<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-7059166</atom:id><lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 21:40:05 +0000</lastBuildDate><title>علی بونه گیر</title><description>یادداشت هایی از زندگی و کار</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>55</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-2277822825770295724</guid><pubDate>Sun, 21 Dec 2008 15:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-21T19:26:04.309+03:30</atom:updated><title>وضعیت ناخوشایند در گیلان</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;هر چند که خبرش را قبلا شنیده بودم ولی تا چند روز پیش که با چشمان خودم دیدم باور نمی کردم ، قضیه از اینقرار است که زمینهای دامپروری سفیدرود که شامل مزارع کشت علوفه ، برنج ، گندمزار و.. بود بیش از نصف به دم تیغ لودر و بلدوزرها سپرده و مسطح گردید تا کار ساخت مسکن 99 ساله را برای متقاضیان به انجام برساند ، مزارع و جاده ای که تا سالها وقتی از جاده خلوت آن گذر  می کردی فقط نغمه های بلبلان و سایر پرندگان زیبا را مشاهده می کردی و تا ساعتها اثری از ماشین و آدمیزاد در آن مشاهده نمی شد ، اکنون با شروع بکار پیمانکاران بخش خصوصی برای احداث مجتمع های مسکونی تنها جاده خلوت آن مملو از ماشین های سنگین و رفت و آمد وسایل متفرقه برای حمل مصالح به این منطقه می باشد  و کل این منطقه زیبا تبدیل به  جاده عمومی  گشته که دیگر حتی لزومی برای وجود کیوسک نگهبانی در دو طرف این منطقه که یکی از مسیر لاکان و دیگری از مسیر جاده امامزاده هاشم می باشد احساس نمی شود ، روال خصوصی سازی دامنه اش به شرکت سپیدرود گیلان چند سالی است که رسیده و برف سنگین سال 83 این رویه ورشکسته را تشدید کرده است حالیا بعد از آن برف سنگین بیشتر سالن های تغذیه و نگهداری دام فرو ریخته اند و دیگر اثری از دامداری و دام در آن مشاهده نمی شود ، استخرهای پرورش ماهی هم  قبلتر به بخش  خصوصی اجاره داده شده است فقط مانده بود مزارع که بعضا به مازندرانی ها برای کشت شلتوک و علوفه به اجاره داده شده بود ،‌آخرین خبر هم که این سطور را می نوشتم حاکی از انتقال 1200 راس گاو هلشتاین شیرده آنهم بصورت شبانه و یکجا از دامپروری سپیدرود به استان های مجاور می باشد که قبح این عمل چنان سنگین می باشد که جز گاودزدی اسم دیگری نمی توان برآن نهاد  معلوم نیست تا کی باید نظاره گر چنین اعمالی در استان و شهر خود  باشیم نکته ای که نباید از آن غافل شد اینست که همه ما در استانی زندگی می کنیم که به آن تعلق داریم و بدون شک منافع و مضار مشترک آن هم به همه تعلق می گیرد پس باید به مسئولان شهر باز هم یاد آوری کرد عواقب این کار که هیچ کارشناسی در آن صورت نگرفته دامن شما را هم خواهد گرفت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-2277822825770295724?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-973102173856044517</guid><pubDate>Sat, 01 Nov 2008 15:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-25T21:23:43.417+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>نگارش شده : 12/08/87</category><title>گمشدگان جنگل</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;                             تقدیم به سید ضیاء سیدین آبکناری و الطاف بیکرانش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان که با خودم فکر می کنم هفت سال قبل درست انگار همین دیروز بود تازه بفکرش افتاده بودند  و می خواستند عملی کنند ،  چند روزی به جمعه مانده بود که قرارشو در باشگاه چهارم آبان سابق گذاشته بودند ، با اولین تعطیلی هم به امامزاده اسحاق برسند و هم یک گردشی کرده باشند ، حاج احمد گلزار که مغازه خیاطی اش را شب جمعه می بست دل توی دلش نبود چون قولش را به سید ضیا داده بود و گفته بود که در این سفر چند نفری را هم با خودش می آورد و حسابی کیف می کنند ، گوشی را برداشت و شماره سید ضیا را گرفت:&lt;br /&gt;" سلام سید چطوری "&lt;br /&gt;"شکر خدا بد نیستم "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"فردا آماده باش که داریم میریم کوه و جنگل، قبول بیفتد  یک زیارتی هم می کنیم ، وسایلت را هم با خودت بیار"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"حالا کو تا فردا"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوباره مکث کرد و پشت گوشی با رضایت گفت: &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;" باشه کوله پشتیمو با خودم میارم"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آنطرف تلفن سید ضیا بود که با شنیدن صدای گلزار برقی در چشمانش از خوشحالی می درخشید صدای ضیا که از پشت تلفن شنیده می شد انگار یکجور انرژی تو دل آدم ایجاد می کرد ، راستش سنش به شصت نمی رسید ولی قیافه اش حدودا نشان می داد ، یکجور ظاهر و باطن صاف و صادق که کمتر در هر کسی پیدا می شود  در او نمایان بود ، راه رفتن و سادگی اش علیرغم انرژی درونی بی انتهای او ساده و بی پیرایه بود ، همیشه خدا گل می گفت و گل می شنفت ، نه توی کار و زندگی برایش معنی نداشت ، همیشه سخترین و پر مشقت ترین کارها را بعهده می گرفت و به طیب خاطر انجام می داد.سید ضیا در افکار خودش بود که صدای حاج خانمش چرتش را پاره کرد &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"بازم که می خواهی راه بیفتی روز تعطیلی بری دنبال رفیق بازیت ، دیگه بس کن برو دنبال زندگی و بچه هات شنیدم که رفیقات پشت تلفن قرار مدار فردا را باهات گذاشتند ، پس ما آدم نیستیم ، فردا چی کار کنیم توی خونه بمونیم و بپوسیم"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"بابا حاج خانم کوتاه بیا یک روز که هزار روز نمی شه صبر کن برم زیارت برات شمع روشن می کنم ،برات نذر می کنم"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سید ضیا سعی می کرد هر جور شده زنش را راضی کند تا از خر شیطان پایین بیاید ولی او یکریز غر می زد و از رفتن سید ناراحتی می کرد"تا پاسی از شب که گذشت و صدای زنجیرکها خواب نیمه شب را برایش تداعی کرد دیگر از نای افتاد و پلکهایش را از خستگی روی هم گذاشت و خوابید .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساعت شش صبح همانطور که گلزار وعده داده بود یک پیکان استیشن دربست کرایه کرده بود و قرار مدارش را سر ایستگاه سابق فومن گذاشته بود همه باید اونجا می رسیدند ، در تاریکی های صبحگاهی اول زمستانی هنوز خورشید طلوع نکرده بود و سرمای تازه رسیده درتن احساس می شد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"سلام سید چطوری"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اولین نفری که رسیده بود خود ضیا بود  دقایقی نگذشته بود که صدای احمد گلزار را می شنید &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"شکر خدا شما چطورید"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با دقایقی تحمل بقیه افراد هم رسیدند محمد رضا گلزار،زبردست،قاسم نجاتی و چند نفر دیگر که تقریبا برای اولین بار با جمع دیده می شدند مجموعا به هفت نفر می رسیدند حالا مشکل اصلی گروه چپیدن این هفت نفر به داخل ماشین بود بالاخره هر جور بود دو نفر جلو و بقیه  افراد که لاغرتر از دو نفر جلویی بودند پشت ماشن سوار شدند .