواند در مقابل این قضیه سکوت و مماشات را در پیش بگیرد

Thursday، May 24، 2007

خبر کوتاه و دلهره آور بود حسن حسنی نان آور یک خانواده بخاطر رنج و عذاب زندگی که بیشتر مختص کارگران ایرانی می باشد دست از جان شسته و خود را با مرگ رها کرده تا رنج زنده بودن را بدوش نکشد ، زنده نماند تا گرسنگی بچه هایش را ببیند ، نبیند که نمی تواند دست زن و بچه اش را بگیرد تا برایشان شادی بیافریند ، حتی از آن قسم شادی مجاز از قبل تعریف شده مثل سینما با ساندویچ برایشان ، دیگر حس نکند که بچه اش را نمی تواند حتی به مدرسه بفرستد چون پول کرایه ماشین بچه اش را برای ایاب و ذهاب هم ندارد ، خانمش پیش در و همسایه خجل است چون گاه و نیم گاه درمنزل شان زده می شود تا برایشان شامی یا ناهاری از طرف همسایه ها بفرستند ، (بیچاره خانمش حتی نای غر زدن بر سرش را هم ندارد) خسته شده از بس توی پاتوق قهوه خانه محل نشسته و نگاه عذاب آور دیگران را دیده و پچ پچ رفیقا ن را راجع به محل کار خود شنیده ، دیگر ازهمه چیز خسته شده و زندگی بیشتر برایش جهنمی شده است فکر می کرد اگر آقای احمدی نژاد به رشت بیاید شاید گره ای از مشکلاتشان حل شود و به حقوق از دست رفته شان دست پیدا می کنند ولی افسوس و صد افسوس که این رسم سرمایه داری و و سیاست های نئولیبرالیستی می باشد که فقط به منافع سرمایه داران و سود آنان می اندیشد وبس ؛ بله سیاست های نئولیبرالیستی باعث شده تا کارگر ی از خطه شمال و شهر رشت از کارخانه کنف کار به مدت 11 ماه حقوق نگیرد کارخانه بسته شود و کارگران آن بلاتکلیف به زندگی ادامه دهند البته فقط کارگران کنف کار نمی باشند سراسر ایران و شهر رشت محیط های کارگری کمابیش وضعیت مشابه دارند همه این مسائل به یک طرف مسئله دولتمردان ما می باشد که سوراخ دعا را انگار گم کرده اند آدم نمی داند قسم حضرت عباس را قبول کند یا دم خروسشان را آقای احمدی نژاد شبهای اتنخابات صحبت از امنتیت اقتصادی ؛ احتماعی و اینکه مشکل ما جوانان و موهایشان نمی باشد را می کرده ولی الان مبینیم نه تنها مشکل اصلی حکومت مو ولباس خانم ها و آقایان میشود بلکه با باتوم بر سر و کله کارگران بیچاره ای که مثل همه کشورها برای روز کارگر جمع شده اند بوسه با باتوم می زنند آنهم بدون اینکه دستکشی هم بر دستشان باشد! الان کارگران کنف کار پیکر قربانی دیگری از ستم سرمایه داری را بخاک سپرده اند و جلو استانداری گیلان تحصن کرده اند و شعارشان اینست که آیا رئیس جمهور که به قولهای دوران سفر خود وعده نکرده است حاضر می شود در مراسم حسن حسنی این قربانی ستم پیشه گان حاضر شود و آیا توان روبروشدن با خانواده اش را دارد و اصولا آیا حرفی برای گفتن دارد.

Friday، May 18، 2007



رضا 9 ساله اهل روستاهای اطراف گیلان(روستای چیچال در مسیر قله درفک) را هر وقت یادم می آید بیشتر یک غم غریبانه از گذشته های خودم بیاد م می آید تنها فرقی که گذشته های من با حال او دارد اینست که من در شهر زندگی می کردم و او الان در کوهپایه به حیات خود ادامه می دهد خوب به چشم های زیبایش نگاه کنید ازش سوال کردم بزرگ که شدی دوست داری که چه کاره شوی و او مانند همه بچه ها ی خوب جواب داد "دکتر" درست مانند همه بچه ها و حتی بچگی های خودم راستی شیطنت های بچگی و خاطراتش همه انگار یک نوار فیلم از جلوی چشم آدم رژه می روند آخ که چقدر زندگی سخت و بیرحم است حتی نمی گذارد یک دم بیاسایی و خوشی هایش را مثل یک هوای تازه نفس بکشی رضای دوست داشتنی کوهپایه گیلانی آیا می تواند در گذر از رنجهای دوران کنونی و تقابل بین سیاست بازی های دوران انسان موفقی برای خود و جامعه باشد جوابش را باید از گذر زمان جویا شد

Friday، May 04، 2007



امنيت ملي را يک اقليت چپاولگر به خطر انداخته
منصور اسانلو در گفت و گو با روز: - پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 [2007.05.03]

دانا شهسواري
dana.shahsavari@gmail.com

به مناسبت روز جهاني كارگر با منصور اسانلو دبير كل سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و از جمله رهبران جنبش كارگري در کشور سخن گفته ايم. او كه مدتي را نيز در زندان سپري كرده و پرونده وي هنوز مفتوح است در اين مصاحبه تاکيد مي کند "اصلي ترين مشكل كارگران ايران نداشتن سنديكاهاي مستقل، اتحاديه و فدراسيون كارگري است كه صدمه وحشتناك آن را اكنون در مقابل چشم خود مي بينيم"

امروز جامعه كارگري ايران و تشكل هاي كارگري با چه چالش ها و بحرانهايي مواجه است؟
اصلي ترين مشكلي كه امروز كارگران ايران و تاحدي در سطح جهان با آن مواجه هستند و به همين دليل هم هر روز زندگي ما در شرايط سخت تر و غير انساني تري قرارمي گيرد و دستاوردهايي كه طي 50 سال گذشته، كارگران به لحاظ بيمه هاي تامين اجتماعي پوشش هاي حمايتي، كاهش ساعت كار، افزايش دستمزد ها و.... داشتند يكي يكي در حال از دستن رفتن است، نبود تشكل هاي آزاد و مستقل و متحد در بين كارگران است. به همين علت كارفرما ها چه در بخش هاي خصوصي و چه در بخش هاي دولتي با توجه به پراكندگي و نا آگاهي كارگران نسبت به حقوق خود و قانون كار و نسبت به تاريخ زندگي كارگري در كشورما و جهان، نهايت سوء استفاده را مي كنند. تا جايي كه امروز مي بينيم در بعضي از كارگاهها و براي كارهاي كوچك با ماهي 30 الي 80 هزار تومان روزانه بيش از 12 ساعت از كارگران بهره مي كشند و حتي كوچكترين امكان زندگي را به كارگران نمي دهند. تازه همين حقوق بسيار پائين هم گاه ماهها پرداخت نمي شود كه اين امر كارگران را وادار به اعتراضات و تجمعات خياباني و تحصن در مقابل ادارات، مجلس، فرمانداري ها، وزارت كار و... مي كند. از اين رو به گمان من اصلي ترين مشكل كارگران ايران نداشتن سنديكاهاي مستقل، اتحاديه و فدراسيون كارگري است كه صدمه وحشتناك آن را اكنون در مقابل چشم خود مي بينيم. رشد آمار فقر، بي خانماني، اعتياد، قاچاق، دختران فراري و... همه محصول همين مساله است و همينطور فاصله وحشتناك طبقاتي كه در جامعه بوجود آمده است تا عده اي در وانهاي شير در شمال شهرو در آپارتمانهايي كه متري بيش از5 ميليون تومان قيمت دارد به خوشگذراني مشغولند و در پائين شهر كم كم مثل هندوستان بعضي از مردم وقتي باران مي آيد بايد به زير ناودانها بروند. علت اصلي اين شرايط وحشتناك را من در پراكندگي و عدم سازمانيابي مستقل كارگران و بخصوص از كف كارگاهها مي دانم. ما بايد تلاش كنيم براي رفع اين نابساماني و اين آسيب عظيم اجتماعي كه وحدت ملي و امنيت كشورمان را نيز به خطر انداخته است سازمانهاي مستقل سنديكايي را بنا بگذاريم و در جهت ايجاد اتحاديه و فدراسيون و كنفدراسيون سراسري كشوري حركت كنيم. كارگران ايران و خانواده هايشان كه اكثريت عظيم جامعه را تشكيل مي دهند، يعني همه كساني كه مزد مي گيرند و درآمدشان از 500 هزار تومان در ماه بيشتر نيست كه باز هم زير خط فقر است و جواب خرج زندگي را حداقل در شرايط حاضر نمي دهد اينها همه شان در اين زمينه با هم متحدند. معلمين، دانشجويان، پرستاران، رانندگان، مكانيك ها، مغازه داران كوچك و... از اين دسته هستند. به همين علت است كه مي بينيم فرزندان كارگران در شرايط سخت و بحراني بسر مي برند، به تحصيل در دانشگاه نمي رسند و هزينه بالاي تحصيل در دانشگاه آزاد و لوازم كمك آموزشي مانع از ادامه تحصيل آنان مي شود. اكثريت اين فرزندان به نيروي غير متخصص و كم سوادي تبديل مي شوند كه بصورت تقريبا رايگان در اختيار صاحبان سرمايه قرار مي گيرند تا با بهره كشي از آنها هر روز ما شاهد احداث برجهاي بلند تري باشيم. در حالي كه در آن سو دريايي از فقر در حال انباشته شدن است. اينها به هيچ وجه آرزوهاي ما در زمان انقلاب نبود. ما فكر مي كرديم بعد از انقلاب در كشور خودمان با عدالت و آزادي و شادي زندگي خواهيم كرد و ديگر دوران حلبي نشيني و حلبي آبادي و اينگونه مسائل تمام خواهد شد و در خيابان و كوچه چهره فقر و كارتن خوابي و بي مسكني را دوباره نخواهيم ديد كه متاسفانه هنوز شاهد اين مسائل هستيم

به نظر شما اگر سنديكا و يا همان اتحاديه سراسري كارگران كه گفتيد خواسته اصلي كارگران است چرا تاكنون تشكيل نشده؟ موانع اصلي عدم تشكيل آن چه بود؟
علت اصلي عدم تشكيل اين اتحاديه سراسري سركوب بسيار عظيمي بود كه در اوائل دهه 60 نسبت به سنديكا ها بعمل آمد و با تكيه بر برخي تعصباتي كه مردم ما به لحاظ فرهنگي و تاريخي داشتند، گروهي كه فقط به دنبال منافع شخصي خودشان بودند سنديكاههاي كارگري را در هم كوبيدند و رهبران و دانايان كارگري را از عرصه اجتماع بيرون راندند. ارتباط بين نسل هاي كارگري از هم گسست و در نتيجه كارگران جواني كه به ميدان آمدند آن تجربه هاي سنديكايي و آن تاريخ سنديكايي را نداشتند و در نتيجه اين وضعيت نابسامان براي ما پيش آمد. از سوي ديگر متاسفانه به دليل وجود پول نفت كه خيلي زياد است و در اختيار بخش خاصي از جامعه قرار دارد اكثريت مردم تابعي از اين قدرت عظيم اقتصادي نفتي مي شوند و در نتيجه آن كساني كه قدرت خيلي شگفت آور پول نفت در اختيارشان است با تكيه بر اين قدرت اقتصادي به قدرت اجتماعي و سياسي هم دست پيدا مي كنند و بقيه مردم را از تشكل و سازمانيابي محروم مي كنند تا كارگران كه نه پول دارند و نه زور، مثل معلمان و پرستاران و در نتيجه چاره اي ندارند جز اينكه با همديگر همكاري كنند تا بتوانند براي حل مشكلات خود به مسوولين نامه نگاري كنند و فشار بياورند تا بخشي از اين پول نفت كه متعلق به همه ي 70 ميليون نفر است، به آنها برسد. از اين رو من علت اصلي را قطع ارتباطات نسلهاي كارگري در رابطه با تلاشهايي كه در گذشته در رابطه با فعاليت هاي سنديكايي و فدراسيون و اتحاديه شده است مي دانم و دوم شدت سركوبي كه هنوز هم ادامه دارد، تا جايي كه مجوز برگزاري جشن اول ماه مه و راهپيمايي روز اول ماه مه را نمي دهند. حتي اين مجوز را به خانه كارگر هم كه دولتي است نمي دهند. ما با اين تشكل ها رو در رو هستيم اما در اين موارد مجبوريم از حق اين تشكل هاي دولتي هم دفاع كنيم و بگوييم اگر خانه كارگر نمي تواند در خيابان طالقاني راهپيمايي كند پس چه كسي مي تواند؟ اين شدت سركوب را نشان نمي دهد؟

بهانه هاي اين سركوب چيست؟ چرا فعاليت هاي سنديكايي را مساوي با حركتهاي چپي مي دانند؟
اصلا اين تصور اشتباهي است. آنها بيهوده اين مساله را بهانه مي كنند. اين بهانه فقط براي سركوب است. سنديكاها بيش از 800 سال قبل براي اولين بار در صنايع نخ ريسي لندن تشكيل شد. آن زمان كمونيسم كجا بود؟ اين سنديكا ها به مرور در كشورهاي سرمايه داري شكل گرفت و يك لغت فرانسوي است. اين كجا چپ و كمونيستي است. اينها اتهاماتي است كه به دليل ناآگاهي بخشي از طبقه كارگر و كم سوادي ما ؛مي زنند. سنديكا يك تشكيلات جهاني است. اين اتهامات براي جلوگيري از فعاليت هاي ما است و كاملا بي اساس است. اگر اين تهمت ها درست بود بايد بگويم كه در بازجويي هاي من همه نوع تهمت زدند، سلطنت طلب، توده اي، سوسياليست واشنگتني، چپي و... اتهاماتي بود، كه به من وارد مي كردند. ما تاكنون نه چپي بوديم ونه راستي و نه سياسي ما سنديكايي و طرفدار تامين حقوق كارگران بوديم و دنبال عدالت اجتماعي و آزادي هستيم

چرا حاكميت گاهي به بهانه در خطر قرار گرفتن منافع ملي از حركتهاي كارگري ممانعت مي كند؟
منافع ملي متعلق به اكثريت جامعه است. اكثريت جامعه هم كارگر هستند. كارگران اگر با يكديگر متحد باشند واز زندگي خود راضي باشند، ديگر امنيت ملي به خطر نمي افتد. اتفاقا آن كساني كه اقليت هستند و مي خواهند منافع ملي را چپاول كنند مخالف امنيت ملي هستند. اينها اقليتي هستند كه مي توان آمارشان را مشخص كرد، اينها امنيت ملي را به خطر مي اندازند. آيت الله شاهرودي رئيس قوه قضائيه چند هفته قبل اعلام كرد در دو سال گذشته به علت بي تدبيري بيش از 200 ميليارد دلار سرمايه از داخل كشور ما به امارات متحده عربي منتقل شده است. اينها هستند كه با انتقال اين سرمايه ها امنيت ملي ما را به خطر مي اندازند. همين ها به دنبال ايجاد نا امني، توقيف مطبوعات، جلوگيري از شكل گيري سنديكا و... هستند و امنيت ملي را به خطر مي اندازند. در غير اينصورت كارگري كه عضو سنديكاي شركت واحد شد به امنيت ملي خدمت هم کرد. چرا؟ چون سيگارش را ترك كرد، اعتيادش را ترك كرد، فحش و دعوا را كنار گذاشت، منظم تر و مرتب تر شد و مهمتر از همه كانالي پيدا كرد تا از طريق هيات مديره سنديكاي خود با مديران و مسوولان حرف بزند و خواسته هايش را انتقال دهد. اصلا مساله ما كارگران نه امنيتي و نه ملي و نه سياسي است. مثلا ما در سنديكاي شركت واحد تنها با مدير عامل شركت واحد طرف هستيم نه با نظام و مسوولين بالاي مملكت