با حرکت ماشین ضیا هم با اون از زمین کنده شد و احساس کرد در یک عالم دیگر به حرکت در آمده ، خط سیر جاده را که با چشم  می پیمود دل توی دلش نبود چون اولین باری بود که به یک سفر کوهستانی می آمد ولی احساسی که بر او غلبه می کرد حس توانمندی بود که در همه زندگی همراهش بود ، حسی که در 11 سالگی زمانی که بعلت اختلاف با پدر منزل را ترک کرده  و 26 سال در مغازه تولیدی کفش مشغول بکار بوده با او همراه بوده و شبهایی که بعلت کار زیاد وخستگی چشم هایش را رویهم نمی گذاشت همیشه عزت نفسش بود که یاری اش میداد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; "توی چه فکری سید نکند داری توی روز روشن خواب حاج خانمتو می بینی"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اینبار قاسم نجاتی بود که سعی می کرد چرت سید را پاره کند و اونو از عوالمات خودش بیرون بیاورد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; "بابا  کی گفته من تو فکر حاج خانمم ، داشتم از این همه زیبایی توی راه کیف می کردم"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عقربه ساعت بیست دقیقه به 7 صبح را نشان می داد و هوا داشت کم کم به روشنی می رفت تازه به شفت رسیده بودند و مغازه ها تک و توک باز می کردند &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"مردیم از گرسنگی ، نگهدارید یک نیمروبا چای بخوریم"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;قیافه  زبر دست که از سرما ، گشنگی و چپیدن توی ماشین توی خودش رفته بود بیشتر از بقیه افراد مشخص بود و همو بود که به راننده گفت تا برای صبحانه نگهدارد.نان گرم ، پنیر و تخم مرغ محلی ، پشت سرش هم چای دبش ، لب و لوچه همه را آویزان کرده بود بیشتر دلشان چرت بعد از صبحانه می خواست چون بیرون از قهوه خانه سرمای شدیدی پایین آمده بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; "پاشید بریم وقت تنگه دیر می رسیم هوا زیاد جالب نیست "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ساعت از 7 کمی بیشتر بود که دوباره راه افتادند به طرف خرمکش و حدودا نیم ساعت بعد رسیدند ، در خرمکش  علیرغم اینکه هوا خوب بود ولی برف کاملا همه جا را پوشانده بود ضیا احساس می کرد که زیباترین جای روی زمین زیر پایش قرار دارد. "خدایا چه زیبایی بود که اینجا قسمت ما کردی"زمستان که می آید کم کم برگهای پاییزی که از زردی پژمرده و بزمین ریخته شده اند با بارشهای برف در مناطق کوهپایه ای کمتر بچشم می آیند و صدای نغمه خوان بلبلان و ترنم های دارکوب دیگر گوش نوازی نمی کند  ، زیباییهای طبیعت روی دیگر خود را جلوه گر ساخته و سپیدی با جامه ای سرد و سخت برز مین می نشیند ، دیگر در این فصل منطقه ترددها باید آگاهانه و با وسایل کافی باشد و گرنه هر محاسبه غلط یعنی سرما و یخ زدگی و تقریبا امکان هرگونه کمک رسانی نیز موجود نیست. آبشار خرمکش با زیباییهای وصف نشدنی که کلام از تعریفش عاجز می ماند تا ساعت 5/9 صبح در زیر پاهای گروه بود و از اینجا مسیر حرکت گروه به طرف امامزاده اسحاق ادامه پیدا می کرد.سید ضیا همینطور که سعی می کرد شیب تقریبا عمودی رابپیماید برگشت و رو به احمد گلزار گفت &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;:"حاجی راه بیفت جلو تا بقیه پشت سرت راه بیفتن و کسی عقب نمونه"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;صدای  قاسم نجاتی هم از پشت سر شنیده می شد که تقریبا با فریاد می گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"بابا ماشاالله همتون که صبحانه هم نوش جان کردید دیالا بجنبید وقت نداریم اینجا زود تاریک می شه تا برسیم به امامزاده و برگردیم یک وقت دیدی شب شد  و تو راه گیرکردیم"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;حاج احمد گلزار در حالی که به آهستگی قدمهای پیوسته اش را می پیمود اعتنایی به گفته های دوستان نکرد و همچنان بعنوان راهنما در جلو گروه به راه خود ادامه می داد ، ساعت 1 بود که به امامزاده رسیدند اطراف زیارتگاه پوشیده از برف و دور بر مغازه ها که همه بسته بودند قندیلهای یخی بسیار زیبایی زده بود ، سید ضیا علیرغم غرولند های گلزار از جمع جدا گشت و سعی کرد مامنی برای گروه پیدا کند و بهمین خاطر ابتدا بری زیارت اولین نفری بود که بطرف امامزاده حرکت کرد بالای امامزاده که رسید نگاهی به دور و اطراف خودش کرد و احساس کرد علیرغم پوشش برف زیاد و صافی آسمان انگار بلندی قله ای ایستاده و به تمام اطرافش احاطه دارد ، متولی امامزاده مردی میانسال بود که علیرغم سرما و ترک اهالی محل تقریبا یکه وتنها در محل باقی مانده بود ،‌با دیدن این جمع چند نفره آنهم در این سرما شگفت زده شد و رو به سید ضیا کرد و گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"آقا جان اینجا کجا ، تو این فصل کمتر کسی برای زیارت می آید با چی اومدید اینجا"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"پای پیاده اومدیم بابا 7 نفری می شیم هم اومدیم زیارت بکنیم هم از طبیعت خدا لذت ببریم "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"آخه این وقت سال که اینجا گردشی نداره بابا پاشید بریم خونه ما یک دمی تازه بکنید "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;منزل متولی با امامزاده فاصله زیادی نداشت ، انتهای سرازیری را که پایین می آمدی سمت راست کلبه ای بود که جلویش یک دهنه مغازه بود ولی در این فصل بعلت سرما ونبودن مسافر بسته بود و قندیلهای یخی منظره جالبی به آن داده بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; "یاالله مهمان داریم خانم بلند شو برا ی مهمانهای ما چای و غذا آماده کن "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خود آقا رسول متولی امامزاده چند تا کنده هیزم را که بیرون درب برای چنین روزهایی گذاشته بود برداشت و با خود داخل منزل آورده و داخل بخاری که تازه شعله گرفته بود گذاشت ، شعله های آتش داخل بخاری کم کم جان دوباره ای گرفت و گرما کم کم بر تن خسته کوه پیمایان جان تازه ای بخشید "دستت درد نکند مشدی رسول الحق و انصاف که کدبانو توی خانه داری، ازاین چایت یک لیوان دیگه هم بده تا  بخوریم "زبردست همچنان که از چای جان دوباره ای گرفته بود از فکر سرمای بیرون لیوان دیگر را هم پشت سرش بالا کشید و رو کرد به جمع و گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"مثل اینکه بعد از چای گرسنه تان هم شده رورا بنازم یعنی چی ناهار هم می خواهید اینجا تلپ بشید "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مشتی رسول برگشت و گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"رسم ما این نیست که مهمانی را منزل بیاریم بعد بگذاریم گرسنه از خانه برود ، همه باید ناهار بخورید بعد هر تصمیمی گرفتید با خودتان"&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;سید ضیا برگشت و گفت :قربانت مشتی جان گفته بودند اهالی اینجا مهمان نوازند ولی واقعا مثل اینکه سنگ تمام گذاشتید"بهر حال بعد از دقایقی چند سفره ای و غذای گرم و دلی سیر ارمغان میزبان مهمان نواز مشدی رسول برای تازه رسیده های ناخوانده بود ناهار را که خوردند بعد از ساعتی استراحت در حالی که عقربه حدودا 5 بعد از ظهر را نشان می داد و هوا تقریبا می رفت که رو به تاریکی برود قصد برگشت به پایین رسما از طرف راهنمای برنامه اعلام شد ، درب منزل را که قاسم نجاتی باز کرد هجوم باد سرد بود که گرمای داخل منزل را به بوران بیرون می داد و هوا می رفت که دوباره شروع به باریدن برف بکند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; "بنازم این هوا را حالا کی می خواد این همه راه رو تو این هوا برگرده"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;یکی از بچه های تازه وارد که اسمش علی بود رو کرد به محمد گلزار و گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"چیزی نیست فقط کافیه اراده کنیم حاج احمد هم راه رو بلده و راهنمای خوبیه دیگه چه غمی داریم "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سید ضیا گفت: " شما هم همش سخت می گیرید فوقش چند ساعت تو تاریکی و برف راه بیشتر بریم مثلا چه اتفاقی می افتد"محمد گلزار گفت : من که چیزی نگفتم پاشید دنبال حاج احمد راه بفتیم تا بجای راه افتادن چانه تان گرم نشه "قدم برداری در هوای سرد رو به تاریکی کم کم در دل همه خوف ایجاد می کرد فقط سید ضیا بود که بدون واهمه گام برمی داشت و توی دلش غنچه شادی باز می شد و با خودش می گفت حالا کو برنامه ها دارم باید بعد از این که برگشتیم اسمم را توی یکی از این گروه ها بنویسم و شروع بکنم بطور جدی کوه نوردی بکنم  خدا را چه دیدی شاید خدا خواست یک وقت ما هم رفتیم دماوند رو فتح کردیم و به قله های بزرگ رسیدیم .