جنبش كارگري ايران به دنبال چيست؟
ما بايد تشكيلاتي شويم و سنديكا، اتحاديه و فدراسيون داشته باشيم. كارگر بايداز طريق نمايندگان واقعي خودش در سطح ملي بتواند حرفش را بزند. تا بدين ترتيب سطح دستمزد هايي كه به گفته خود مقامات رسمي حتي 400 هزار تومان هم زير خط فقر است بالا تر برود نه اينكه 183 هزار تومان به عنوان پايه حقوق تعيين شود. اين 60 درصد كسري از كجا بايد تامين شود؟ اين باعث مي شود تا دزدي، قاچاق و فحشا افزايش يابد. وقتي زندگي فردي تامين نمي شود ممكن است به هر كاري دست بزند. خود پيامبر اكرم مي فرمايد: "كسي كه معاش ندارد، معاد ندارد". كارگران بايد با هم يكي شوند. اگر اين امر و اتحاد صورت گيرد تازه همان "و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا" مي شود. اگر كارگران متحد شوند خود بخود ريسمان الهي هم شكل مي گيرد كه مي توانند به آن چنگ بزنند. حقيقت اين است كه امروز جامعه ما تا حدي تحت فشار است كه خانواده هاي كارگري و خانواده هاي زحمت كشان مجبورند براي اينكه وضعيت از اين بدتر نشود و امنيت ملي هم حفظ شود به سمت تشكيل اتحاديه سراسري و فدراسيون بروند كه هم امنيت داخلي حفظ شود و هم با نيروي متحد اين زحمت كشان، آن نيروهاي خارجي هم كه چشم طمع به كشور ما دوخته اند حساب خودشان را بكنند و بدانند در كشوري كه زحمت كشان متحد هستند و منافعي كه درآن كشور است بطور عادلانه بين همه توزيع مي شود اجازه نمي دهند كسي بيايد از دستشان بربايد. جنبش ما بايد پيروز شود وسنديكاها در تمام ايران شكل بگيرد تا فدراسيون سراسري بوجود بيايد. هدف جنبش ما حفظ كشور، بدست آوردن عدالت و آزادي و تمام آنچيزي است كه در اصل 43 قانون اساسي تاكيد شده

پس در واقع كارگران ايران به دنبال عدالت اجتماعي هستند؟
بله. ما دنبال همين هستيم

از اين رو مي توان گفت كه خواسته هاي سياسي نداريد؟
خير. اما مثلا ما مي گوييم كه درآمد ها بايد بطور مساوي توزيع شود ولي عده اي از طرفداران قدرتمند نابرابري و شكاف طبقاتي ميگويد درآمد ها مال ما است. در اين صورت خواسته ها و اعتراضات ما نيز سياسي مي شود. از نظر ما همه 70 ميليون ايراني حق دارند از منابع و منافع ملي و سودي كه در اين كشور هست بهره مند شوند

جامعه كارگري ايران چه موضعي در قبال تشكيلات موازي كارگري دارد؟
تشكيلات موازي را اساسا كارفرما ها بوجود مي آورند تا كارگران در اين تشكيلات هضم شوند و نفهمند كه حق و حقوقشان چيست. بطور نمونه در شركت واحد از 14 سال قبل شوراي اسلامي تشكيل داده اند اما حتي يك قدم مثبت از سوي اين تشكيلات براي كارگران برداشته نشده است. يكي از آن مسائل مربوط به پيمانهاي دسته جمعي را كه از سال 1347 داشتيم اجرا نكرده اند. مثلا در اين پيمانها براي كارگران شركت واحد سالانه دو دست كت و شلوار پيش بيني شده بود. حتي رنگ سورمه اي براي بهار و قهوه اي براي پائيز تعيين شده بود. شوراي اسلامي همين را هم به يك دست كاهش داد. حتي اين تشكيلات موازي دستاورد هاي سنديكاهاي زمان شاه را كه ستمشاهي بود هم يك به يك از دست داده است

خانه كارگر هم از جمله همين تشكيلات موازي است؟
بله. اينها تا زماني كه منافعي داشتند حرفي نمي زدند. اكنون در طول دو سال گذشته كه آقاي جهرمي آمده است و از يك جناح ديگركه به جامعه اسلامي كار نزديك است و با خانه كارگري ها درگير شدند، اينها هم از آنجا كه منافع شخصي شان به خطر افتاده، حالا داد مي زنند. ولي مثلا هنوز حاضر نيستند با صدور اعلاميه اي حمله به سنديكاي شركت واحد و ضرب و شتم آنها و شكستن در و پنجره را كه كار خودشان هم بود، محكوم كنند

فكر مي كنيد چرا اين اتفاق نمي افتد؟
منافع آنها ايجاب مي كند. اساس آنها كاملا خراب است. مثلا در شوراهايي كه براي تعيين صلاحيت انتخاب نماينده كارگران تشكيل مي شود كارگران يك عضو دارند و دولت و كارفر ما هم هر كدام يك عضو و بدين ترتيب نماينده هاي واقعي كارگران انتخاب نمي شوند، چون دولت و كارفرما عموما منافع مشتركي دارند. از اين رو مادامي كه براساس مقاوله نامه 87، "ILO" ايران 8 مقاوله نامه بنيادين را رعايت نكند، اتحاديه هاي كارگري شكل نمي گيرند. چون در اين رابطه تنها و تنها مجامع عمومي كارگري بدون دخالت دولت، كارفرما و احزاب سياسي و فقط كارگران مي توانند كانديدا شوند و راي دهند. اساسنامه هاي تشكل ها را نيز بايد خودشان بدون دخالت دولت و كارفرما بنويسند و خودشان در مقابل كارگران مسوول باشند. اين تجربه اي است كه در همه كشور هاي توسعه يافته رعايت مي شود. در ايران نيز از صد سال قبل چنين سنديكاهايي را داشتيم و امروز اگر ته مانده اي از قانون كار و بيمه تامين اجتماعي و يا بعضي از حقوق است يادگاري از سالهاي هزاروسیصدوبیست تاهزاروسیصدوسی ودو است

Tuesday، May 01، 2007





اول ماه مه, روز همبستگی جهانی کارگران

کارگران نه حمايت قانونی دارند, نه دستمزدهايشان کفاف ابتدايی ترين مايحتاج زندگی را می دهد, نه حق اعتراض دارند, نه حق تشکل مستقل.... و در کشوری با درآمدهای نجومی نفتی با فقر و تهيدستی و استثمار شديد دست به گريبانند... اين همه در حالی است که تاثيرات تحريم های جهانی نيز به تدريج و حلقه به حلقه بر بحران مزمن اقتصاد ايران سوار می شود و چشم اندازی تيره تر از وضع فجيع حاضر برای آينده نيروی کار کشور رقم می زند

یازده ارديبهشت, اول ماه مه روز همبستگی جهانی کارگران در حالی در کشور ما فرا می رسد که طبقه کارگر ايران همچنان در شرايطی بسيار سخت و طاقت فرسا قرار دارد: بحران ورشکستگی واحدهای توليدی به خاطر گسترش قاچاق و بازار سياه, و بی ظرفيتی دولت نفتی در اولويت دهی به رشد صنايع و توليدات همچنان از کارگران قربانی می گيرد و آنها را به صفوف بيکاران پرتاب می کنند. قوانين ظالمانه ضد کارگری و حذف هر گونه حمايت قانونی برای کارگران کارگاههای کوچک در کشوری که بخش مهمی از نيروی کار در کارگاههای کوچک شاغلند, قدرت چانه زنی کارگران را بشدت کاهش داده است, در حوزه خدمات, شرکت های غارتگر پيمانی بشدت کارگران را به قيمت بسيار ناچيزی مورد بهره کشی قرار می دهند. کارگران نه حمايت قانونی دارند, نه دستمزدهايشان کفاف ابتدايی ترين مايحتاج زندگی را می دهد, نه حق اعتراض دارند, نه حق تشکل مستقل. و در کشوری با درآمدهای نجومی نفتی با فقر و تهيدستی و استثمار شديد دست به گريبانند
درست در چنين شرايطی تمام توجه جناح های حکومتی متوجه نحوه خصوصی سازی صنايع پايه ای مربوط به اصل چهل و چهار قانون اساسی و در واقع چگونگی اختصاصی سازی اين صنايع است. همه اين ها در حالی است که تاثيرات تحريم های جهانی ايران به تدريج و حلقه به حلقه بر اين فرايندهای مخرب و بحران مزمن اقتصاد ايران سوار می شود و چشم اندازی تيره تر از وضع فجيع حاضر برای آينده نيروی کار کشور رقم می زند
با توجه به اين چشم انداز است که تلاش و مبارزه برای استيفای حقوق کارگران اهميتی صد چندان می يابد. در حال حاضر هر اقدامی برای متشکل کردن کارگران؛ رساندن صدای حق طلبی آنها به گوش برادران و خواهران طبقاتی شان در داخل کشور و در سطح بين المللی, ؛ تقويت همبستگی واقعی ميان کارگران و همبستگی کارگران با ساير جنبش های اعتراضی در کشور اقدامی است عليه استبداد و در جهت تضعيف آن
در اين راستا طبعا تاکيد بر مطالبات بی واسطه به عنوان کليدهای پيوند با جنبش کارگری و اتصال آن با جنبش عمومی ضد استبدادی و مطالبات عمومی و سراسری خود کارگران اهميت کليدی دارد
حقيقت اين است که چنين مبارزه ای بسيار دشوار است و انتظار حصول نتايج کلان در سقف زمانی ناچيز نمی توان از آن داشت, چرا که ارتجاع , ای بسا بهتر از دشمنانش خطرات يک جنبش گسترده, خودآگاه, و سازمان يافته کارگری را در کشور درک می کند و قطعا همچنان که تاکنون کرده است از همه ترفندها و ابزارهای خود از سرکوب مستقيم و لجام گسيخته و دستگيری و زندان فعالان کارگری و اخراج از کار و تبديل کردن زندگی فعالين به جهنم واقعی گرفته, تا تصويب قوانين ضد کارگری گسترده تر و بکارگيری اهرم های اقتصادی تازه تری بسود کارفرمايان و شاق تر کردن شرايط کار برای جلوگيری از همبستگی و اتحاد طبقاتی کارگران ايران بهره برداری خواهد و اين جنگ را به وسيع ترين شکلی ادامه خواهد داد. با اين حال اميد واقعی به چرخش پايه ای اوضاع در مسير رهايی مزدوحقوق بگيران ايران از شرايط طاقت فرسای کنونی و شکل گيری چشم انداز يک نظم دموکراتيک در کشور ما يادآور ضرورت بی چون و چرای تلاش و مبارزه بيشتر در جهت متشکل و متحد کردن کارگران ايران و کمک به خودسازمان يابی نيروی کار کشور است. مبارزه سياسی با استبداد تماميت گرای حاکم, طبعا حلقات متعددی دارد. اين مبارزه عملا رشته ای وسيع از مبارزات منفرد در جوانب و سطوح گوناگون را دربر می گيرد. با اين حال در ميان همه اين سطوح و همه اين جوانب و تمام اين رشته ها, اولويت واقعی و حياتی, چنان که فعالين کارگری نيز بارها و بارها تاکيد و تشريح کرده اند, کمک به خودسامان يابی مزدوحقوق بگيران کشور است
به مناسب اول ماه مه روز همبستگی جهانی کارگران اطلاعيه ای از سوی کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و نامه مشترک خطاب به وزير کار رژيم از سوی تشکل های کارگری منتشر شده است که متن کامل آنها در زير آمده است

فرارسيدن روز جهانی کارگر را به عموم کارگران به ويژه کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه شادباش می گوئيم

طبق يک سنت صد و ده ساله همه کارگران در سراسر جهان در روز جهانی کارگر فرياد دادخواهي، عدالت جويی و اعتراضات خود را نسبت به بی عدالتی ها و نابرابری ها به گوش جهانيان می رسانند. کارگران ايران هم بيش از صد سال است که هم صدا با ديگر کارگران در جهت بهبود شرايط کار و زندگی تلاش و مبارزه کرده اند. سنديکای کارگران شرکت واحد با حمايت و پشتيبانی عمومی کارگران با سابقه بيش از چهل سال، در جهت بهبود بخشيدن به شرايط کار و زندگی زحمتکشان حمل و نقل درون شهری تهران کوشش و پيکار نموده اند
شصت و دو روز عيدی و پاداش، بيمه تامين اجتماعي، طبقه بندی مشاغل، تاسيس باشگاه ورزشي، تاسيس تعاونی های مصرف و مسکن و اعتبار، برقراری سرويس اياب و ذهاب، دريافت سهميه شير، کت و شلوار، لباس کار و کفش ايمني، وايجاد سرويسهای بهداشتی و حمام در مناطق و تعمير گاهها و دريافت ۲۵% مزد تکميلی حوادث ناشی از کار تنها بخش کوچکی از دستاوردهای اين تلاش و کوشش بوده است که تا امروز نيز دارای اعتبار قانونی هستند

کارگران گرامی
هم اکنون که در آستانه روز جهانی کارگر هستيم تعداد نزديک به پنجاه نفر از فعالين سنديکای کارگران شرکت واحد از زمان اعتراضات کارگری زمستان ۱٣٨۴ در حالت تعليق از کار به سر می برند. بعد از يازده ماه پيگيری و کوشش جانکاه شکايت های اين کارگران در مراجع وزارت کار در حال رسيدگی است و از طرف ديگر به دستور مقام عالی دادگستری استان تهران دستور پرداخت ۵۰% دستمزد ايام تعليق چهارده ماهه آنها طبق مواد ۱۷ و ۱٨ قانون کار صادر گرديده است، که در آخر اسفند ماه سال هشتادوپنج کارگران موفق به گرفتن اين حق خود شدند. تلاشهای غيرقانونی محافل ضدسنديکايی روز به روز در حال عقب نشينی است. پايداری فعالان سنديکايی صفحه جديدی را در سال های اخير در جنبش کارگری باز نموده است که اگرچه سختی ها و مشکلاتی را برای اين تلاشگران در پی داشته است اما نتيجه سودمندی برای کارگران ايران به همراه داشته است. با همبستگی و آگاهی و متشکل شدن در سنديکاها، حقوق کارگران و عدالت اجتماعی بهتر تامين می شود
سنديکای کارگران شرکت واحد به عنوان نماد خواسته های عمومی کارگران ايران تلاش می نمايد که همه کارگران ايران به حق قانونی تشکيل سنديکاهای کارگری آگاهی يافته و نسبت به ايجاد و بازگشايی سنديکاهای کارگری از هيچ کوششی فروگذار ننمايد
وزارت کار و امور اجتماعی جمهوری اسلامی ايران موظف است بنا بر ادعای رعايت حقوق کارگران ايران برابر منشور جهانی حقوق سنديکايی ومقاوله نامه های بنيادين حقوق کار و اعلاميه جهانی حقوق بشر و اصل ۲۶ قانون اساسی و ماده ۱۰۱ برنامه توسعه چهارم و اجرای برنامه توسعه هزاره سازمان ملل متحد بر مبنای حکمرانی مطلوب و ديگر تعهدات عمومي، شرايط بوجود آمدن سنديکاهای مستقل کارگری را طبق استانداردهای جهانی فراهم آورد