سر سومین پیچ دومین ساعتی بود که از امامزاده دور شده بودند و هوا کاملا تاریک شده  بود و همه با چراغ قوه ای  که حاج احمد در دست داشت دنبالش توی برف حرکت می کردند ، شب کوهستان ، سپیدی برف که همه جا را پوشانده بود ، صدای خش خش زیر پا همهمه ای بود که کم کم  همه را فرا می گرفت ،در بعضی جاها رد پاهایی روی برف دیده می شد و معلوم بود که حیوانی تازه ردشده است چون جاپا تازه بود و برف رویش را نپوشانده بود زبر دست برگشت و با خنده رو به جمع گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"بچه ها آماده شید که همین دور وبر گرگ یا پلنگی آماده می شه برای صرف شام "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;قاسم نجاتی حرف زبردست را ادامه داد و گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"یعنی ما 7 نفر نمی تونیم حریف دوتا حیوان بشیم که ترس بخودمان راه می دیم"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;جلوی گروه که راهنمای برنامه احمد گلزار بود سعی می کرد نقش سرپرستی خودش را بخوبی انجام دهد و ترس بر گروه حاکم نشود ، سر پایینی را که ادامه می دادند باید مسیر یابی دوباره می کردند تا راه صحیح را پیدا کنند ، خودش زمانهای گذشته که جوانتر بود یک بار این مسیر را پای پیاده طی کرده بود بخاطر همین هم راهنمای برنامه شده بود ولی شب کوهستان آنهم در فصل سرما و برف یک فرد با تجربه و مسلط فقط می تواند آدم چیره ای باشداحمد گلزار دستور توقف و استراحت داد ، همه گروه در حالی که خسته بودند هرجایی را که گیر می آوردند ولو می شدند  تا برای لحظه ای هم که شده خستگی را از تن بیرون کنند ، شلوارهای پشمی که جلوی بخاری مشتی رسول متولی امامزاده خشک و مطبوع شده بود نم برداشته و سرما بر خستگی و بیحالی گروه اضافه می کرد سید ضیا کوله پشتی را برای چند لحظه پایین گذاشت و از داخل قمقمه که با خود آورده بود جرعه ای نوشید سپس مقداری کشمش داخل دهانش گذاشت تا قوت دوباره ای بگیرد ، در همان حال که سعی می کرد  مزه کشمش را با جویدن در دهانش از دست ندهد رو کرد و به قاسم نجاتی گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"فردا روز که میشه همه این جریانات را به  خانمهاتان می گید و برایشان ژست قهرمانها را در می آرید تا از گیر سه پیچشان خلاص بشید"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فرمان حرکت دوباره بود که جانهای خسته را از روی برفها بلند می کرد تا دوباره راه برگشت طی شود .یک ساعت بعد که داخل جنگل براه خود ادامه دادند تقریبا همگی یقین کرده بودند که راه را گم کرده اند عقربه ساعت نزدیک 9 شب را نشان می داد ، قدم برداری و برف کوبی برای کسانی مثل این گروه 7 نفره که اولین تجربه آنهم در شب رو به زمستان جنگلهای کوهستانی گیلان را تجربه می کردند سخت و آزار دهنده بود ، صدای هیاهو و خنده های سید ضیا بود که یکریز سکوت کوهستان را می شکست و بر تعجب بقیه افراد گروه که همه تقریبا ترسیده و نا امید بودند می افزود.قاسم نجاتی رو کرد به احمد گلزار و گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"آخرش ما نفهمیدیم این سید ضیا چی خورده که اینهمه شنگوله ، بابا بچه ها ناراحتند ، همه گم شدیم چرا اینقدر سوت می زنه و بلند می خنده ، نکنه ما را دست انداخته"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سید ضیا که صحبتهای قاسم نجاتی را شنیده بود گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"بابا دستت درد نکند حالا ما شما را دست می اندازیم ، ما که خودمان دست انداخته دیگرانیم ، فداتشم بد می کنم روحیه تان را زیاد می کنم تا ترستان بیفتد  ، باشه دیگر هیچی نمی گم تا فقط زوزه گرگها و شغالها را بشنوید"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"حرف می زنی آقا ضیا ، یعنی ما 7 نفر از شغال هم می ترسیم که جنابعالی اینجوری به ما روحیه بدی"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زبر دست که بعد از ساعتی به حرف آمده بود سعی می کرد ترس درونی خود را پنهان کند ولی علیرغم تلاش و گفته اش واهمه و خوف در چهره او بیشتر از دیگران نمایان بود .حالا دیگر عقربه ساعت 10 شب را نشان می داد و همه از گم شدن مطمئن بودند ولی ناچارا با اطمینان به گلزار همه در فکر این بودند که بالاخره به یک جایی  می رسند .طبیعت وصف ناشدنی شب های زمستانی جنگلهای کوهستانی گیلان برای گروه دیگر رو به فراموشی رفته بود و ترس جای خود را به نیروی لذت و کامجویی از زندگی داده بود ، همه اعضای گروه در سکوت مطلق و در تاریکی به حرکت خود ادامه می دادند که صدای زوزه حیوانی وحشی که گویا در همان نزدیکی ها بود همه را میخکوب کرد سید ضیا برگشت و گفت " نترسید بابا صدای زوزه سگهای چوپانه که نزدیکی های ما است قول می دم که صدای گرگ نیست "قاسم نجاتی رو کرد و گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"حاجی ساکت یعنی تو صدای سگو از گرگ نمی تونی تشخیص بدی"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"بابا به پیر به پیغمبر گرگ کجاست ، این صدای سگ چوپانه"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زبردست که از ترس و ناامیدی تقریبا گرگ را در دو قدمی خود احساس می کرد گفت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"آخرش دیدید با اطمینان بیخود به  گلزار همه عقلمان را در بست تحویلش دادیم حالا اینهم شده عاقبتمان که ندانیم به جلو یا عقب برگردیم "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ضیا گفت نترسید بابا نگفتم صدای زوزه سگها است بریم جلو قول می دم "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با جلو رفتن گروه صدای وهم آور زوزه درسکوت مطلق شب بیشتر شده و همه از خوف تقریبا بر خود می لرزیدند،صدای زوزه نزدیک و نزدیک تر شده بود ولی ته دل همه قرص شده بود که این صدای گرگ نیست و راهی برای نجات گروه از سردر گمی بالاخره پیدا می شود .در اعماق جنگل ، کلبه ای چوپانی با چند سگ که همه از گرگ قوی تر و درنده تر بودند گروه را دوره کرده و با کوچکترین حرکت رو به جلوی سریع لقمه چپ سگها می شدند ، چوپان از کلبه بیرون آمد سگها را آرام نمود و فانوس  را به جلو گرفت و تقریبا از وحشت و تعجب بر جای خود یخ زده بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"جل الخالق  شماها دیگر چه موجوداتی هستید،نکنه جنید یا من به کله ام زده ، اینوقت شب اینجا چه کار می کنید "&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;صدای محکم چوپان نوید شکست بن بست جنگل را برای اعضای گروه داشت و همه تقریبا خوشحال بودند که بالاخره به یک جایی رسیده اند بعدش با خداست&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;"خدا را شکر نگفتم ته توان آدمی نیرویی است که همیشه آدمو به جلو می بره و راه زندگی را برایش آسان می کنه پس هیچوقت سخت نگیرید"&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;گفته های ضیا تاکید دوباره ای بود بر رفتار مقاوم و در عین حال بی پیرایه اش و همه گروه آن را در عمل دیده و پذیرفته بودند بعداز ساعتی استراحت چوپان جنگلی که حالا همه اسمش را عین الله ساعی می دانستند با تفنگ سر پر در جلو گروه قرار گرفت و بعد از 5/2 ساعت راهپیمایی گروه را بسلامت به جاده نزدیک شهر شفت رساند و با اصرار بچه های گروه مژدگانی که حاصل زحمت در شب سرد زمستان برای نجات گروه بود را دریافت کرد و دعای خیر خود را بدرقه آنان نمود ، گروه با دو پیکان سواری که از اهالی محل دربستی کرایه کرده بودند به سلامت به شهر رشت رسیدند و خانواده ها از نگرانی رهایی یافتند .