با اميد به ايجاد سنديکاهای مستقل کارگری ايران در آينده ای هرچه نزديکتر
برقرار باد عدالت اجتماعي، صلح، دموکراسی و آزادی در سراسر جهان
پيروز باد اتحاد کارگران سراسر جهان

سنديکای کارگران شرکت واحد توبوسرانی تهران و حومه
۱۰/۲/۱٣٨۶

Thursday، April 26، 2007






پست امروز را با عکس هایی که از روزنامه نگاران شیرزن و
جسور که شایسته تقدیرنیز می باشند بدون توضیحات اضافی شروع کردم همانطور که می بینیدتصاویر گویاتر از نوشتار می باشند سرکوب ؛ دستگیری ؛ ادامه و تشدید دایره امنیتی با بکار گماری عناصر شناخته شده قبلی در راس مشاورو قس الهذا همه حکایت از پیچیدگی و به بن بست رسیدن شعارهای پوپولیستی می دهد



Wednesday، April 25، 2007

هر سال با فرارسیدن فصل گرما دولتمردان یکباره به فکر زنان جامعه افتاده و برای خیر ورفاه آنان اقدام به دستگیری و ارشاد آنان می کنند حالا این ارشاد چرا در فصل گرما ی هرسال اتفاق می افتد خود حدیث بسیار دارد که کارشناسان امر در یک نشت چند جانبه باید این امر را روشن نمایند ولی از قرائن امر چیزی که خود را بیشتر نمایان می کند مبارزه با زنان و حقوق از دست رفته آنان در پس پرده بی حجابی و یا بدحجابی می باشد به عکس خوب دقت بکنید متوجه می شوید خانمی که مورد بازخواست برای حجاب قرار گرفته از یک حجاب معمولی برخوردار است مگر اینکه حجاب تعریفی دوباره شود و برقع های افغانی بعنوان حجاب دوباره در جامعه تعریف شود حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل




Tuesday، April 24، 2007

به فیلترینگ آگاهی پایان دهید

داشتم به وبلاگم سروسامانی می دادم و به لینک های خودم سرکی می کشیدم با کمال تاسف با فیلترینگ وبلاگ خوب و کارآمد سهیل آصفی مواجه شدم و آه از نهادم برآمد که تا کی باید دهانها را بست و چقدر می توان جلوی آگاهی بخشی را گرفت بهر حال مثل اینکه شتری است که در خانه همه می خوابد . من در اینجا مراتب اعتراض خودم را بر علیه چنین سانسورهایی که جلوی نشر افکار و عقاید را حتی در دنیای مجازی تحمل نمی کند اعلام می نمایم و امیدوارم که سهیل عزیز با افکار و وبلاگ خوب خود به جمع دوستان بپیوندد

روزگار غریبی ست نازنین

این روزها یک چیزی انگار بیخ گلویم گیر کرده و هرچه سعی می کنم ازآن رهایی یابم نمی توانم ، مشکلات و تعهدی که داری از یک طرف توان حرکت را سلب کرده و از طرف دیگر نمی دانی که رو به چه داری هرجا هستی بر سر ورویت از ناامیدی و یاس می بارد دستگیری زنان ، سرکوب حرکت معلمان ، زندان برای کارگران و نمایندگانشان ، بنزین و ماجرای هرروزه کی بود کی بود من نبودم مجلس و دولت بر سر تعیین نرخ واقعی آن که انگار از مردم یک جوری خجالتی دارند ، روزنامه ، اینترنت ، وبلاگ ، اخبار ، تلویزیون ،‌رادیو و صحبت های مردم داخل اتوبوس، تاکسی و خیابان همه حکایت از یکجور نوستالژی دارند ، همه انگار در یک مقطعی به بست رسیده اند و چشم به انتظار یک معجزه نشسته اند ، یک عده ای سعی می کنند فرار کنند شاید از وضعیت جاری و شاید هم از خودشان ، یک عده ای هم عادت کرده اند که صحبت از براندازی بکنند البته در تاکسی و اتوبوس و مهمانی و وقتی هم که به آخرمهمانی یا ایستگاه میرسند می شوند یک جور محافظه کار ، در محیط کار و غیره هم که از ترس یکجور موافق وضعیت جاری می شوند و سر صحبت هم که باز می شود درماندگی و نان شب ، دانشگاه بچه ها و قسط های عقب افتاده سرماه تکرار می شود ، همه مردم گرفتار یکجور تناقضند وقتی که در روزنامه و اخبار می بینی که جلوی دختران مردم گرفته می شود و به بهانه های واهی نداشتن حجاب روانه بازداشتگاه شان می کنند، وقتی می شنوی که که مردم نان شب ندارند ولی دولتمردان از حقوق مسلم هسته ای صحبت می کنند ، وقتی که نمایندگان مجلس به دولت در مورد سرکوب معلمان و کارگران و دانشجویان تذکر می دهند ولی وزیر اطلاعات صحبت از برخورد با هر گروه و جریان منتقد می نماید ، وقتی خانواده ها هم خودشان یکجور همدیگر را سانسور می کنند برادر از خواهرو خواهر از مادر و پدر وپسر از یکدیگر .همه در پی ادامه روند تناقض می دویم
می شود گفت تا حدود زیادی دوباره به عصر طالبان بر می گردیم بگیر و ببندهای دوره قبل از از اصلاحات کم کم از اذهان یک مقدار فاصله گرفته بود با روی کار آمدن دولت موسوم به اصولگرا رشد برخوردهای غیر دمکراتیک نیز روند رو به افزایش پیدا کرده است بازتاب این برخوردها در محیط های مختلف نمای گوناگونی داشته است بعنوان مثال در کارخانه ها یی که روی پای خود هنوز مانده اند و کار می کنند دیگر صحبت از افزایش دستمزد ،‌حقوق تعویقی ، افزایش تولید و روابط انسانی بهتر در محیط کاری بیشتر به یک افسانه می ماند چرا که در بیشتر محیط های کاری همین حداقل حقوق را نیز پرداخت نمی کنند و کارگران ماهها حقوق نگرفته اند و هردم سایه اخراج بر سرشان آویزان است،‌وقتی که همه درها به روی کارگران بسته شده و رضایت داده اند به استثمار بیشتر برای زنده ماندن آنهم از نوع زندگی نباتی ، تصور کنید در یک کارخانه کارگری را که حداقل در روز 12 ساعت باید سرپا کار کند و حق نشستن برای چند لحظه هم نداشته باشد ، ربع ساعت حق ناهار خوردن دارد ، با کوچکترین اشتباه و یا غفلت در کار بیشترین جریمه از حقوقش کسر می گردد؛حق مرخصی قانونی با مشکلات عدیده و هفت خوان رستم برایش فراهم می گردد؛توهین و ناروا های مختلف که باید تحمل نماید و در پایان کار با تاریکی هوا باید به منزل برگردد و تازه اگر ته جیبش هم مبلغی باشد تا قوت شب را هم تهیه کند بعد هم که منزل و صحبت از کمبودهای روزمره و مشکلات و جرو بحث های متداول راجع به نداری و خرابی اعصابش ، بیچاره از محیط زندگیش در خانه نیز دلخوشی ندارد دیگر چه جای فکری برایش باقی می ماند ،‌با دیدن و شنیدن این جریانات وضعیت انگلستان در سالهای 1848 بیاد می آید آری بیشتر آدمهایی که دوربر ما زندگی می کنند روالشان بدین ترتیب می باشد،تناقض را می بینید رضایت به استثمار بیشتر فقط برای زنده ماندن
در محیط های دانشگاهی و روشنفکری نیز با رشد اصولگرایی شاهد برخوردهای خشن و تعطیلی نشریات دانشجویی و احضار نمایندگانشان به دادگاهها بوده ایم تا جایی که سعی شده و می شود با تعهدی که از آنان گرفته می شود جلوی ادامه فعالیت های اجتماعی و سیاسی آنان گرفته شود

در ریشه یابی قضایای جاری می توان به پایان پوپولیسم و شکست آن در کشورهایی مانند ایران اشاره کرد ؛ آقای احمدی نژاد شعارهایی که مطرح کرده بود با زیرکی تمام همه را زیر پا می گذارد و فقط به یکجور عوام پسندی رضایت می دهد ؛ کسی که صحبت از اجازه حضور در ورشگاه فوتبال را برای بانوان و دختران مطرح کرده چگونه است که با جوانان مردم برخورد را می بیند و دم نمی زند آیا مشکل ما آستین کوتاه ؛ مو ورنگ لباس مردم می باشد ؛ کسی که صحبت از مهرورزی و سهام عدالت را مطرح کرد چگونه می تواند سرکوب معلمان و بازداشت آنهارا در اعتراض به حقوق صنفی شان توجیه نماید ؛ مهار تورم و گرانی با افزایش نرخ مواد خوراکی و مایحتاج اصلی مردم چگونه توجیه می شود؛ راهکار مناسب برای مردم زحمتکشی که برای معاش خود در شبانه روز حداقل دو شغله می باشند آیا افزایش نرخ بنزین بدون احتساب یارانه برایشان می باشد .سالها پیش که به کلان شهر تهران رفته بودم شخصی را دیدم که از ساعت شش صبح الی چهار عصر به کارخانه سرکار می رفت و وقتی که برمیگشت یک مغازه اجاره ای خیاطی داشت که یکسره همانجا تا روز کار بعدی یعنی شش صبح فردا به کار مشغول بود و این برای من به مقدار زیادی غافلگیر کننده بود و با خودم می گفتم مگر می شود کسی هم اینجور زندگی نماید و تصورش هم برایم ترسناک و دهشت آور بود ولی بهر حال سالها از آن دوران گذشته و الان خود اینجانب هم برای بقاء یکجوریهایش همان راه شخص تهرانی 20 سال پیش را ادامه می دهم