از آن زمان تا کنون که حدود 7 الی 8 سالی می شود هر زمان سید ضیا به منطقه جنگلی امامزاده اسحاق شفت می رود هر طور شده سعی می کند عین الله ساعی جنگلی کوه نشین و مشهدی رسول متولی امامزاده را پیدا کند و برایشان سوغاتی ببرد تا گذشت زمان خاطره زیبای شب کوهستان را از ذهنش نزداید.راستی که مردمان خطه گیلان چقدر سخت کوش و از جان مایه اند سید ضیا سیدین اکنون دغدغه هیمالیا نوردی در سر دارد و علیرغم تلاشهای بی وقفه اش در گروههای کوهنوردی اینک بطور مستقل به فعالیتهای ورزشی خود ادامه می دهد &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-973102173856044517?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-4550001676637472371</guid><pubDate>Sun, 14 Sep 2008 16:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-16T16:14:53.292+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاریخ نگارش : 87/06/24</category><title>نقدی بر کتاب سه امکان برای خوزه پیتر هلن کویچ</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با خواندن داستانهایی از این دست که سعی شده فضای مدرنیسم در ادبیات با پیوندی به پست مدرنیسم ارتباط داشته باشد فاصله گرفتن از رخدادهای رئالیستی و واقعیات روزمره زندگی و جایگاه آدمها در این رخدادها بیشتر خود را نشان می دهد ، نوشته هایی این گونه سعی بیشتری در فاصله گرفتن از رخدادهای اجتماعی نشان می دهند تا بنوعی به حیات ادبی خود ادامه دهند ، حوادث ، صداها و استعاره ها به یک نوع سردرگمی خواننده اضافه می کنند ، بطورمشخص در داستان پل که نمونه مشخصی برای بازتاب پست مدرن و نه لاجرم خود آن می باشد خواننده فقط به صداها دسترسی دارد و اصل قضیه داستان به یک نوع سردرگمی بیشتر شباهت دارد ، البته فاصله گرفتن شعر و ادبیات کنونی از زندگی اجتماعی از دهه هفتاد شروع شده وهنوز این خط سیر ادامه دارد و در این برهه فقط توانسته ایم به یک نوع کمیت و تیتراژ در نسخ ادبی برسیم و کمتر آثار ادبی و فرهنگی با مضامین اجتماعی اجازه چاپ پیدا کرده اند ، درست است که یک نویسنده و کار ادبی اش به همه لایه های اجتماعی باید گریز داشته باشد ولی واقعیات روزمره چنان تلخ و گزنده است که یک اثر ادبی درنگاه کلی باید پیام روشنی داشته باشد ، این پیام هر اسمی که داشته باشد باید فردای بهتر، آموزش نسل نو و چگونگی بهتر زندگی کردن از سطورش روشن باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب با شمارگان 1100 نسخه توسط انتشارات ایلیا رشت در سال 86 به قلم حسین رسول زاده به چاپ نخست رسیده است&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-4550001676637472371?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/09/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-3562538615073420188</guid><pubDate>Thu, 11 Sep 2008 07:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-11T21:22:57.236+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>نگارش : 21/06/87</category><title>آه و افسوس</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زندگي در جريان بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پراز نور اميد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لحظه هايش همه از عشق و نويد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سفره هايش بركت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خونه هايش پر گلدون قشنگ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كوچه باغش پر از مهر و وفا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مردمانش همه در صلح و صفا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جاي غم شادي هميشه تو دلا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كينه و ظلم نبود تو شهر ما&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فاصله دور نبود تو آدما&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چشم ابليس چقدر كور از اين حلقه ما&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رد پايش همه جا گم شده از همت ما&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آه و افسوس كه اون حلقه گسست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جاي شادي تو دلا غمها نشست&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-3562538615073420188?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-1193937041033802932</guid><pubDate>Tue, 26 Aug 2008 17:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-08-26T21:41:36.382+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاريخ نگارش : 05/06/87</category><title>يك روز زندگي آقاي بامرام</title><description>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;حال و روز درستی نداشت صبح که از خواب بیدار شد کیفش را برداشت ، داروهاش را داخلش گذاشت چای خورده و نخورده ماشین را روشن کرد تا هرچه زودتر فاصله انزلی تا رشت را برای محل کار طی کند ، همین جور که تازه براه افتاده بود سیگاری پیچاند و در ذهن خودش مسایل دیروز کارخانه را مرور می کرد یادش آمد با یکی از افراد داخل سالن دیروز گفتگویی کرده و کارگر بیچاره نتوانسته جلوش دربیاید ، چقدر برایش لذت بخش بود از اینکه می دید هیچ کس نمی تواند در مقابلش قد علم کند و از حالت هیستریکی که در برخورد با دیگران داشت به حالت خلسه در می آمد ، دیشب توی خواب دیده بود که با  قدمهای استوار توی سالن تولید قدم می زند و به پای هر دستگاهی که می رسدالکی هم که شده شروع به ایراد گیری می کند و کاری می کند که کارگر دستگاه از بودنش در آنجا پشیمان شود. ساعت دقیقا 7:30 دقیقه صبح بود که به محل کارش رسید کارت ساعت را بموقع پانچ کرد و در حالی که از کلافگی گرمایی که از اول صبح خودش را نشان می داد وارد سالن شده بود  یکسره از پله ها بالا رفت کیف را گوشه ای پرت کرد و خسته از کلافگی دیروز خودش را برای دعواهای روز کاری جدید آماده نمود در حالی که در اطاق را از پشت قفل می کرد کیف را باز کرد و از داخل شیشه کوچک باریکی که ته کیف جا داده بود به اندازه باریکی حبه ای  نرم مشکی برداشت و در حال که از تلخی آن لذت می برد بدهانش گذاشت و قورت داد .&lt;br /&gt;مهندس پیمانی لیسانس مدیریت از دانشگاه آزاد اسلامی  واحد قزوین چند سال پیش بعنوان سرپرست سالن تولید در ابهر مشغول بکار بود خودش می گفت بخاط اینکه خانمش اهل شمال ( رضوانشهر ) بوده به گیلان آمده ولی قرائن امر حکایت از درگیری های فیزیکی و لفظی او در محیط کاری قبلی اش در ابهر می کرد که ناچارا ترک آنجا کرده بود و روایت می کردند که با بیشتر کارگران آنجا درگیر شده بود.&lt;br /&gt;تعبد ، تعبد زود باش یه چای بیار&lt;br /&gt;صدای خشن و کلفت اش نشان از زورگویی و اقتداری بود که سعی می کرد همیشه در برخورد با دیگران برای زیر سلطه بردنشان حفظ کند .&lt;br /&gt; جناب مهندس  صبح اول وقت که چای حاضر نیست باید دم بکشد آنوقت هم ساعت هشت و نیم تا نه است .&lt;br /&gt;باشه پس یه دونه آب داغ وردار بیار زودتر بیار یه عالم کار دارم&lt;br /&gt;باشه قربان چشم&lt;br /&gt;سپس در کیفش را دوباره باز کرد و در حالی که تمام بدنش شروع به مورمور کرده بود دو عدد قرص دیازپام را یکجا برای تکمیل کردن حالتی که داشت بالا رفت  قطره استریل چشمی و دههاقرص دیگر و پماد هیدروکورتیزون و....