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
روزگار غریبی ست نازنین

Tuesday، April 17، 2007

مصاحبه صادق کارگر با یک فعال سنديکائی

سندیکا سازمانی است صنفی ـ طبقاتی که برای بهبود شرایط زندگی اعضای خود فعالیت می‌کند. درک این موضوع که سازمان‌های سندیکایی حزب سیاسی نیستند از ابتدایی‌ترین چیزهایی است که یک فعال سیاسی باید بداند
با سلام و تبریک پیشاپیش روز جهانی کارگر، نزدیکی اول ماه مه مناسبتی شد که به شما مراجعه کنیم و با طرح چند سئوال، از نقطه نظر شما در رابطه با مسائل کارگری در سال گذشته آشنا شویم.من هم به شما و همه کسانی که در راه خوشبختی و سعادتمندی انسان های شریف و زحمتکش، کارگران و زحمتکشان گام برداشته و برمی دارند درود می فرستم و سال نو و همچنین فرارسیدن عید همبستگی همه کارگران ایران و جهان را شادباش می گویم و یاد همه کسانی را که در این راه جان فدا کردند گرامی می دارم. آرزومندم این دور از خیزش طبقه کارگر ایران، با درایت و هوشمندی و علم و حلم و شجاعت همراه شود و به دور از همه شتابزدگی ها درعرصه عمل و تئوری، این آغاز دوباره زندگی اتحادیه ای کارگران ایران به روندی بازگشت ناپذیر و پایدار بیانجامد. هیئت مدیره سندیکای کارکنان شرکت واحد اخیر اً با انتشار اعلامیه ای، دعوت به مجمع عمومی برای انتخاب هیئت مدیره کرده است، میخواستم نظر شما در این رابطه بپرسم. واکنش دولت چه خواهد بود و بالاخره احتمال برگزاری مسالمت آمیز و بدون دخالت دولت چقدر است ؟قبل از هرچیز این موضع هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد در باره دعوت به مجمع عمومی که نشان از پایبندی به مقررات سندیکایی، یعنی اجرای اساسنامه دارد، به خودی خود بسیار درست و ستودنی است. هم جنبه آموزشی دارد و هم نشان از قانونمداری و تعهد نسبت به اعضای سندیکا. این دوستان در اعلامیه خود موضوع عدم صلاحیت شورا ها را نیز یادآور شده اند و کارگران را نسبت به ادامه فعالیت این نهاد ضد کارگری توجه داده اند. اینکه برگزاری مجمع عمومی چگونه خواهد بود به مجموعه شرایط دارد. قطعا سختی هایی را که در مجمع اول داشتند نخواهند داشت چرا که در آن زمان اصل موضوع سندیکا محل مناقشه بود و نمی خواستند که سندیکا در جامعه کارگری دوباره جان بگیرد. اما حالا دیگر هم سندیکا حقانیت خود را به اثبات رسانده و هم سندیکای شرکت واحد مورد پذیرش جامعه کارگری ایران و همتایان خود در جهان و سازمان بین المللی کار قرار گرفته است. اگر مخالفین سندیکای شرکت واحد بخواهند جلو فعالیت این سازمان کارگری را بگیرند قطعا سعی می کنند مقبولیت و وجاهت آن را زیر سئوال برند و با جلوگیری از عضویت کارگران مجمع عمومی را ساقط کنند و از هم اکنون دستگاه حراست این شرکت با احظار های غیر قانونی و شفاهی به رانندگان، از آن ها درمورد نزدیکیشان به سندیکا بازخواست می کند. اینکه در این راه هم موفق خواهند شد یا نه، تا حدود زیادی به درایت و هوشمندی اعضای فعال و هیات مدیره فعلی این سندیکا و استفاده درست و بهینه و به موقع آنان از همه امکانات و بکارگیری راه کار های مناسب بستگی دارد که مهمترین آن توسعه و گسترش دامنه فعالیت در بین کارگران و جذب اعضای بیشتر به سندیکا با اعتمادسازی و نشان دادن این واقعیت که عضویت در سندیکا برای کارگران امنیت و آرامش خواهد آورد. در مورد دخالت احتمالی دولت و برگزاری مسالمت آمیز مجمع باید یاد آور شد که این حرکت از طرف کارگران یک حرکت کاملا صنفی و با در نظر داشت مقررات مربوط به آن است و درست آنست که دولت و مسئولین به خواست کارگران احترام گذارند تا فضای مناسب برای روابط مورد انتظار طرفین ایجاد شود. چرا باید دولت در این امر دخالت کند؟ این که کارگران بخواهند در راستای برنامه های توسعه به صورتی متشکل و سازمان یافته و قانونمند از حقوق صنفی خود دفاع کنند امری است مطلوب و خلاف آن باید موجبات نگرانی دولتمردان را فراهم آورد. رویدادهای دوساله در شرکت واحد نشان داد که کارگران خوشبختانه آن هوشیاری لازم را داشتند تا ضمن دفاع از منافع صنفی خود و پیگیری حقوقی و دادخواهی جهت رفع تظلم، بازیچه دست جریاناتی که مترصد فرصت برای ایجاد آشوب و ناهنجاری در جامعه هستند، نشدند. کارگران سندیکایی شرکت واحد تلاش کردند با مراجعات مکرر به ادارات کار و دادگاه حقوق شهروندی که اتفاقا در راس آن مقامات قضایی عالی رتبه استان قرار دارد حقانیت خود را اثبات کنند و این رفتار های درست موجب شد بسیاری از توهمات ناشی از گزارشات نادرست علیه آنان از بین برود. خود کارگران نیز به تجربه دریافتند که در صورت استفاده درست از همه امکانات موجود و ظرفیت های قانونی می توانند آن ها را به بخشی از حقوق از دست رفته شان برسانند. موضوع اعمال رای قطعی دادگاه حقوق شهروندی در اجرای تبصره ماده 18 قانون کارو تمکین کارفرما ی قانون شکن این واحد کارگری به این رای در روز های پایانی سال یکهزاروسیصدوهشتادوپنج موفقیت بزرگ و انکار ناپذیری است که به درستی فعالیت سندیکایی کارگران مهر تایید می زند. به این ترتیب چنانچه دولت هم مدافعِ مناسبات قانونمند و سالم در روابط کار است نه تنها نباید در امور مربوط به سازمان یابی کارگران مداخله کند بلکه باید با ایجاد شرایط مناسب برای برگزاری این مجامع ، به برقراری این مناسبات و هنجارهای اجتماعی است یاری رساند و روحیه زندگی مسالمت آمیز را در جامعه بالا برد. ارزیابی شما از تحولات جنبش کارگری و سندیکایی طی یکسال گذشته چیست؟ آیا پیشرفت هایی در این زمینه صورت گرفته است؟به لحاظ کمی جنبش سندیکایی پیشرفت چشمگیری نداشته است. اما شناخت کارگران از سازمان های سندیکایی و ضرورت وجودی آن بسیار چشمگیربوده است. هر چه این شناخت عمیق و گسترده شود و آموزشِ ضرورت گزینش زندگیِ اتحادیه ای پیگیرانه دنبال شود و از حوزه های محدود به همه عرصه های کار و تولید و خدمات اجتماعی سرایت کند امکان بازگشت ناپذیر شدن روندی که آغاز گردیده است، بیشتر و واقعی تر خواهد شد. منتهی در این راه فعالان سندیکایی وظیفه بسیار سنگینی بر دوش دارند و برای انجام درست این وظایف درک نکاتی چند و کاربست آن نکات اهمیت به سزایی دارد اول این که ضمن حفظ و بالا بردن اعتماد به نفس در بین خود و همکاران، دچار خودشیفتگی نشوند چرا که این ویژگی در صورت نهادینه شدن در یک سندیکا موجب بی اعتنایی به تجربه و دانش سندیکائی موجود می شود و روحیه نقد پذیری را از بین خواهد برد. دیگر این که وظایف سندیکایی را مطابق قرارهای سندیکائی و ازطریق تقویت کار کمسیون های سندیکایی به پیش برند. این امر موجب میگردد که ضمن بالا رفتن روحیه مشارکت دربین اعضا، از انحرافات احتمالی و آلوده شدن سندیکا به فردمحوری جلوگیری به عمل آید. بالا بردن نرخ مطالعه ازطریق ایجاد نشریه سندیکایی در بین اعضا به توانمندی آنان دردرک قوانین و مقررات کار یاری می رساند و این خود تضمینی برای تداوم فعالیت سندیکایی خواهد بود و نکته مهم دیگری که همواره باید مد نظر فعالان سندیکایی قرار گیرد حفظ استقلال و پاکیزه نگهداشتن فعالیت های سندیکایی از گزند سیاست بازی های جریانات ضد سندیکائی است که بنا به ملاحظاتی بیکباره طرفدار سندیکا شده اند و سعی دارند از طریق نزدیکی به فعالان سندیکائی به پیشبرد اهداف مورد نظر خود از طریق سندیکا بپردازند این رفتارها در نزد آنارشیست ها و طرفداران غرب و سلطنت طلبان و همچنین خانه کارگری های ضد سندیکا آشکار است.به نظر میرسد که اعتصابات و اعتراضات کارگران و مزدبگیران روز به روز افزایش یابد، اعتراضات و اعتصابات اخیر معلمان و کارکنان بخش آموزش از جمله مهمترین این اعتراضات بودند، ارزیابی شما از این مسئله چیست؟جنبش های اعتراضیِ صنفی در ایران عمدتا ریشه در سوءمدیریت اقتصادی نظام سیاسی حاکم دارد و اقتصاد بیمار غیر مولد و رانتی، سرمایه انسانی را به شدت بی اعتبار کرده است. کارگر ان به اعتبار توانمندی و تخصص خود و تاثیری که در فرایند تولید و ارائه خدمات اجتماعی دارند به کار گرفته نمی شوند. نرخ مزد برمبنای درستی تعیین نمی شود. حتی براساس آنچه که در قانون کارآمده است محاسبه نمی گردد. برخلاف آنچه که در کشور های صنعتی شاهد هستیم و کارگران به واسطه نقش آفرینی درتولید و خدمات انتظارات خود را دنبال می کنند، در ایران اعتراضات کارگری عمدتا برای دریافت حقوق عقب افتاده، در شکایت از بیکاری و اخراج و بازخریدی های اجباری ناشی از سیاست های تعدیل، برای مخالفت از به تعطیل کشیده شدن واحدهای کاردر پی خصوصی سازی بی رویه صورت میگیرد. نتایج این سوء مدیریت به کاهش سطح معیشت خانوار و افزایش کار های سنگین و توان فرسا و همچنین افزایش ساعات کار برای تامین هزینه خانوار انجامیده است. ضمن آن که تامین اجتماعی را برای کارگران به شدت از بین می برد و تبعات ناشی از این نتایج منجر به افزایش نرخ طلاق، اعتیاد، و انواع آسیب های اجتماعی می گردد. سطح دستمزد کارگران بخش خدمات آموزشی(معلمان و سایر مزد و حقوق بگیران این حوزه کارگری ) مطابق فیش هایی که به نمایندگان مجلس شورای اسلامی ارائه داده اند زیر خط فقر است. پاسخگو کیست ؟ این کمبود ها و تبعات آن حتی ثابت نمی ماند هر ساله اجاره مسکن افزایش غیرقابل پیش بینی و وحشتناکی دارد و بخش قابل توجه ای ازحقوق و همه پس انداز احتمالا موجود کارگران را می بلعد. در بین این بخش از زحمتکشان دو شغله بودن به امری عادی بدل شده است .نتیجه ادامه چنین روندی اعتراضاتی است که کم و بیش شاهد هستیم . منتهی این اعتراضات آنجا که تحت هدایت سازمان صنفی نیست، به چشم نمی آید و مسوولین هم می گویند انشاالله گربه است ! اما آنجا که سازمان دارد و پیگیرانه دنبال می شود، میگویند انقلاب نرم و توطئه آمریکا و از این قبیل تحلیل ها و برچسب ها برای همان معلمی که سال هاست سیاست آموزشی این نظام را دنبال می کند وفرهنگ سازی می کند. برای همان کارگری که همه زندگیش، آمال و آرزو های برباد رفته است و ترس از بیکاری و سرشکستگی در برابر زن وفرزند وجودش را به عصیان کشانیده است . گرانی را نتیجه توطئه می خوانند و اعتراض به گرانی را هم توطئه! خوب این داستان سبب می شود که راه حل های منطقی و درستی برای این مسایل ارائه نشود و فقط دنبال عوامل با نگاهی کاملا امنیتی جستجو می شود. اعتراض سرکوب شده پایان نمی گیرد و دنبال محملی برای بروز دوباره است. البته اینکه دیگران از این شرایط بهره جویند هم امر بعیدی نیست. اما اینکه جای علت و معلول عوض شود نه تنها به حل مشکل کمک نخواهد شد بلکه مشکل جدیدی نیز فراهم میشود و متاسفانه باید پذیرفت که کلاف سردرگم این اقتصاد بیمار حاصلی جز این ندارد. عده ای از فعالین سیاسی خارج از کشور بین موسسان سندیکاهای کارگری و سندیکای شرکت واحد خط کشی می کنند و آنان را به چپ و راست تقسیم میکنند، از تشکل توده ای کارگران صحبت میکنند، نظر شما در این باره چیست؟اشکال همین جاست که این عده هم فعال سیاسی اند و هم در خارج از کشورند. این مزاح را بر من ببخشید. البته قبلا هم گفته ام که خیلی از این افراد به دلیل موقعیتی که برآن ها تحمیل شده و بواسطه دوری از وطن، شناخت واقعی از آنچه در کشور می گذرد، ندارند و نمی شود به ایشان زیاد خرده گرفت اما درعین حال این انتظار هم می رود که منطقی استدلالی داشته باشند. به ویژه که خیلی از این ها، مدعی اند با پدیده های اجتماعی برخورد علمی دارند. مشکل اساسی از آنجا آغاز می شود که این جماعت با پدیده سازمان های کارگری از منظر سیاسی و احتمالا به عنوان ابزاری در خدمت مناقشات سیاسی می نگرند. خوب طبیعی است که انتظار برخوردهایی از نوع چپ و راست را داشته باشند. اگر این آدم های احتمالا بی غرض شناختی در حد تعریف از سندیکا داشتند و می پذیرفتند که سندیکا علاوه براینکه سازمان صنفی ـ طبقاتی کارگران و سازمان توده ای آنان است، سازمان دمکراتیک کارگران هم هست و تابع ایدئولوژی واحدی نیست که بتوان آن را تابع تقسیم بندی های رایج سیاسی کرد، ما امروز ناچار نبودیم آنها را تحلیل درمانی کنیم. با این حال من سعی می کنم در باره سازمان های سندیکایی و رفتارهای سندیکایی توضیحاتی را بدهم . سازمان های اتحادیه ای یا مستقل و آزاد هستند و یا وابسته و به اصطلاح " زرد" یا از جانب سرمایه داران و عوامل و پلیس سیاسی آنان هدایت می شوند و یا تحت هدایت و تابع خط مشی مستقل و قابل کنترل کارگران. گروهی از این فعالان سیاسی ممکن است از طریق شاخک های درون مرزی خود دچار چنین موضعی شوند. همان هایی که اصل سندیکا را هم قبول نداشتند ولی با اتفاقاتی که پیرامون سندیکای کارگران شرکت واحد افتاد به یکباره از پاپ کاتولیک تر شدند و اطلاعیه های حمایت آمیز انتشار دادند و جالب است چون انتظار داشتند که این اتفاقات مطابق تحلیل ایشان به پیش رود (که خوشبختانه چنین نشد) گفنتد که سندیکا اساسا نمی تواند پاسخگوی جنبش مبارزاتی کارگران باشد. آنها انتظار انقلاب اجتماعی را از تعداد قلیلی کارگر داشتند که غم نان مهمترین دغدغه آنان است. پایداری این کارگران به دفاع ازمنافع صنفی و کرامت انسانی پایمال شده شان تابع هیچ جریان سیاسی نبود و این باور غلط آن دسته از سیاسیون خارج ازکشور(اگر انسان های سالم وصادقی باشند) قبل از هرچیز جفایی است که در حق خود روا می دارند.در یك سازمان سندیكائی اگر هم اختلاف نظری برسر موضوعی در بین اعضا و به تبع آن در میان اعضای هیات مدیره باشد با گفتكوهای اقناعی و در نهایت با رای گیری به شیوه یكاملا دموكراتیك تصمیم گیری خواهد شد و چنانچه تصمیمی برخلاف موازین و مقررات سندیكایی گرفته شود بازرسان و در نهایت مجمع عمومی از انجام آن جلوگیری خواهندكرد. و درصورت اجرا، مجریان آن مواخذه خواهند شد. برای روشن شدن ذهن خوانندگان این مطالب یک رفتار سندیکایی را از همین سندیکای کارگران شرک واحد می آورم : رییس هیات مدیره سندیکا آقای اسالو پس از آزادی مجدد از زندا ن به خاطر دو موضوع با آقای کروبی دبیر کل حزب اعتماد ملی ملاقات می کند. اول اینکه در پاسخ به توجهاتی که ایشان در زمان زندانی بودن آقای اسالو نسبت به خانواده ایشان در ملاقات های انجام شده، تشکر کنند و دوم اینکه در باره موضوع فعالیت سندیکایی و ضرورت آن و تاریخ گذشته این نهاد وبیان شفاف دیدگاه های سندیکای موجود و گزارش آنچه برسندیکای کارگران شرکت واحد تا کنون رفته است، با ایشان به عنوان رهبر حزبی که درمجموعه نظام سیاسی می تواند تاثیر گذار باشد، گفتگومی کنند. خوب این موضوع در دوبخش قابل بحث است یکی حق شخصی آقای اسالو برای قدردانی از یک برخورد انسانی و دوم یک وظیفه سندیکایی برای توضیح همه آنچه که پیش آمده است و روشن کردن حقایق و زدودن ابهامات. حال ممکن است درگزارش این ملاقات به هیات مدیره نظرات متفاوتی در ارزیابی درستی و یا نادرستی این حرکت ارایه شود. و از جنبه های مختلف سازمانی قضاوت هایی صورت گیرد که قطعا با توجه به منافع عموم کارگران نسبت به این گونه راهکار ها تصمیماتی اتخاذ میشود که حتی ایشان را هم ملزم به رعایت آن می کند. حالا حزب اعتماد ملی بنا به مصلحت گرایی موجود در آن از انتشار خبر این دیدار خودداری کرده است. معلوم نیست وقتی این خبر را همین آقایان سیاسی خارج از کشور بشنوند، چه قضاوتی راجع به این رفتار ِسندیکایی داشته باشند. یا اینکه در جریان سرکوب وزندانی شدن کارگران شرکت واحد، گروه هائی از مردم و از آن جمله نهضت آزادی ایران ضمن جمع آوری کمک مالی برای خانواده های کارگران دربند با انتشار بیانیه ای از خواست های کارگران دفاع و محدودیت های ضد قانونی را محکوم کرده اند. حالا اگر سندیکای واحد در پاسخ به این کمک ها به نوعی ابراز قدردانی کند، احتمالا از هرسو مورد نقد قرارمی گیرد که سندیکایی ها چنین اند و چنانند. وجود گرایشات، عقاید گوناگون و یا وابستگی های سیاسی و دینی و تفاوت های قومی و نژادی و ملی درمیان کارگران و به تبع آن در سازمان های سندیکایی امری است پذیرفته شده و ممکن است براثر همین تفاوت ها دسته بندی هایی نیز در این سازمان ها به وجود آید. در واقع اختلاف نظردر سازمان های سندیكا به عدد فراكسیون های موجود در آن، وجود دارد و تصمیمات سندیکایی ناشی از تعاملات مثبث و بحث های اقناعی فی مابین آن هاست. و خلاصه كردن آن به مواضع دوگانه چپ و است یك ارزیابی سیاسی از یک رفتارهای سندیكایی است كه معمولا تحلیل گران سیاسی از سوئی و پلیس از سوی دیگربرای بهره برداری از فعالیت های انجام گرفته به سود خود ارائه می دهند و این هم بسیار بدیهی است که در مجموعه رفتار های یک سازمان سندیکایی ممکن است گاهی تصمیمات نادرستی هم گرفته شود و به اجرا در آید. نتایج حاصل از اجرای این سیاست ها در وهله اول به زیان خود سندیکا خواهد بود و در ادامه چنانچه این تصمیم ابعاد وسیع و تاثیرات کلان داشته باشد زیان را متوجه گروه بیشتری از جامعه کارگری خواهد کرد و عکس این داستان نیز صادق است. از این نتایج هم مخالفین کارگران نوعی بهره برداری می کنند. این چیزی است که باید مورد توجه رهبران سندیکایی قرار گیرد.اما در مورد تفاوت دیدگاه در هیات موسسان و سندیکای کارگران واحد اساسا این مقایسه قیاس مع الفارق است. چرا که اولا سندیکا نهادی است که براساس فعالیت موسسان داوطلب خود آن واحد کارگری برپا شده است و این موسسان با تدارکاتی که عبارت است از تهیه پیش نویس برای ارایه به مجمع عمومی برای تصویب و جذب کارگران داوطلب برای عضویت در سندیکا و آموزش آنها، برگزاری مجمع عمومی با دستور کار تصویب اساسنامه و انجام انتخابات، وظیفه داوطلبانه تشکیل سندیکا را به عهده می گیرد و تا زمان تشکیل سندیکا فعالیت می کند. خیلی روشن است که فعالیت این دو نهاد که یکی موسس دیگری است و دومی(سندیکا) تشکیلاتی است که گروهی عضو رسمی دارد، از اساسنامه ای که برای اعضا، مسئولیت ، وظایف و اختیاراتی است که مجمع عمومی بر عهده آن نهاده است، تبعیت می کند. کار اولی عمدتا تدارکات برای گذار از یک زندگیِ غیراتحادیه ای کارگران به یک زندگی اتحادیه ای است که با توجه به شرایط ویژه در ایران و سال ها دوری کارگران از این نوع زندگی اتحادیه ای، گروهی از فعالین و آگاهان کارگری از هر صنف و رشته برآن شدند که با تشکیل هیات های موسس در راه برپایی سندیکا ها رهرو باشند و عمده فعالیت این هیات ها آموزش مبانی نظری فعالیت سندیکایی ـ اتحادیه ای است و قطعا در این راه تفاوت های بسیاری با یک سندیکای ایجاد شده و رسمیت یافته دارند. دوم آنکه سندیکا سازمانی است صنفی ـ طبقاتی که برای بهبود شرایط زندگی اعضای خود فعالیت می کند. درک این موضوع که سازمان های سندیکایی حزب سیاسی نیستند از ابتدایی ترین چیز هایی است که یک فعال سیاسی باید بداند. متاسفانه این آقایان حتی این ابتدایی ترین موضوع راهم درک نکرده اند.اگر سندیكائی ها تا كنون در باره این مدعیان چیزی نگفته و یا ننوشته اند به این دلیل بوده است كه نخواسته و نمی خواهند وارد یك بازی سیاسی و لفاظی های بیهوده شوند و انرژی و وقت خود را صرف اموری كنند كه جز تكرار بازی های هيستریك و دشمن شاد كن نتیحه ای ببار نخواهد آورد. علاوه بر این هر چه نزدیکی و تمایل کارگران به گزینش زندگی و فعالیت اتحادیه ای وسعت می یابد به همان میزان این مدعیان به دلیل ناتوانی درک شرایط و جزمیت حاکم براندیشه شان باز هم به سر درگمی بیشتر درارزیابی جنبش سندیکایی دچار خواهند شد. پس آنچه وظیفه ی اندیشمندان کارگری حال حاضر ایران است در دو عبارت خلاصه میشود: "آموزش ،آموزش، آموزش ـ تشکیلات، تشکیلات، تشکیلات". این سخن شرط بلاغ است. باقی با آنها که آزرده شوند یا بیاموزند. با تشکراز اینکه درخواست مصاحبه با ما را پذیرفتید. پاینده باشیدمن هم سپاسگزارم.