همه از عوالمات دیگرش حکایت می کردند&lt;br /&gt;در حالی که زیر لب با خودش حرف می زد گفت : پدرسوخته بهش گفتم که کار دارم نیم ساعته مارو کاشته یه دونه آب داغ می خواد بیاره ، شماره آبدارخانه را که به عدد 138 ختم می شد گرفت و با صدایی کلفت تر از پیش گفت&lt;br /&gt;مگه نگفتم کار دارم یه دونه آب داغ که اینهمه فس فس نداره مثل اینکه تو زبان آدمیزاد سرت نمی شه&lt;br /&gt;تعبد آبدارچی قدیمی کارخانه بود که بخاطر درگیری های چند سال پیش در قسمت اداری اینک در سالن تولید بساط چای اش براه بود و هفته ای یکبار هم وظیفه نظافت هر اتاقی را در محوطه خودش بعهده داشت ، در حالی که دوباره سرش پایین بود دوباره چشم قربانی گفت و سینی و لیوان آب داغ را با خودش ورداشت و از پله ها بالا برد .&lt;br /&gt;پیمانی وقتی که وارد سالن می شد اولین فکری که همیشه برایش کاملترین فکر بود هوار کشیدن سر هر کسی که بر سر راهش سبز می شد بود ، ساعت 8 صبح بود و تازه از اتاق خودش بیرون آمده بود ، در مغزش حالت خلسه ای که تحت تاثیر تریاک و دیازپام ایجاد شده بود کیفش را کوک کرده بود ، هیچوقت عادت نداشت کسی را بنام محترمانه صدا بزند مثلا آقای فلان ویا ...&lt;br /&gt;اولین دستگاهی که رسید جواب سلام را نداد و گفت اوی مگر نگفتم داری این خط را راه می اندازی باید با من هماهنگ کنی ، اپراتور   دستگاه که حدودا 15 سالی بود که روی آن کار می کرد قیافه خسته و کسل کننده رئیس تولید را همیشه بیاد داشت&lt;br /&gt;قربان با ناعمی هماهنگ کردم خودشان گفتند که راه بیندازم ، پیمانی گردنش را تکانی داده و در حالی که سعی می کرد اقتدار بیشتری از خودش نشان بدهد صدایش را بلندتر کرد و گفت مگر صد بار نگفتم تا من اجازه ندادم هیچ بزی حق ندارد خطی را راه بیندازد ، آخر از دست شما من دق می کنم آخه چند سال می خواهید بز باقی بمانید کی می خواهید بفهمید ، اصلا شما رشتی ها همه تان یه جورایی تون می شه بخاطر همینه که در هیچ زمینه ای نمی تونید پیشرفت کنید&lt;br /&gt;پرویز اپراتور دستگاه که از بد حادثه اولین مخاطب پیمانی در صبح اول وقت بود مدتها بود که به اخلاقش عادت کرده بود و سعی نمی کرد زیاد با او درگیر شود بخاطر همین حرفهایش را نشنیده گرفت و به کارش ادامه داد .&lt;br /&gt;دفتر تولید دومین جایی بود که صبح اول وقت پاتوق پیمانی بود و سعی می کرد باصطلاح خودش آنجا را مرکز رتق و فتق امورقرار داده و مرکز فرماندهی خودش را در آنجا مستقر کند، همین طور که به طرف دفتر می آمد یکهو احساس کرد حس عجیبی در بدنش زیاد شده و یک خوشی زاید الوصفی تمام وجودش را فرا می گیرد به میمنت این خوشی هم بود که ذهنش به سمت کله پا کردن یکی از نیروهای قدیمی افتاد کسی که مدتی بود با او زبان درشتی می کرد و از رفتارش که در مقابلش می ایستاد خوشش نمی آمد ، همچنان که رویش را بطرف منشی تولید بر می گرداند گفت :&lt;br /&gt;رسولی زنگ بزن برنامه ریزی بگو بامرام بیاد&lt;br /&gt;رسولی که با هر صحبت پیمانی خودش را جمع می کرد بلافاصله چشم قربان را گفت و شماره تلفن برنامه ریزی را بصدا در آورد و با لهجه غلیظ رشتی گفت" قربان سلام عرض کردیم آقای مهندس پیمانی با شما کار دارند لطف کنید هرچه زودتر دفتر تولید تشریف بیاورید.&lt;br /&gt;"بله باشد"تنها کلماتی بود که بامرام پشت تلفن به رسولی گفته بود ، همیشه اول های صبح انتظار این صدا کردن و لیچار بار کردن های پیمانی را داشت و معلوم نبود چرا همیشه صبح اول وقت این مسئله پیش می آمد تو دلش گفت : لعنت به این شانس و زندگی که باید بایه همچین آدمی آنهم صبح اول وقت دمخور باشی و راه افتاد بطرف دفتر تولید از جایی که باید طول سالن را می پیمود تقریبا 50 متر راه بود تا برسد و در این فاصله دلش به هزار راه رفت که نکند باز هم  پیمانی دارد توطئه می کند و قصد کله پا کردنش را دارد تقریبا به محض ورود به دفتر پیمانی مجال صحبت نداد و صدای نکره اش را بلند کرد و گفت:&lt;br /&gt;این چیه نوشتی تو برنامه اصلا تو خودت می فهمی ، هرچی چرت پرته ور می داری می نویسی شانس آوردی که با من کار نمی کنی حالیت می کردم&lt;br /&gt;نگاه متعجب و یکریز با مرام لحظاتی به چشمان پیمانی دوخته شد و خشم خود را فرو داد و در حالیکه  سعی در کنترل خود  داشت گفت :&lt;br /&gt;بفرمایید ببینم چی شده&lt;br /&gt;دیگه چی می خواستی ،  برای خودتان تخمی ورمی داری می نویسی بعدش می خواهی همه هم بفهمند&lt;br /&gt;بعد با تمام توان خود کاغذهای برنامه تولید را به یکطرف پرت کرد ، دیگر صدای پیمانی معمولی نبود و بچه های دیگر توی دفتر تولید نیز این را احساس می کردند و میخکوب از رفتارش بودند و هر لحظه هم شاهد بلندتر شدن صدایش بودند&lt;br /&gt;با توام افتاد من که صدایش را نمی شنوم&lt;br /&gt;با مرام در حالی که باز هم خود را کنترل می کرد سعی کرد برای پرچانگی های پیمانی راه حلی منطقی بیابد ولی فکر و منطق هم چیزی نبود که در مخیله پیمانی جا بگیرد&lt;br /&gt;باشه میرم برنامه ها را ببینم تا اگر اشکالی داره درستش کنم&lt;br /&gt;رد نگاه پیمانی همچنان با مرام را تعقیب می کرد و هر لحظه سعی می کرد تا بیشتر بار روانی قضیه را برایش سنگین تر کند&lt;br /&gt;روزهای کاری بامرام همیشه سنگین و فضای فکری آلوده ای داشت از یکطرف مشکل خانوادگی ، بار مالی زندگی ، اقساط عقب افتاده و از طرف دیگر حقوق بخور نمیر که آنهم باسر و کله زدن باآدمهایی مثل پیمانی دیگر اعصابی برایش نگذاشته بود ، آنروز تصمیم گرفته بود یکبار برای همیشه شرپیمانی را از سرش کم کند ، بجهنم بیکاری و دربدری ، لعنت بر این زندگی سگی که مجبوری فحش چارواداری یک جغله تازه بدوران رسیده را بخوری که چه ، که داری به زندگی سگی خودت ادامه می دهی پس تصمیم گرفت و عزم خودش را جزم کرد تا قال این قضیه را بکند هر چند می دانست که کسی حمایتش نمی کند&lt;br /&gt;ساعت 2 بعد از ظهر بود که سر تقسیمات یک محصول تولیدی بامرام باید اتاق پیمانی می رفت تا با او مشورت کند ، در اتاقش را که باز کرد مثل همیشه داشت چرت می زد و تا چشمش به بامرام افتاد در کمد را باز کرد و قطره چشمی استریل را برداشته و قطره  ای به داخل چشمهاش ریخت ، با مرام اول کلی وایستاد تا کارهای متفرقه پیمانی و تلفنش تمام شود تا شروع به صحبت کند&lt;br /&gt;سه تا قطعه 4030 متری داریم و یک قطعه 4560 متری بنظر شما کدامیک را برای قطعه سه رشته ای برداریم&lt;br /&gt;پیمانی که کم کم داشت از حالت نشاگی و چرت می پرید جواب حرفش را با بی حال داد&lt;br /&gt;برو با ناعمی صحبت کن و ببین قطعات واقعا چقدر در اومده و نظر اونم رو بپرس تا ببینم چکار کنم&lt;br /&gt;با مرام بدنبال ناعمی رفت و صلاحدید های لازم را با او انجام داد و دوباره به اتاق پیمانی برگشت تا لیست های جدید قطعات را که این بار با نظر ناعمی بعنوان مسئول سالن دوم تهیه کرده بود به او نشان دهد&lt;br /&gt;قطعاتی که شما گفتید و نتیجه ای را که با آقای ناعمی گرفتم ملاحظه کنید&lt;br /&gt;پیمانی دوباره گردنش را راست کرد و نظری به کاغذ انداخت و در حالی که با تمام زورش کاغذ را پرت می کرد بر سر با مرام فریاد کشید و قیافه وحشتناک خودش را دوباره نشان داد&lt;br /&gt;اگه با ناعمی هماهنگ کردی دیگه واسه چی آمدی اینجا یعنی چه که من چی بگم برو با همون هماهنگ کن ، اصلا شما رشتی ها همه تون سروته یه کرباسید بخاطر همینه که هیچوقت پیشرفت نمی کنید ، بخاطر همینه  که مدیر کارخانه میگه ....&lt;br /&gt;دیگر بامرام نگذاشت که حرفهای پیمانی تمام شود سر خود را راست کرد و به او گفت تو حق داد زدن و فحاشی را نداری اگر هم ازکار بنده ناراضی هستی لطف بکنید گزارش بنویسید ولاغیر، حقی هم برای صحبت خارج از نزاکت نداری&lt;br /&gt;پیمانی بمانند ببر بی دندان یکهو جا خورد انتظار این برخورد را از با مرام نداشت رو کرد به او و ایندفعه با صدای بلندتر گفت : می بینیم ، برو از اتاق من بیرون دیگر حق نداری پاتو اینجا بذاری دیگه هم برای هیچ کاری حق نداری بیایی اینجا ، بامرام که تااین  لحظه خودش و رفتارش را کنترل کرده بود گفت مرده شور تورا با اين رفتارت ببرد اصلا هر كاري دلت مي خواهدبكن اگر بار ديگر صدايت را روي من بلند كردي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي ودر اتاق پيماني را پشت سرش كوبيد و از آنجا بيرون رفت&lt;br /&gt;دنياي براي بامرام تيره و تار شده بود براي او كه حدود شانزده سال سابقه كاري در كارخانه داشت همه چيز تمام شده بود و تصميم آخرش در تسويه حساب با كارخانه به مغزش خطور كرد مي دانست كه مديريت هيچوقت مهندس لات و بي سر پايش را كه چونان سگان گله فقط پارس مي كند از كاربيكار نمي كند تا يك كارگر بامرام نامي بتواند نان بخورد چون مي دانست كه پيماني آموزش ديده مدير بود وبجز تصميمات مدير كار ديگري انجام نمي دهد .ساعتي بعد بامرام تصميمش را در دفتر امور اداري براي استعفا گرفته بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-1193937041033802932?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/08/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-7554473840792018562</guid><pubDate>Sun, 17 Aug 2008 12:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-08-17T16:47:01.746+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>27/05/87</category><title>رویای امید</title><description>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;سر بر شانه ات که می گذارم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تنهاترین رویاهایم بدست باد سپرده می شود/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;روزهای ملا ل آور و خسته&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از پیش چشمانم محو می شود/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اندوه گریزان و عشق دوباره جان می گیرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;به خیالم که جهان دوباره پا می گیرد/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سر بر شانه های نجابتش بود که پرسیدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;آیا تو از سلاله فرشتگانی/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;پاسخ شنیدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تا چه بگویی/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;گفتم آیا ز طایفه خسروانی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;باز هم گفت تا چه بدانی/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;پرسیدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;آیا امید دلهایی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;در جواب گفت&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;راه و خستگی را باید بپیمایی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تا به جمع ما بیفزایی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-7554473840792018562?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/08/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-1131526582989268518</guid><pubDate>Tue, 05 Aug 2008 12:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-08-05T17:10:51.460+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاریخ انتشار :15/05/87</category><title>گیلان با صفا</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;راستی که گیلان امی شین چه جائیه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهر و دهاتان انی شین دیدنیه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بجار سران که پا نهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نعمتان از روستاییه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باغ و بولاغ فاندری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم دکفان خواستنیه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دریا کنار گذر کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موجه به ساحل تو دینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرغابیه به آسمان چشم مره شکار کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذر به جنگلان کنی انهمه نعمتان دینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوهان جور که پا نهی عظمت خدا دینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای هموطن خاک گیلان پر نعمته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاستن نعمتان خو جاسر همته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خطه گیلان فارسی تی پا امره منته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هتو بدان تی قدمان چومان سر؛غنیمته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیا و تو یاری بکن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمیزگی باور تی جا ؛ یه خورده همکاری بکن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمک بکن کاری بکن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زباله هیچوقت فونکون&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-1131526582989268518?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-6644740608846339929</guid><pubDate>Thu, 24 Jul 2008 16:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-08-05T16:58:58.715+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاریخ نگارش : 03/05/87</category><title>گیلانی شعر</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از قدیمان شاعریه دوس داشتیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شعر می زبان تا آموئی نوشتیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;لفظ و کلامات که دییم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پایان می شین سوست بوسی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کتاب و روزنامه دییم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چومان خوره بازه بوسی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بازین هتو گپ امویی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خوره بی اندازه بوسی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;میرزا جای خالی کودیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شیون جای ز خدا همش طلب خواهی کودیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;افراشته سر وقت رسییم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یاد امی شهر حکیمان کودیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نسیم شعر وانورس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هرجا که بو بلا کوده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه کلام بگم شاعرشعر فارسی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جه ذوق گیلان بو راضی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;الان جه شاعران بگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;غلامرضا مرادیه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به شهر رشت شاعران نمونه ای در تکی ایه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شهر خمام که رسیم محمد فارسی داریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دروغ نبه جه شاعری کم نداریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شکر خدا هرکی داریم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شعر و کتابه همه مبتلا داریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تهران جا دانم پیله سایه داریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هوشنگ ابتهاج گم ، که اونه تاسیان داریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;رشت که ایه دانم همش آفتابیه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ولی نانم چرا هتو امضاء کنه که ساﻳﮥ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خاتمه کلام بگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرچی ایسه هتو بگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می چوم خوره برایه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امیدش از خدایه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تا شاعران سبزبگید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برای گیلان واسی همیشه پر برگ ببید&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-6644740608846339929?