Wednesday، April 11، 2007

آقای رئیس جمهور عید کارگری را نیز جشن بگیرید

برای کارگران ایرانی که از بیچارگی حتی فضیلت خودرا میروند که از دست بدهند تنها نهاد مربوطه به خودشان می باشد که می تواند در مقابل سرمایه داری که از همه حقوق قانونی و غیر قانونی از وکیل و اقتصاد دان و دانشمند و غیره و حتی رانت های دولتی نیز برخوردار می باشد عامل ایستایی بوجود بیاورد و به او دیکته بکند که دیگر بس است ما نمی خواهیم بخاطر زنده بودن بیش از این استثمار شویم ، دیگر بس است فریادهای از حلقوم بر آمده ما برای یک لقمه نان در ازای استثمار هرچه بیشتر ، باید به او فهماند که کارگر مزد بگیر هم مانند تو یک انسان است و خواهان حقوق انسانی برابر برای یک زندگی شرافتمندانه می باشد، آقای رئیس جمهور همانطور که جشن هسته ای می گیرید بیایید به کارگران نیز اجازه دهید تا تشکل خود را بوجود بیاورند تا از این طریق حق و حقوق از دست رفته خود را مطالبه نمایند ، هیچ جشنی بدون نیروهای شرافتمند و زحمت کش جامعه به شوق نمی نشیند ، جناب آقای احمدی نژاد بیایید در سالروز 11 اردیبهشت که سالروز جهانی کارگر می باشد این عیدی را به کارگران اعطاء نمایید ویکبار هم که شده اجازه دهید تا اذهان عمومی باور نمایند که بین حرف و عمل دولت جنابعالی دریایی فاصله نمی باشد ، اجازه دهید تا کارخانه های واگذار شده به رانت خواران که در حقیقت اسم اصلی همان بخش خصوصی می باشد به خود کارگران و کمیته های منتخب آنان واگذار شود تا دوباره چرخه های تولید شان بگردش بیافتد ودرآمد های آن بین آنان توزیع گردد، فقط در این چنین روزهایی است که از همهمه شادی کارگران وزحمتکشان باید بوجد بیایید و روز عیدتان باشد والا برای شکم گرسنه و زندگی از هم پاشیده کارگری که مزد مناسبی برای ادامه حیات خود نمی گیرد که هیج از خط فقر اعلام شده رسمی نیز به او کمتر حقوق می دهید و یا کارگر بیکار شده ای که دربدر دنبال معیشت برای گذران زندگی خود می باشد چه انتظاری دارید که بیاید تا جشن هسته ای راه بیاندازد ، وقتی اجازه نمی دهید از هیچ طریقی به از دست رفتن حقوق خود اعتراض نماید و مجبور است فریاد زیر آب بکشد آیا باور می کنید به هسته ای شدن هم اعتنایی داشته باشد
آقای رئیس جمهور منافع ملی برای زحمتکشان شریف جامعه ما که از بام تا شام مجبورند برای لقمه نانی کمر به خدمت شکم سیران بگذارند الزاما در پیوند با منافع هسته ای نمی باشد منافع آنان در پیوند با زندگی مادی شان جریان دارد ، آنجا که پول مدرسه بچه شان را ندارند که بپردازند وبر باعث و بانی بدبختی خود و زندگی خود لعنت می کنند آنجایی که با زن و فرزند خود در حسرت یک مسافرت و حتی یک غذای خوب مانده اند ، آنجایی که شب عید هم مجبور بودند که خجل زده فرزندانشان شوند چون پول کافی برای لباسشان نداشتند و تصمیم به خرید پوشاک دست دوم بگیرند ، آقای احمدی نژاد آیا تا بحال درد آنان را لمس کرده اید اگر که همدرد می باشید این گوی و این بسم الله بگذارید تا کارگر و زحمت کش و معلم شریف جامعه بتواند به حقوق از دست رفته خود دست یابد و همچنین تشکل های آنان را نیز برسمیت بشناسید و اگر هم جوابتان منفی است جشن هسته ای تان را نیز برگذار نکنید چون هیچ رسمیتی ما بین کارگران ، زحمتکشان ، مزدبگیران و معلمان ندارد

Sunday، April 08، 2007

گرمایش زمین و چالش های مربوط به آن

امروز می خواهم پست جدیدی را که اخیرا تحقیق و مطالعه نموده ام بازگو نمایم چرا که چالش های زیست محیطی همیشه یکی از دغدغه ای اصلی من بوده و خواهد بود و بهانه اش را هم بدست آوردم و آن هم
مذاکرات نمایندگان کشورهای جهان پیرامون گرم شدن زمین در بروکسل
می باشد در بروکسل بلژیک کشورهای مذاکره کننده که بنوعی نمایندگان کشورهای جهان نیز می باشند گرد هم آمدند ودر بیانیه ایی که صادر کرده اند بر تاثیرات مخرب ناشی از فعالیتهای انسانی پای فشرده اند و تاکید کرده اند که بیشترین تاثیرات تخریبی بر ملل فقیر دنیا واقع می شود که حداقل شامل سوء تغذیه و بیماری و مرگ ومیر به دلیل سیل ، توفان ، موج های گرما و آتش سوزی و خشکسالی می باشد
برای پی بردن به عمق فاجعه باید یک کم دورتر رفت و اصلا فهمید که پدیده گرمخانه ای چیست ؟

پدیده گرمخانه ای فرآیندی است که نتایج بسیار پیچیده و غیر قابل اندازه گیری به بار می آورد. دی اکسید کربن ودیگر گازهای اتمسفر ورود تابشهای خورشیدی به اتمسفر زمین را آسان می سازند . سطح زمین انرژی خورشیدی بیشتری را جذب می کند و آن را به انرژی زیر قرمز یا گرما تبدیل می نماید. این گرما سپس از سطح زمین به بالا صعود می کند و مولکولهای دی اکسید کربن و دیگر گازها را بمباران می نماید و آنها را به ارتعاش در می اورد . این مولکولها سپس چون منعکس کننده ها ، بخشی از گرما را به سوی سطح زمین باز می گردانند و اثر گرمایی به وجود می آورند . پدیده گرمخانه ای سیمای اصلی اتمسفر زمین است و همین پدیده است که در سطح زمین گرما بوجود می آورد و در آغاز باعث پیدایش حیات شده است اما پوشش طبیعی گرمخانه ای سطح زمین در طول تاریخ زمین کمتر دستخوش تغییر شده است ، روند تخریب محیط زیست از اواسط قرن هیجدهم با سوختن و سوزاندن مقادیر بسیار زیاد سوختهای فسیلی (زغال سنگ ، نفت ،و گاز) و افزایش مقدار دی اکسید کربن در بخش های بالایی اتمسفر و جلوگیری از فرار گرما از سیاره ما به فضا افزایش پیدا کرده است
بسیاری از دانشمندان پیشگویی می کنند که اگر فعالیتهای صنعتی فزاینده و روند ورود دی اکسید کربن و کلروفلوئور کربن و اکسید نیتروژن و متان به اتمسفر بر همین منوال در قرن جاری ادامه یابد تمامی کره زمین را با افزایش دما در حدود 2/2 تا 5 درجه یا بیشتر در ظرف شصت سال آینده روبرو خواهد کرد برا ی درک عظمت این تغییر به این واقعیت باید توجه داست که در طول هیجده هزار سال گذشته ، یعنی از آغاز تمدن انسان دمای میانگین زمین فقط کمتر از دو درجه تغییر کرده است

علت این بحران چیست ؟

روند بحران و گرم شدن زمین نشانگر ارزشهایی است که ما در حکومت کوتاه مدت دوران جدید انتخاب کرده ایم . تمدن غرب در طول چند قرن گذشته طرز تفکر جدیدی را در ارتباط با طبیعت پایه گذاری کرده و آن اینکه عصر صنعتی و عصر پیشرفت می باشد طرز تفکر جدید به ما گسترش شهرها ، توسعه استفاده از برق ، اتوموبیل ، آسمانخراش ، غذاهای دستکاری شده ، تلویزیون ، کمپیوتر و ... را ارزانی داشته است همین طرز فکر به انقراض انواع جانداران ، تخریب خاک ، مسموم شدن آب و هوا ، ایجاد حفره در لایه اوزون ، بارانهای اسیدی ، انهدام جنگلها ، دردسر گسترش شهرها ، از بین رفتن فرهنگهای سنتی ، قحطیهای گسترده و در حال حاضر به بحران انرژی و پدیده گرمخانه ای وابسته به آن انجامیده است. ما سودهای کوتاه مدت عصر صنعتی را به بهای فدا کردن بقای دراز مدت برروی زمینی که در آن سکونت داریم خریده ایم برای درک این بحران باید توجه خود را معطوف به دیدهایی کنیم که به بحران انجامیده اند و به افکاری که سبب شده اند از وظیفه ای که نسبت به نسلهای آینده ساکن این کره خاکی داریم غفلت ورزیم
باید احساس مشترکی بوجود آورد به طوری که همگان محیط زندگی و سیاره خاکی را از آن خود بدانند و در سرنوشت آن سهیم باشند وابزارها و تکنولوژیهای جدیدی طراحی کنند که تناسب بقای دراز مدت و دوام بیشتر و نه استفاده کوتاه مدت مسرفانه و رسیدن به اهداف خاص مد نظر آن باشد . باید به این امر آگاهی داشت که فعالیتهای اقتصادی جز بهره گیری از محدوده امکانات محیط زیست نمی باشد، با این روند تولید اقتصادی و مصرف اجتماعی هیچ گاه بدان پایه مجاز نخواهد بود که از توان اکوسیستم در بهره گیری مجدد از مواد زاید برای تجدید منابع طبیعی فراتر رود
بقای ما و بقای دیگر انواع جانداران اکنون به این وابسته است که ما خواهان صلح با طبیعت باشیم و زندگی تعاونی با بقیه اکوسیستم را آغاز نماییم. اگر چنین نماییم و برای فرایندهای بازسازی مهلت لازم به منظور التیام زخمهایی که بوجود آورده ایم بدهیم ، در آن صورت ما و دیگر جانداران خواهیم توانست انتظار داشته باشیم که با تندرستی به مدت طولانی در این کره خاکی به سر ببریم

Monday، April 02، 2007

نمی دانم کتابهای درویشیان را خوانده اید یا نه بهر حال توصیه می کنم اگر وقت دارید مروری دوباره بر آثارش بیندازید نوشته هایش پر است از رنج های محرومان و ستم کشان جامعه آنجایی که راوی قصه (پسر کوچک) کتاب همراه آهنگ های بابام به ننه خود قول می دهد که درس بخواند تا حساب دارو دسته ی قاسم چاودار را بگیرد و از چاقوی تیزش هم نمی ترسد شعر زیبای این کتاب که در پایین درج شده است بی سبب برای این ایام نیز نمی باشد واین هم شعر