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/07/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-2443305531999494136</guid><pubDate>Sat, 19 Jul 2008 18:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-07-20T23:23:32.877+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>نوشته شده بتاریخ : 29/04/87</category><title>در سوگ شکیبایی</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;رفتی و راهت برجاست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ای خوب من اوج کمالت اینجاست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هنرهایت زجان بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زیبا و روح افزا بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هامون قلبها بودی &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;افسوس چرا کوته سخن سرودی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خسرو شکیبایی هم از میان ما رفت ، باور کردنی نیست ولی دیگر حمید هامونی نیست که از درد روزگار بخود بپیچد و مرگ خود را بخواب ببیند وبرای گریز از تلخی های روزگار دست بدامان علی عابدینی دوست درویش خود برود اینبار هامون ما با نگاهی آسمانی قدم در حجله گا ه ابدی خود می گذارد و خواب دریا چشمان ترش را خیس نمی کند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روحش جاودان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-2443305531999494136?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/07/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-8112636602956429539</guid><pubDate>Mon, 14 Jul 2008 13:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-07-14T18:05:20.277+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>24/04/87</category><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زلال و چشمه سارم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به مقصدم روانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جاری و همچو رودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنگ صبور و کوهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کینه بدل ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اگر که تلخ کامم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تن ندهم به پستی یا بطریق سستی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;درره عشق و جانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;همدل و همزبانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-8112636602956429539?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/07/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-1074914251304355353</guid><pubDate>Mon, 07 Jul 2008 17:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-08-05T16:56:48.999+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاریخ انتشار : 17/04/87</category><title>رهرو وصال</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از من مپرس کجایم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شاید پی وصالم یا رهرویی براهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این نای خسته را من سازی دوباره خواهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آه و فغان بر آرم زین جان بی جانانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;درراه عشق و ساقی میخانه را خواهانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گفتی به من ز خوبان،از زندگان و نیکان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راه نکوی مردان،امید هر خسته جان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راهی که در پی آن شوری ز دل برآرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از بهر آن شب و روز اشکی دگر ببارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شاید بوصل هجران جانی ز تن نباشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هجران و وصل دیدار شد حاصلم به رهوار&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-1074914251304355353?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-8433066048681420170</guid><pubDate>Sun, 15 Jun 2008 12:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-15T17:09:59.620+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>26/03/87</category><title></title><description>&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شکواییه به مقام الهی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بار الاها این چه رسمی ست &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;که من بنده درگاه تو باشم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ز ازل تا به ابد دربدر کوی تو باشم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;کار نیکان به عذاب افکنی و گوهر جانش بستانی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;لیک بر طایفه ددصفتان محرم اسرار بمانی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-8433066048681420170?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/06/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-7533921989147031589</guid><pubDate>Fri, 13 Jun 2008 18:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-13T05:04:37.360+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاریخ انتشار : 24/03/87</category><title>پیله مارجان</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/SF6dKRpDJLI/AAAAAAAAABw/wakvFSvRzB0/s1600-h/2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5214778218401440946" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/SF6dKRpDJLI/AAAAAAAAABw/wakvFSvRzB0/s200/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;strong&gt;آفتاب نزده کله سحر پاشده بود نماز را که بجا آورد دوباره بی آبی و انتظار و به آسمان نظاره گر شدن دیروز به مغزش تداعی کرد نمی توانست باور کند و حتی در مغزش هم نمی گنجید وهمینطور باخودش فکر کرد که چرا آب برای نشاء برنج نیست و هینطور زیر لب می خواند "ای خودا خودا جان بگو تی ابره بباره باران بگو بباره به دشت وسامان به ایه بجاران" کمرش را که از رختخواب راست کرد بلافاصله آنها را جمع کرده و سماور را روشن می کرد تا برای چای آماده باشد پس از چند دقیقه که آب جوش آمد باز هم دلش نیامدتا بچه ها و نوه هاش را برای صبحانه صدا بزند چون همه شان در خواب ناز بودند یادش آمد سالها پیش که خدابیامرز شوهرش (مشتی هدایت) زنده بود دست در دست یکدیگر همینوقت ها سر بیجار می رفتند حتی اوضاع آنقدر خوب بود که هر سال کارگر ترک برای کار فصلی در منزل آنان می ماند مشتی رجب که از خلخال هر سال می آمد برایشان کلی نان محلی و شیر مال و خرت و پرت برای بچه ها می آورد و انگار که یکی از اعضای خانواده بود که موقع کار به آنها اضافه می شد فکر کرد مدتی است که ازش خبری نیست با این اوضاع و اوصاف که همه تلفن و موبایل دارند چرا بعضی ها دست و دل ندارند که خبری از خودشان برای آدم برسانند آخرین چیزی که ازش می دانست این بود که از کار زیاد در سر بیجار پا درد گرفته و هرچه هم دوا و دکتر می رود فرقی بحالش نمی کند فکر بیجار و مشتی رجب و بی آبی با صدای نوه کوچکش امیر یکهو او را از عالم خودش بیرون آورد" پیله مارجان صبحانه منو زودتر بده من باید زود مدرسه باشم"&lt;br /&gt;باشه پسر جان الان حاضر می کنم .