ای برادر تو بیا بشنو حدیث پر غم احوال ما
تا بدانی تا کجا رفته است آه سوزناک سینه ها
مرغ و ماهی ، خاویار و خامه و شیر و کره مال شما
نان و دوغ و شیره و جغوری بغوری مال ما
آن هوای سرپل تجریش با آب خنک مال شما
دود واحد مال ما ، بوی زباله مال ما
لاله و باغ و درخت و پارک وی مال شما
چاله و غار و لجن ، خاک خیابان مال ما
شبنم و بوی نسیم ، برف قشنگ مال شما
سیل و سرما و بلا ، خانه خرابی مال ما
شوفاژ و کاناپه و مبل و چراغ مال شما
منقل و دود ذغال و کرسی و تب مال ما
روغن حیوانی و شهد عسل مال شما
روغن پیه و نباتی و مگس ها مال ما
خانه وآپارتمان تا آسمان مال شما
سرنگون از چوب بست ساختمان ها مال ما
هرچه باشد تازه و نو جملگی مال شما
آشغال و درب داغان و قراضه مال ما
قالی و کفش و کلاه و چتر و شال مال شما
کوری و بی پولی و رنج و چلاقی مال ما
کافه و کاباره و قـر کمر مـال شما
گریه و زاری و شیون ، داد و بیداد مال ما

Sunday، April 01، 2007

بحران ملي در سايه اقتدار

بالاخره قطعنامه ي شوراي امنيت با شماره 1747 هم صادر شد و يكبار ديگر اجماع جهاني بر عليه ايران و سياستهاي تندروانه دولت احمدي نژاد باعث گرديد كه منافع ملي ما خدشه دار شده و از اين رهگذر آب به آسياب همه تندروهاي جهاني ريخته شود ؛ با در آمدهاي حاصل از نفت ميليونها دلار به دولت حماس و به تندروهاي شيعه عراق و سالها قبلتر از آن در جنگ بالكان به جنگجويان بوسنيايي كمك شده است و اين در حالي است كه فقر ؛ بيكاري ، در جامعه همراه با فساد رو به تزايد است ولي ما همچنان در راه يكه تازي به سمت ام القراء پيش مي رويم آيا مسئولان ما مصداق ضرب المثل ايراني را هم فراموش كرده اند كه چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است ؛ آيا سرنوشت دولت هاي يكجانبه نگري مانند عراق و كره شمالي و ليبي بايد سرمشق الگوهاي بهتر زيستن براي جامعه ما شود يا الگوهاي توسعه يافته اي مانند نروژ ؛ سوئد و غيره ؟
چرا هنوز نتوانسته ايم آنقدر اعتماد در جامعه بين المللي ايجاد كنيم كه تمام دنيا را بر عليه خود بسيج نكنيم

Tuesday، March 20، 2007

این قافله ی عمر عجب می گذرد


ساقیا سایه ابر ست و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی ازین نقش نمی آید خیز
دلق آلوده صوفی بمی ناب بشوی
سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهاندیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش در آ و بره عیب مپوی
شکر آن را که دگر باز رسیدی ببهار
بیخ نیکی بنشان و گل توفیق ببوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی
گوش بگشای که بلبل بفغان میگوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که که خوش بردی بوی

یک سال دیگر گذشت و سال دگری می آید روزگاری که گذشت پر از فراز و نشیب و دستاوردهای مختلف از یکسو و دورانی که می آید پر از معما و رازهای ناگشوده

وظیفه ما چیست؟ روشنگران چه باید بکنند؟ چطور باید خود را آماده کنند تا از گزند اهریمنان در امان بمانند ، چگونه می توانیم نوری به تاریکخانه های جامعه خود کشیده و پرده از نقاب ددمنشان برکشیم؟
دوستان و عزیزان گرامی سال نو را به همه شما تبریک می گویم و امیدوارم که سال جدید پربارتر از هر سالی برایتان باشد

Monday، March 19، 2007

!ناصر زرافشان آزاد شد
زرافشان بعد از گذشت 5 سال از زندان آزاد گردید تا جنبش دمکراتیک ایران همچنان
.بر افرادی مانند او ببالد
بهار آزادی بر تو مبارک
عکس از آرش عاشوری نیا

Sunday، March 18، 2007

پيامِ كانون نويسندگان ايران به مناسبتِ نوروز ١٣٨٦

.:: يكشنبه، 27 اسفند، 1385 ::.
كانون نويسندگان ايران در آستانه‌ی سال نو برای چندمين بار بر حق آزادیِ انديشه و بيان كه از مهم‌ترين حقوق طبيعی و انسانی است پای می‌فشارد و می‌خواهد هيچ فرد يا گروهی به دليل بيانِ انديشه و فعاليت اجتماعی و سياسی مورد آزار و اذيت قرار نگيرد و زندانی و اعدام نشود. افزون بر اين، كانون خواستار آزادی بی‌قيد و شرط تشكيلِ اجتماعات است

بهاران خجسته بادمردم آزاده ی‌ايران!فرارسيدن‌ نوروز شكوهمند را با قلبی سرشار از اميد‌ و آرزوی بهروزی به شما شادباش می‌گوييم.درسال‌ گذشته نيز هم­چون سال‌های پيشين، كانون نويسندگان‌ايران، اهل قلم، روزنامه‌نگاران، زنان، وبلاگ‌نويسان و فعالان كارگری و اجتماعی برای به‌دست آوردن ابتدايی‌ترين حقوقِ انسانی خود كوشيدند، اما با بدترين و غيرانسانی‌ترين برخوردها از سوی مقامات حكومتی روبرو شدند: مجمع عمومی كانون نويسندگان ايران به سبب مخالفت عاملانِ سانسور و حذف فرهنگی، برای چهارمين سال نيز برگزار نشد. به دنبال تشديد سانسور، كتاب‌های بسياری در زمينه‌های گوناگون فرهنگی و ادبی در محاق سانسور ماند. برخی از اعضای كانون نويسندگان در كوچه و خيابان مورد هجوم و ضرب و شتم شديد مزدوران قرار گرفتند.نقضِ حقوق بشر با مرگ چند زندانی سياسی در زندان، ابعاد ديگری پيدا كرد. اعتراض­های به­حقِ كارگران، معلمان، زنان، دانشجويان، پرستاران و كتابداران هر كدام به روشی بی‌رحمانه سركوب و اعضای فعال آن‌ها دستگير، دادگاهی يا بيكار شدند. برای نخستين بار اصطلاح "دانشجوی ستاره‌دار" به فرهنگ اجتماعی ما راه يافت. اجرایِ احكامِ اعدام فزونی گرفت و هر روز خبر تشكيل دادگاه‌های فعالانِ اجتماعی، ستون‌هايی از روزنامه‌ها را به خود اختصاص داد.مردم آزاده‌ی ايران!كانون نويسندگان ايران در آستانه‌ی سال نو برای چندمين بار بر حق آزادیِ انديشه و بيان كه از مهم‌ترين حقوق طبيعی و انسانی است پای می‌فشارد و می‌خواهد هيچ فرد يا گروهی به دليل بيانِ انديشه و فعاليت اجتماعی و سياسی مورد آزار و اذيت قرار نگيرد و زندانی و اعدام نشود. افزون بر اين، كانون خواستار آزادی بی‌قيد و شرط تشكيلِ اجتماعات است.كانون نويسندگان ايران اميدوار است قبل از فرا رسيدن سال نو، با پايان يافتن دوران محكوميت ناصر زرافشان اين عضو كانون به جمع خانواده و دوستان بپيوندد. هم‌چنين خواهان آزادی همه‌ی زندانيان سياسی و عقيدتی است.كانون نويسندگان ايران اميدوار است سالِ نو، سالِ آزادی، شادی و رهايی از قيد و بندهای تعصب‌آميز باشد تا همگان بتوانند با برخورداری از تمامیِ حقوقِ انسانی در صلح و امنيت، ايامی پربار داشته باشند.

Tuesday، March 13، 2007

در پس پرده بسی راز شنیدم
به گمانم همه اسرارزمانه ست
ز ازل تا به ابد رنج کشیده پرده ها را بدریدم
اسفند 85

بگذار نبینم و نشنوم سالوسی و ریا
بگذار صفا بشکفد در حنجره ی بی صدا
دلم از این همه رسم بی مقداری گرفت
صدای گل و ابر بهاری ومونس غمخوارم کجاست
اسفند 85

بیانیه کانون نویسندگان ایران در اعتراض به وقایع اخیر

مردم آزاده‌ی ايران!
در هفته‌های اخير، در ادامه‌ی سرکوب، مسايل مهمی رخ داده است که با توجهبه شرايط دشوار کنونی، سرنوشت مردم ميهن ما را به مخاطره جدی می‌اندازد .مهم‌ترين اين رويدادها عبارت‌اند:
کانون بارها در باره‌ی مجازات اعدام اعتراص کرده و خواهان برچيده شدن احکام اعدام شده است . در يک سال اخير در چند استان از جمله خوزستان،کردستان، سيستان و بلوچستان اعدام‌هايی صورت گرفته که آخرين مورد آن اعدام چند نفر در شهر اهواز و زاهدان است .
وضعيت جسمی و روانی احمد باطبی که از سال ۷۸ تاکنون در زندان بوده،همه‌ی مردم را نگران کرده است. کانون نويسندگان ايران خواهان آزادی فوری احمد باطبی و ديگر زندانيان سياسی است. ما می‌خواهيم هرچه زودتر وضعيت عمومی اين دانشجوی مبارز از طريق رسانه‌ها به اطلاع عموم مردم برسد واقدام به معالجه او شود.
متاسفانه اخيرا سايت کانون نويسندگان ايران نيز همچون بسياری از سايت‌های ديگر مسدود شده است، و اين تنها راه ارتباط کانون با مخاطبانش از ميانرفته است.
نشريات دانشجويی با سانسور شديدی روبه رو هستند و روزی نيست که شماری ازاين نشريات توقيف و نويسندگان آن ها به دادگاه فرا خوانده نشوند. ما می‌خواهيم که اين سد وبندها از پيش روی نشريات روشنگر دانشجويی برداشته شود.
موج سرکوب روشنفکران و نويسندگان ايران، هنرمندان و فعالان سياسی – اجتماعی هر روز ابعاد و شکل‌های گوناگون به خود می‌گيرد. احضار به دادگاه‌ها، امری روزمره شده است. تهديد و ارعاب مستقيم و غيرمستقيم به ابزاریمعمول بدل گشته است. در کنار اين شيوه‌ها، مدتی است برخی روزنامه‌ها ، قلمبر مدار روزگار قتل‌های زنجيره‌ای می‌گردانند و يادآور برنامه‌ی "هويت " و "چراغ" شده‌اند. هتاکی می‌کنند و می‌کوشند با بهره‌گيری از واژه‌هايی چون "مرتد"، "معاند" ، "مفسد" و ... زنجيره‌ای ديگر بسازند. عوامل اجرايی اينسياست، در کوچه و پس کوچه‌ها، راه بر نويسندگان و فعالان سياسی می‌بندندو آن ها را به قصد کشت کتک می‌زنند.
کانون نويسندگان ايران اعتراض و انزجار شديد خود را نسبت به اين گونهاعمال ابراز می‌دارد و خواستار پايان دادن به چنين حرکات ضد انسانی است .
کانون نويسندگان ايران ۵ / ۱۲ / ۱۳۸۵

Monday، March 12، 2007

سالی که از پس می رود

بعد از گذشت مدت دو هفته ای که مطلب جدیدی پست نکرده ام می خواهم تقصیرش را هم بگردن به پایان رسیدن سال و مشکلات مربوط به آن بیندازم
مرور بر حوادث یک سالی که از پس می رود
واپسین دمان سال جاری مملو از اعتراض و حرکت های مردمی میباشداز حرکت اعتراضی معلمان شروع می کنم که با شعار نه چپ ، نه راست فقط معلمیم شروع شده است
اتحادیه معلمان پایتخت برای احقاق حقوق صنفی خود پا به میدان گذاشته وبا تجمعات چند هزار نفری خود در جلوی مجلس از فرصت های از دست رفته شغلی خود گفته و شعارهای صنفی خود را بگوش مجلسیان رسانده (البته اگر گوش شنوایی موجود باشد) ولی متاسفانه جواب قانع کننده ای بگوش نرسیده و نتیجتا حرکت های آنان برای روزهای بعدی ادامه یافته و باعث گردیده که چند نفر از این فعالان توسط نیروهای امنیتی بازداشت گردند ، مسئله قابل اهمیت دیگر روز جهانی زن (8 مارس) و پیامدهای مربوط به آن در ایران می باشد، خبرهای رسیده حاکی است نیروهای انتظامی به تجمع مسالمت آمیز و اعتراضی زنان در مقابل دادگاه انقلاب حمله کرده و 33نفر از آنان را بازداشت کرده است ، هر چند بتدریج همه آنها را به غیر از دو نفر (محبوبه عباسقلی زاده و شادی صدر) آزاد کرده است ، اخبار جدید حاکی است که شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده به بند 209 اوین انتقال داده شده اند و هنوز خبرهایی از آزاد کردن آنها نمی باشد، نکته ای را که باید به آن توجه نمود مورد عدم تفهیم اتهام به افراد بازداشت شده می باشد این عمل باعث اعتراضات گسترده داخلی و خارجی شده است بطوری که در سطح داخلی روشنفکران ،نویسندگان و هنرمندان ضمن تایید تجمع مسالمت جویانه زنان در جنین روزی خواستار محکومیت بازداشت فعالان زنان شده اند ، در سطح بین المللی نیز ریاست ادواری اتحادیه اروپا با صدور اطلاعیه ای نسبت به بازداشت این افراد اعتراض نموده و خواستار آزادی بدون قید و شرط آنان شده است
در دم دمای سال نو شورای عالی کار با نمایندگان فرمایشی خود و ضمن همفکری با کانون کارفرمایان دولت ساخته بدون اینکه به افکار کارگران داخل کشور اعتنایی بکند خبر از تصویب و افزایش حداقل دستمزد به یکصدوهشتادوسه هزار تومان داده است این بدین مفهوم می باشد که در سال جاری حداقـل حقوق کـه یکصدو پنجاه هزار تومان می باشد با افزایش حدود هیجده درصدبه یکصدوهشتاد هزار تومان رسیده ولی برای سایر سطوح دستمزد که حداقل حقوق را دریافت می کنند این افزایش به ده درصد می رسد، نهاد تعیین کننده تورم در سطح کشور یعنی بانک مرکزی با یک سری آمار و ارقام از پیش ساخته نرخ تورم را اعلام می کند و نهاد فرمایشی شورای عالی کار نیز آن را تصویب کرده و حداقل مزد یک سال را برای کارگر رقم زده و بدین ترتیب به او می گویند تو همانقدر حق داری تا زنده بمانی و از گوشت و پوست تو فقط سرمایه دار استفاده می کند ، در جامعه ای که حتی اجازه تشکیل صنف را به کارگر نمی دهند و آنقدرتوی سرش زده اند که حتی خودش هم باورش نمی شود که حق و حقوقی عادلانه هم دارد و نمی پذیرند که حتی در چارچوبهای قانون جاری مملکت نیز کسی اعتراض بکند چگونه می توان امیدوار بود که در سال آینده روزهای بهتری نصیب کارگران و فرزندان آنان بشود

و اما بنزین این تنهاترین انرژی سیاسی شده ایران ، این روزها چانه زنی و دعوای سیاسیون بر سر آن هـر روز و هـر هفته ادامـه دارد ظاهـرا تصویب شـده که نرخ آن از خـرداد 86 بصـورت جیـره بندی 1000 ریال و مابقی آن آزاد که آن هم نرخش بعدا تصویب می شود ، دولت احمدی نژاد در عدالت ورزی خود اعلام کرده بود که نرخ کالاهای اساسی مانند برق ، آب ، گاز ، تلفن و حامل های انرژی مانند بنزین را در خلال برنامه توسعه چهارم بالا نخواهد برد ولی شگفتا که همه رسما و قانونا به نرخشان اضافه گردیده اند ، دعوا بر سر اینست که دولت و مجلس هرکدام می خواهند این توپ را در زمین دیگری بکارند تا بقول خوشان از چشم مردم خجل نباشند بهر حال گروه های مختلف نمایندگان مجلس تهدید به ابستراکسیون کرده و خواستار بازپس گیری لایحه تصویب شده مجلس به دولت شده اند تا کار کارشناسی بیشتری برروی آن انجام بگیرد،با مروری بر رخدادهای سال جاری تنها نکته ای را که می شود دریافت این می باشد که بعد از27 سال که ازانقلاب می گذرد هنوز نهاد قانونگذاری ودولت قانونی در کشور موجود نمی باشد وضع کردن یک قانون و بعد دوباره پس گرفتن آن در روزهای بعد نشان از چه چیزی جز سردرگمی ، بلاتکلیفی ، و عدم تصمیم گیری در قبال افراد جامعه می باشد
بحث انرژی هسته ای هنوز ادامه داشته و از بلبشوی سیاسی حاکم بنظر میرسد روس ها بیشترین استفاده را میبرندیعنی هم ازآخور می خورند و هم از توبره از یک طرف 10 نسلشان با پول نفت ایران بیمه مادام العمر شده اند و از طرف دیگر به قطعنامه شورای امنیت بر سر مسئله هسته ای ایران رای مثبت می دهند و به افکار عمومی مردم ایران و اینچنین سردمدارانی دهن کجی می کنند،در اخبار دریافتی جدید هم که ادعای مالی شان بر سر ادامه کار پروژه نیرو گاه بوشهر اضافه شده و مدعی اند که ایران پول ادامه کار را به آنان نمی دهد و در نتیجه ادامه کار پوشهر را متوقف کرده اند

دعای وبلاگی موقع تحویل سال نو
یا مقلوب القلوب و الابصارما را از گزند اهریمنان و سالوسان دور نگهدار

Thursday، February 22، 2007

دموکراسی

دموکراسی خواهی یعنی ایجاد چند صدایی یعنی همه افراد جامعه اعم از کارگر،دهقان،بازاری،معلم ،دانشجو و ... با هرعقیده و مرامی بتوانند همدیگر را تحمل بکنند دردها ومشکلات هم را بشنوند و از این طریق راهکارهای برون رفت از مسئله های پیچیده جامعه سنتی ایران را در پیش بگیرند ، در جامعه ای که میل به زندگی در آن بفور و سرشار باشد نمی توان صحبت از خشونت و قهر را سرداد باید در محیط کار رفتاری را به کارفرما تحمیل کرد که باید صحبت های کارگر خود را بشنود و به آن تمکین کند ، باید بازاری روابطی با مشتری و خریدار داشته باشد که در جواب اعتراض او بتواند حق را به مشتری بدهد ، باید در کوچه و خیابان استدلال و منطق در روابط جای خود را به خشونت بدهد دموکراسی و دمکراسی خواهی یعنی همین ، جنبش حال حاضر ایران فقط در چارچوب ذیل قابل هضم و درک برای همه خواهد بود، هرگونه انحراف و یا تغییر مسیر حرکت دمکراتیک به سمت چپ گرایی های فرصت طلبانه باعث در جازدن بیشتر و سیر سریعتر به سمت قهقرا خواهد شد، باید از زبان همه گفت و با گوش همه شنید ،در جایی که مردم از فرط بیچاره گی به استیصال افتاده اند و از استیصال به احتضار فضیلت نیز افتاده اند بطوری که گروه گروه با نامه های در دست برای رفع مشکلات حل ناشدنی خود دست بدامان حاکمان وقت شده اند چگونه می توان صحبت از تغییر مسیر دموکراسی خواهی داد ، رئیس جمهور به گیلان آمده و مردم از هر طیفی و از هر طبقه ای با چشم های نگران و فرصت های از دست رفته خود و خانواده خود در انتظار ایجاد شغل ، مدرسه ، دانشگاه ، بیمارستان ، آموزشگاه ، رفاه ، بهداشت و .. می باشند ولی آیا توان و اصولا مجال چنین اصلاحاتی در چارچوب های حاکم امکان پذیر می باشد؟ آیا می شود برای چند نفر امکاناتی ایجاد کرد و بعد هم ادعا نمود که همه مشکلات حل شده است ، مگر مشکلات ما با حل مشکل فقط کارخانه ایران الکتریک رشت حل می شود (حدود 5 سال است معاون شهرداری تهران در زمان کرباسچی "اقای قبه" بنمایندگی از خریداران که محتملا از کارگزاران دولت رفسنجانی می باشند آنجا را خریداری و حدود 540 نفر از کارگران را بدون هیچ دورنمایی روی دست جامعه گذاشته بطوری که برای اندک بخور و نمیری هم گرفتار و مصیبت زده می باشند) آیا مشکلات ما با فقط ایجاد چند جاده و یا تصفیه خانه آب حل می شود که حتی برای آن هم پروژه بیت المال را از بین ببرند روی صحبت از حتی آقای احمدی نژاد بعنوان رئیس جمهور نمی باشد چون طرف حساب ما شخص بطور خاص نمی باشد ، جریانی که از این طیف فکری حمایت می کند باید بپذیرد که با مخالف فکر خود صحبت کند و کسانی که به تغییر دمکراتیک اعتقاد دارند باید این بستر را فراهم کنند تا حتی چنین جریاناتی نیز صدای دگر اندیش را بشنوند و در مقابل آن عکس العمل نشان بدهند فرق نمی کند این عکس العمل چگونه باشد مهم اینست که افکار عمومی داخل و بین المللی چگونه در مقابل عکس العمل حاکم پاسخگو باشد.

Saturday، February 17، 2007

برای انسجام

در تحلیل اوضاع جاری و قرار گرفتن در آستانه سال نو و فرارسیدن بهار و همزمانی آن با بن بست سیاسی کنونی چیزی که بیش از همه باعث نگرانی و دلمشغولی های عده زیادی از مردم شده است به پایان رسیدن مهلت شورای امنیت و قطعنامه صادر شده آن می باشد , تنها چیزی که زعمای قوم در بیانیه های خود صادر کرده اند همانا ادامه بن بست وخط مشی جاری می باشد, آیا وقت آن نرسیده است که یک بار هم که شده منافع ملی را بر ادامه جنگ افروزی ترجیح داد آیا نباید برای مردمی که منتظر بهبود در مناسبات جاری خود با ملل دیگر دنیا می باشند نوید بهار آرامش را داد
در زندگی روزمره مردم تنها چیزی که بیش از همه باعث دلواپسی شده است نگرانی از مشکلات و عدم حل شدن آنها می باشد , معلمان از بازپس گیری نظام هماهنگ شغلی و کارگران از عدم پرداخت حقوق خود گله مند می باشند این جنبش های خود بخودی نه تنها از اجنبی دستور نمی گیرد بلکه ریشه در مشکلان عدیده حل نشده این طیف از زحمتکشان شهری را در چنبره خود دارد آیا بهتر نیست به جای طبل جنگ نواختن برای کارگران حقوق مکفی و امنیت شغلی و برای معلمان و پرستاران و ... بهبود اوضاع را به ارمغان آورد آیا بهتر نیست در آستانه سال نو به جای همه ناامنی های بوجودآمده سازندگی را در شهر و روستا و برای یکایک هممیهنان خود به ارمغان بیاوریم سوال من از یکایک مسئولان این میباشد آیآ نمی توان فرصت های سوخته را دو باره بوجود آورد تا از بستر آن برای همگان زندگی نویی بسازیم
اخبار روزمره حکایت از سال مالی بدتری برای زحمتکشان دارد در سال جدید هم انگار فرصتهای بیشتری باید از بین برود و سفره های بیشتری خالی گردد تا کیسه گشاد سردمداران باز هم بزرگتر شود , تنها با انسجام و وحدت ریشه دار مابین توده های مردم می توان باعث جلوگیری از این امر شد باید یک خانه تکانی به خود و به دیگران برای این انسجام داد

Friday، February 02، 2007

عقل در تبعید


هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن ز آزادی آدمی افزون تر باشد.


مدتهایی بود که فکر نوشتن مطلبی در ارتباط با مدرنیسم،ابتذال و زوال عقل در مغزم بود ولی فرصت پرداختن به آن برایم پیش نیامده بودتا به آن بپردازم ، یادآوری شعر زیبای شاملو این فرصت را برایم بوجود آورد تا چند سطری راجع به آن بنویسم .
از تعریفی که برای ابتذال بدست داده اند نداشتن هیچگونه آرمان و زندگی باری به هر جهت را نام برده اند،دو طبقه ممکن است در این ورطه بیافتند یکی عوام بدلیل نداشتن دانش سیاسی و طبقاتی و دیگری خواص که دانسته و از روی خیانت و طمع ورزی به منافع مادی دست به این عمل می زنند تکلیف با عوام یا مردم عادی معلوم است چون تنها راه ممکن بالا بردن دانش آنان بصورت خستگی ناپذیر در هر کوی و برزن می باشد ولی برای خواص آگاه که برای منافع مادی در این ورطه می افتند تنها راه چاره افشا رده های بالای آنان و تاثیر گذاری در لایه های پایینی و همراه کردنشان با حرکت های مردمی می باشد به هر حال غرض من از نوشتن و بازگشایی این جند سطر برای امیدواری به روزهای روشتنر و بهتر برای سرنوشت بشری می باشد چرا که در تاریک ترین دوران و اعصار بشری تنها نور روشنگران چراغ راه پیشرفت های انسانی بوده است .
راستی تا به حال در باره ی ویژگیهای انسانهای بزرگی مانند گلسرخی ، روزبه، نابدل ، پویان ، سلطانپور وافرادی که کمتر کسی در جامعه کنونی از آنان یاد می کند فکر کرده اید؟ ویژگیهای محیطی که اینان در آن زیست می کرده اند چه بوده است ؟ چرا در شرایطی که اینان زندگی می کرده اند وجه غالب بر محیط پیرامونشان آرمانگرایی واز خود گذشتگی بوده است ؟
چرا حرکت های اجتماعی حاکم سمت و سوی مردمی داشته و در جهت نفی فردگرایی بوده و همه افراد سعی می کردند تا برای یکدیگر یک جور سعی و جانفشانی کنند؟
واقعیت این بود که وجود همه ما را یک موج قهرمانی تسخیر کرده بود و امیدوارمان می کرد تا دنیای بهتری را آرزو کنیم و برای آن بجنگیم. همه ی آن حس گرم و دوست داشتنی که در نوجوانی و جوانی تنهایی مان را در میان همه ی آنچه در اطرافمان می رفت و مورد قبولمان نبود معنی کرد. آنچه امیدوارمان می کرد تلاش برای فردایی بهتربود به برابری. به آزادی , و به رهایی تمام انسانهای در بند بود از جمله خانواده خودمان که شاهد پر پر شدن امیال و آرزوهای انسانیشان بودیم و هروز می دیدیم که دیو سیرتان انسان نما چگونه بر گرده های مظلومشان یوغ بندگی گذاشته اند و برای یک لقمه نان روز وشب هر بلایی را که دلشان می خواهد سرشان در می آورند (فروغ فرخزاد یک جایی می گوید من خوشبختی را برای خودم به طور دیگری معنی می کنم خوشبختی برای من لباس خوب ، زندگی خوب و یا غذای خوب نیست من وقتی خوشبخت هستم که روحم راضی است) شاهد آن بوده ایم و تلاش کرده ایم تا هر چند کوچک و ناچیز بتوان با شور پدید آمده باری از دوش آنان کم بکنیم. الگوهای اخلاقی مان را از قهرمان "چگونه فولاد آبدیده شد" و الگوی رفتاری را از قهرمان " برمی گردیم گل نسرین بچینیم" آموخته بودیم. در ذهن مان به هرچه زندگی روزمره بود پشت پا زده و افق های دوردست جامعه برابر را می طلبیدیم درست همانند ماهی سیاه کوچولو کـه از زندگی در برکه یکنواخت خسته و آزرده شده به دنبال دنیای بهتری بوده ایم.درپی رسیدن به معشوق برابری چه خطر ها که به جان نخریده و چه موقعیت ها که از دست نداده ایم .دخترها و پسرها از شخصیتی که خوششان می آمد نمونه های چریکی و روشنفکر با سواد بود و از افراد عامی کمتر کسی می توانست در دلها جا بگیرد.باهمه این اوصاف الان اوضاع به روال دیگری است و دیگر کمتر کسی را می توان دید که آرمانی برایش باقی گذاشته باشند، با گسترش سفره فقر و گرسنگی واز طرفی دیگر با حاکم شدن یاس و سرخوردگی شاهد گسترش ابتذال نیز می باشیم این گسترش فقر با خود احتضار فضیلت را نیز به ارمغان آورده و مانع شکوفایی اندیشه های روشنگرانه می شود ، درآمد مردم دیگر کمتر برای شعله ور کردن اندیشه به کار می رود چرا که ته سفره شان دیگر چیزی نمانده تا بتوانند حتی شکمشان را نیز به اندازه کافی سیر کنندو از طرفی دیگر غالب شدن خفقان و نبود نهادهای مدنی خود باعث پیشرفت این احتضار شده است.
پس علت چه بوده است که در زمانه ای که از پیشرفت های ماشینی مانند امروز کمتر خبری بود و یا به اصطلاح کمپیوتریزه نشده بود تمام هم و غم جوانان یاری رساندن به یکدیگر بوده چیزی که در دوران جاری یا از آن خبری نیست و یا اصلا به فراموشی سپرده شده است.شاید بعضی ها علت را در ماشینی شدن همه چیز و داشتن زندگی راحتتر نسبت به گذشته و نداشتن غم و فراغ بشری ذکر بکنند ولی در جواب اینان باید گفت تنها در معدودی از کشورهای شمال اروپا بدلیل وضع قوانین مترقی سطح زندگی مردم از رفاه معقولی برخوردار بوده و از اختلاف طبقاتی وسیع در آن کشورها خبری نیست ولیکن در بیشتر کشورهای امریکایی و اروپایی حتی با داشتن رفاه نسبی باز هم اخبار از اعتصاب و تحصن و میتینگ های اعتراضی ضد جنگ و بر علیه سیاست های نئولیبرالیستی و ضد سرمایه داری خبر می دهند پس چگونه است که این ماشینی شدن و رفاه نسبی هم نتوانسته مردم آنان را منفعل ساخته و در پی لاک خود فرو ببرد،واقعیت اینست که تنها یک چیز می تواند روح انسان را راضی و زندگی را برایش مطلوب سازد وآن سر در پی آزادگی گذاری و سرگشتگی در راه مطلوب انسانی می باشد و بس و بدون آرمان های بشری زندگی به پشیزی نمی ارزد .

Friday، January 26، 2007

نامه يک سبزي فرو ش

این مطلب را از روزنامه اعتماد مورخه 5/11/85 برداشته ام بنظرم ارزش خواندن آن در حال و هوای جاری خالی از لطف برای کسانی که به این مطلب دسترسی نداشته اند نمی باشد ، در ضمن آدرس ای میل نویسنده نیز درج شده است، باقی قضایا بماند برای بعد از خواندن مطلب
دارکوب
جناب آقاي رئيس جمهوراينجانب فروشنده ميدان ميوه و تره بار در نزديک منزل آن بزرگوار، از دست شما نارحت شده و زندگي و کسب اينجانب مختل گرديد و اگر همين طور پيش برود، ورشکسته مي گردم. چون شما هفته قبل به ميدان مراجعه فرموده و قيمت گوجه فرنگي را سوال فرموديد و يک کيلو برداشتيد که سواکردني نبود و به شما دادم. و چون اينجانب و خانواده علاقه زيادي به شما داشته و از اينکه شما کشور ما را در جهان بلندآوازه نموديد و دائماً در ماهواره فيلم هاي شما را پخش مي نمايند، چاکر شما محسوب مي گرديم، قيمت آن را که کيلويي 2400 تومان درهم بوده،1200 تومان خدمت شما تقديم نموديم، و خانم خيلي ناراحت شد و گفت در مقابل زحمات و شب بيداري هاي شما اين هيچ بوده و چرا از ايشان پول گرفتي؟ و من هم به منزل گفتم که اگر پول نگيرم شما ناراحت شده مثل آن دفعه که فرموديد که حساب حساب کاکا برادر، مي شود.ولي وقتي شما در تلويزيون اعلام نموديد که قيمت گوجه در ميدان ما 1200 تومان است، نمايندگان فراکسيون اکثريت مجلس مراجعه نموده و پرسيدند چند است؟ ما چون مي شناختيم و فيلم آنها را ديده بوديم براي حفظ آبرو گفتيم 1200 تومان، و دو کيلو داديم، مردم هم که ديدند1200 تومان مي دهيم صف کشيده به همه1200 تومان فروختيم، تا گوجه فرنگي تمام شد و ما روي يک بار کلاً 150 هزار تومان متضرر شديم.مغازه دارهاي ميدان هم از اينکه ارزان و زيرقيمت فروخته، از ما ناراحت شده و با ما سلام و عليک نکردند، چون کسي از آنها خريد نکرد. فردا عصر هم يک نفر از نمايندگان مجلس آمده که از فراکسيون اقليت بوده و ما دوباره مجبور شديم که کيلويي 1200 تومان فروخته و باز هم مردم صف کشيده و همه گوجه فرنگي فروخته و اين بار هم کلاً 180 هزار تومان زير قيمت ضرر نموديم.و يک روز بعد دوباره يک نفر از فراکسيون اکثريت آمده و فرمودند چند است؟ ما عرض کرديم که چون قيمت را به فراکسيون اکثريت گفته ايم، همان است و اگر مي خواهد از آن نماينده اکثريت سوال کند، ولي اين نماينده محترم فرمودند که ما انشعاب نموده و فراکسيون اکثريت خلاق هستيم و قيمت را دوباره پرسيده و سه کيلو خريدند و دوباره مشتري صف کشيد و اين بار هم 165 هزار تومان روي يک بار ضرر نموديم.فرداي همان روز هم يک نفر آمد با دوربين و از اصغرآقا آناناس، همچراغي ما، پرسيد که کجا گوجه فرنگي 1200 توماني مي فروشند؟ و ما فهميديم که ايشان خبرنگار روزنامه است و از ما عکس گرفته و چهارکيلو گوجه فرنگي ابتياع نموده، دوباره ملت صف کشيدند و مجبور شديم به همان قيمت بفروشيم.خلاصه کنم که در اين چند روز دم به دقيقه اشخاص با دوربين آمده از کليه روزنامه جات و قيمت پرسيده و عکس مي گرفتند و گوجه فرنگي هاي مظلوم ما را به نصف قيمت ابتياع مي نمودند. ديروز صبح هم يک جوان آمد و قيمت گوجه فرنگي را پرسيد، گفتيم شما نماينده مجلس هستي؟ گفت؛ نه، گفتيم؛ خبرنگار صدا و سيما هستي؟ گفت؛ نه، گفتيم؛ خبرنگار بي بي سي و سي ان ان و ...؟ گفت؛ نه. گفتيم خبرنگار اعتماد ملي و کارگزاران و کيهان و اطلاعات و ايران و همشهري هستي؟ گفت؛ نه. گفتم؛ کيلويي 2400 تومان.گفت؛ پس من خبرش را در وبلاگ خودم اعلام مي کنم. اينجانب که نمي دانستم وبلاگ چيست، ترسيده به هزار بدبختي آن را راضي کردم که خبرش را در آنجايي که گفت اعلام نکند. و سه کيلو هم به او گوجه فرنگي 1200 توماني فروخته و دوباره ملت جمع شده و تمام بار را به قيمت 1200 تومان فروختيم. آقاي رئيس جمهور انقلابي و محترم، اينجانب در اين مدت به کلي داراي ضرر شده و قريب يک ميليون و نيم زير قيمت داديم. و عمده فروش هم با ما حرف نمي زند، چون قيمت را شکسته ايم و مي گويد بازار خراب شده و همکاران ما در ميدان تره بار که هر روز به ما سلام داده و چاي تعارف مي نمودند، به ما گفتند که بازار را خراب نموده ايم و حتي جواب سلام ما را نمي دهند.و حتي فاميل هم شب و نصف شب مراجعه نموده و براي آشناها از ما گوجه فرنگي 1200 توماني ابتياع مي نمايند. به همين خاطر، حالا از آن مقام محترم تقاضا دارد که در صداوسيما مصاحبه نموده و بفرماييد که اشخاص به ميدان ما مراجعه نکنند، چون قيمت گوجه فرنگي يخ زده هم 1200 تومان نيست، چه برسد به خوب و اگر اينطور پيش برود از زندگي ساقط و صاحب ميدان هم شايد اجاره ما را سال آينده تمديد ننمايد. و اگر ما که بيست و پنج سال است در اين کسب به سر برده و زندگي ما با خيار و گوجه و بادنجان و کدو مي گذرد، مجبور شده دکان را تحويل داده و سرمايه خودمان را به خارج برده و در دبي مغازه ايجاد کنيم و اين موضوع به اقتصاد کشور زيان هاي جبران ناپذيري وارد نمايد. لذا خواهشمند است ديگر از مغازه ما خريد ننموده يا بفرماييد که ما در يک ميدان ديگر داير نماييم يا صدا و سيما خبر شما را تکذيب نمايند. حقير، مديريت غرفه 35 ميدان تره بار

انقلاب ایران و آرایش سیاسی نیروهای آن

اینک که در آستانه بیست و هشتمین سالگرد انقلاب قرار داریم باید یک بار دیگر چگونگی،اهداف و دستاوردهای آن را مطالعه نموده تا راهکارهای آینده را از پس آن نمایان سازیم و نوری به تاریکخانه های آن زمان برای آیندگان باز نمایان سازیم.
انقلاب 57 را باید ادامه انقلاب مشروطه دانست به علت وجه بارز حرکتهای مشروطه خواهی مردم و اینکه طلب مردم آزادی و رفع استبداد بوده است همان چیزی که در حرکتهای خودجوش 57 خود را نمایان می کرد، با شکست جنبش سال 57 یکبار دیگر تراژدی شکست جنبش مانند مشروطه خود را بر نمودهای زندگی عینی مردم ایران حاکم نمود .
استبداد قاجارها بعنوان آخرین نمود استبدادبا روبنای فئودالی که با چراغ سبز و حمایت های استعمار بریتانیا حاکم بر سرنوشت توده های میلیونی مردم بود با خیزش استعمار جدیدﺃ پا به صحنه گذاشته امریکا کم کم از صحنه محو وبا روی کار آمدن سلسله پهلوی بدلیل برخی نوگرایی ها که بخاطر تقسیم کار بین المللی در جهت منافع امپریالیسم ذی نفوذ در ایران بود عملا قدرت خود را از دست داده و بطور عینی حاکمیت جدیدی با سرمایه داری وابسته در ایران پدیدار شده بود و عمله و اکرای قاجاری که نمود خودرا در خوانین و فئودال های بزرگ نمایان کرده بود کم کم از صحنه سیاست خارج شده ، فعالیت و زندگی خود را در تیمچه ها و بازارچه های سنتی ادامه می داد ، از طرف دیگر با جایگزینی امریکا بعنوان عامل ذی نفوذ در منطقه خاورمیانه و بخصوص در ایران و جایگزینی آن با پیر کهنه کار انگلیس عملا عوامل امریکایی از بورژوازی کمپرادور بعنوان شریک اصلی خود در مناسبات اقتصادی،احتماعی استفاده نموده و راه را برای اضمحلال خوانین،فئودال ها و مالکین بزرگ ارضی باز نموده بودند لازم به ذکر است که در سالهای بین 1332 الی 1342 عملا چون طبقات دیگری نمی توانسته اند جایگزین شوند ترجیحا ادامه رابطه امریکا با بازماندگان همین خوانین بوده است، به محض اینکه امریکا توانست لایه جدیدی از تکنوکرات هاوبوروکرات های وابسته به خود را در ایران ایجاد کند قدرت را از متحدان قدیمی و سنتی انگلیس گرفته و آن را به بوروکرات های وابسته به خود داده بود که اسم این را هم انقلاب سفید گذاشته بودند. به این ترتیب از صحنه رانده شده های استعمار بریتانیا به همان سهم خود از بازار قناعت نموده و به حیات اجتماعی خود ادامه می دادند،در دهه پنجاه با رشد و گسترش حرکت های مردمی از صحنه رانده شده ها تنها موضع خصمانه نسبت به جنبش های اعتراضی و مسلحانه مردمی داشته اند و با دید دشمنی و عناد نسبت به این حرکت ها می نگریستند.
سقوط رژیم شاه عملا باعث از هم پاشی سرمایه وابسته که شریک سرمایه گذاری خارجی در ایران بود گردیده بودودر عرصه تجارت خارجی کمبود شدیدی بوجود آمده بود و تولیدات داخلی بیشتر کارخانه ها به علت اعتصابات آخرین ماههای سقوط رژیم شاه متوقف گردیده بود و بسیاری از سرمایه دارها ی وابسته نیز ترجیح دادند که از ایران خارج شوند و اینجاست که از صحنه رانده شده های انگلیسی که با حاکمیت سلسله پهلوی عملا از صحنه خارج شده بودند یک بار دیگر به صحنه باز گشته و عملا بر موج ناآگاهی و بیسوادی مردم سوار شدند و از خلاء موجود استفاده نموده سکان انقلاب را در دست گرفتند.
در دوره های بعد از آن نیز جنگ با عراق نیز برای آنان نعمت الهی و نزول آسمانی گردیده تا یک شبه مسلمانهای از راه رسیده به مدال وطن پرستی نیز دست پیدا کنند و اینان نیز با گرفتن این مدال تا توانستند بر ثروت و مکنت و بر فقر و بدبختی میلیونی توده های مردم افزودند، با از هم پاشی سرمایه وابسته به رژیم شاه فرصت طلب های کاسب کار مشغول به کار شده ودر قحطی مصنوعی که بوجود آمده بود شروع به ارزان خریدن هرچیزی که مربوط بـه زندگی آدمیان بود و فروختن بـه گران بـه همین خلق الله شدند. اینان فقر ،جنگ ، قحطی و رنج برای همه را به قیمت ثروت اندوزی خود انتخاب نمودند و ار آنجایی که این طبقه از لحاظ اقتصادی طبقه ای غیر مولد و انگل بوده و از لحاظ تاریخی متعلق به گذشته و با دانش و روش های امروزی بیگانه می باشد به عنوان یک مانع عمده در رشد و شکوفایی اقتصاد ایران تبدیل شده است، و کشور ما را که توان بالقوه ای از منابع طبیعی تا منابع انسانی را دارا می باشد در آستانه نابودی قرار داده است.

بحران محیط زیست در ایران

در عنوانی که ذکر کردم می کوشم علت و راه حل های بحران محیط زیست در کشور را بازگو کنم چرا بحران محیط زیست مانع رشد و ترقی مادی و پیشرفت اجتماعی و سیاسی در کشور می شود؟
در جواب این مسئله باید عوامل این آلودگی را شناخت و چگونگی برخورد با این معضل را فرا گرفت .
از مجموعه ای از عوامل ها که باعث آلودگی زیست محیط می شود می توان به آلودگی شدید هوا در شهرهای بزرگ، رفت و آمد، ازدحام نامناسب ، خودروهای فرسوده و دودزا و غیر استاندارد که سلامتی انسان را تهدید می کنند نام برد ، بخاطر طرح های زیر ساختی که کارآمدی شان زیر سوال است بدون مطالعه و بدون در نظر گرفتن عوامل محیطی جنگل ها را نابود می کنند، مراتع را از بین می برند و باعث بوجود آمدن سیل های خانمان برانداز و آواره و سرگردان شدن مردم می شوند .
علت اصلی این بحران زیست محیطی در مسائل اقتصادی و سیاسی به شرح زیر می باشد :
- فقر و نیاز مردم نادار که برای تامین معیشت خود به محیط زیست دست اندازی می کنند.
- بـدتـر شدن اوضـاع اقتصادی چـه در مبـادلات داخلی و چـه در مبادلات بیـن المللی کـه مـوجـب می شود مردم نیازمند با از دست دادن ارزش های مادی خود ، ارزش های کمتری به دست آورند و مجبور شوند به منابع و محیط اطراف خود به طور غیر عادی فشار آورند و به جز استثمار انسان که گرفتار و قربانی آنند به استثمار طبیعت و محیط زیست نیز بپردازند.
- دولت و نهادهای حکومتی به جای صرفه جویی و ترغیب رشد اقتصادی برای تامین مخارج خود که بسا هیچ توجیهی ندارد به عامل بهره برداری مخرب از محیط طبیعی و انسجام فعالیت هایی چون تولید و فروش خودروهای غیر استاندارد تبدیل می شوند.
- توزیع ناعادلانه در آمد و تبعیضات اجتماعی که باعث می شوند کمبودها از طریق نادیده گرفتن سلامت اجتماعی تامین شوند و سودجویی ها حد وحساب نداشته باشند .
- دلسردی و بی اعتنایی مردم به زندگی اجتماعی و محیط طبیعی خود به علت عدم مشارکت آنان در مسایل اجتماعی و سیاسی .
- پس چاره کار در چیست ؟
اگر فرآیند توسعه، دموکراسی و آزادی در کشور همراه با رشد اقتصادی باشد و سیستم عدالتجویی در ارتباط با سرمایه های اجتماعی و محیطی بوجود آید ، این فرآیند باعث حفاظت از محیط زیست شده و باعث می شود که سرمایه و امکاناتی که به ناحق در اختیار انحصارگران قرار گرفته برای فعالیتهای اقتصادی موثر در جهت حفظ میراث های انسانی بوجود آید و این نمی شود مگر با بوجود آمدن و به رسمیت شناختن نهادهای مستقل که حافظ منافع جمعی باشند.