&lt;br /&gt;چای داغ ، پنیر محلی مشتی رجب و یک برش تافتون چقدر تو گلوی امیر مزه کرده خودش هم نمی دانست دقایقی نگذشته بود که تمام اهالی خانه دیگر بیدار شده بودند و آماده بودند تا از صبحانه آماده شده پیله مارجان نوش جان بکنند وقتی امیر صبحانه اش را تمام کرد غلامرضا نوه دومی که از شهر مهمان پیله مارجان و از همه بیشتر و عزیز دردانه تر برایش بود خوراکی های قایم شده اش را می چشید شیره انگور که تازه از بازار محلی خریده بود و گردو که از درخت می چید سر سفره برایش آورد و غلامرضا هم که انگشتاش را به شیره می مالید و همانطور در دهانش می گذاشت. بساط صبحانه خوری که نمام می شد هرکدام یکطرف می رفتند ، پیله مارجان یکراست سراغ اردک و مرغ و غاز می رفت و لانه هاشان را باز میکرد و یکهو همه حیوانات با صدای بلند از داخل لانه هاشان بیرون می آمدند و بعد از آن هم می رفت سراغ دسته بیل کوچک( بلوبه زبان محلی) و شروع میکرد باغ اطراف منزل را که در آن خیار ، گوجه و باقلا می کاشت از علفهای هرز پاک کرده و هرس می کرد، دیگر توانایی کار در شالیزار را نداشت و کمرش از زیر بار کار خم شده بود ولی با همه اوضاع بر ناتوانی خود غلبه می کرد و می دانست که با کار کردن مثل یک فرمانروا در خانه و مزرعه می باشد و همیشه به این فکر می اندیشید که با از کار افتادن آدمی وجود نداشته باشد بهتر است و اگر این اتفاق بیافتد دیگر آن عظمت و ابهت یک مادر بزرگ سخت گیر را ندارد ، می دانست که باکار سلامتی خود را تضمین میکند همیشه اولین نفر بودکه صبح بلند می شد وآخرین نفر بودکه استراحت می کرد.&lt;br /&gt;افراد خانواده بعد از فوت خدابیامرز شوهرش مشتی هدایت یکجور حرف شنوی از او داشتند و در تمام مسایل از کار ، ازدواج ، فروش زمین ، دعوای آب جاری این پیله مار بود که همه با حسن ختام او به کارشان پایان می دادند و اوضاع به خیری و خوشی تمام می شد .&lt;br /&gt;رفیق و همدم پیله مار مشتی گل خانم بود که هر گاه و بیگاه همسفره و همراهش در اوقات مختلف بود خدا او را هم بیامرزد چه خاطراتی با او داشت یکی یکی از جلوی چشماش رژه رفته بود آخ که این زندگی چقدر بیرحم است که باید خودت باشی ولی رفتن عزیزانت را ببینی ای کاش من بجای آنان می رفتم ، افکار پیله مار هم امیدش به زندگی و بخصوص نوه وبچه هاش بود هم دلگیر از نبودن عزیزانی که هرکدامشان برایش نور چشمی بودند وقتی کار روزانه بپایان می رسید موقع شام و چیدن سفره همیشه دعا می کرد و می گفت "خدا برکت بدهد این سفره که مشتی هدایت جورش کرده ، خدا برکت بدهد به این زمین که همه از آن سیر بشیم خدا بچه هایم را سلامت بگرداند که بتوانند با زور بازویشان نان حلال بیاورند" و وقتی هم که پا تو رختخواب می گذاشت تا موهای بچه ها را نوازش نمی داد و برایشان قصه نمی گفت خوابش نمی گرفت ، همه اعضای خانواده که تعدادشان با عروس و پسرش و نوه هاش به 9 نفر می رسیدند روزهایی که پیله مار روستا را برای چند روز ترک می کردتا پیش دختر بزرگش به شهر برود احساس یکجور کمبود احساس می کردند و روز شماری می کردند تا موقع برگشت که بیاید حالا هم از روزهایی است که تصمیم گرفته تا پیش دخترش به رشت برود ، هم دلش هوای زیارت خواهر امام را کرده هم می خواهد تا آنجا نذر و نیازی بکند، دلش گرفته و میل داشت جند روز تو عالم خودش باشد مقدمات سفرش را آماده کرد و با بقچه و یک مقدار خیار وباقلایی که از باغش چیده بود همراه با پسر کوچکش که همراهیش کرده بود تا جاده برای سوار شدن ماشین عازم این سفر کوتاه شد .&lt;br /&gt;"مارجان خوش آمدی قدم رنجه کردی" صدای دختر بزرگش که مدت 2 ماهی بود نشنیده بود بنظرش تکیده و بی رمق نشان میداد جوابش فقط در این چند جمله خلاصه گردید چرا اینقدر تنها و خسته ای نجمه مگر شوهرت به تو نمی رسد و جواب دخترش نجمه هم در سکوت و گذر از جواب سپری گردید از مهمانی اش در خانه نجمه 2 روزی می گذشت و فقط این چند روز همش می خوابید آخر خانه دخترش که ته یک کوچه بن بست داخل شهر بود و سکوت و آرامش عجیبی بر آن حاکم بود یک روز بعد از ظهر همراه دخترش که به زیارت خواهر امام رفته بود کلی نذر و نیاز کرد تا خدا برایشان سال پربار و پر محصولی ببار آورد و چقدر هم گریه کرده بود بخاطر مشتی هدایت که از دست داده بود و گل خانم که مونس تنهایی اش بود چشماش گل انداخته بود دخترش نجمه همش می گفت پیله مار بس کن آخرش بخاطر این بیجار و مردم و دوستان جان خودته می گذاری ، شب که جا گذاشته بودند صدای رعد و برق همراه با ریزش باران برای پیله مار نیایش به درگاه خدا را داشت و ممنون از سپاس بیکرانش می کرد و همان شب هم تصمیم گرفت تا فردا برگردد تا فکر مزرعه بیشتر آزارش ندهد صبح کله سحر پا شد و مثل دهات که بساط چای و صبحانه را راه می انداخت سفره را چید و خورده و نخورده راه افتاد که برود پیله مار کجا می روی این صدای نوه اش بود که می خواست تا ایستگاه با او بیاید و همین را هم انجام داد ظهر که به روستا رسید تقریبا از بارانی که از دیروز می بارید خیس شده بود اهل محل همه می گفتند که خانم بزرگ که همان پیله مارجان باشد رفته زیارت و چون زیارتش قبول شده راز و نیازش هم بدرگاه خداوند تایید شده و چون تنها سادات محل هم هست امسال در پناه وجود او همه ایمن و مزارعشان پر از محصول می گردد شب را هم بعضی از افراد در خانه اش آمده و شمع نذر کرده بودند.&lt;br /&gt;شب که رو به سیاهی می رفت پیله مار هم دیگر انگار تمام غم هاش داشت رو به پایان می رفت و در دلش بجای غم یک جور خوشحالی احساس می کرد همینطور که چشماش سنگین می شد مشتی هدایت ، گل خانم ، مشتی رجب وهمه و همه جلویش رژه میرفتند و احساس می کرد دارد سبک می شود و این احساس آنقدر در او قوی می گشت که لحظه به لحظه سبکی اش را بیشتر می کرد ، در تمام آن لحظات کسی حتی فکرش را هم نمی کرد که خانم بزرگ دیگر صبح برایشان کله سحر اجاق روشن نمی کند و لانه اردک ها را دیگر باز نمی کند و موقع ناهار دعا برایشان کسی نیست بخواند و بگوید خدایا از نعمتهایی که بیدریغ به ما دادی سپاس گزاریم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-7533921989147031589?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/SF6dKRpDJLI/AAAAAAAAABw/wakvFSvRzB0/s72-c/2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-7712159591897937949</guid><pubDate>Thu, 08 May 2008 09:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-08T23:35:58.741+04:30</atom:updated><title>داستان بهروز</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دود غلیظ همراه با رفت و آمد لیفتراک هادر پرتو نور خورشیدی که از پنجره هابداخل می تابید خود را کاملا نمایان می کرد و هرچه بر ساعت کاری افزوده می شد غلظت دود و همهمه داخل سالن نیز بیشتر می شد روی یکی از دستگاهها که در حال تولید یک قطعه بودند علی و احمد در حدود 20 سالی بود که کار می کردند هردو از کارگرهای با سابقه ای بودند که بیشتر عمرمفیدشان در کار داخل سالن تولید گذشته بود ساعت حوالی ظهر را نشان می داد و موقع ناهار خوردن بود ، صدای زنگ ناهار که همه جا می پیچید هردو دستگاه را برای 15 الی 20 دقیقه خاموش می کردند ، سر ناهار خوری که تنها تفریح ساعات طولانی 12 ساعته شان بود از همه جا صحبت می شد الی صحبت از خودشان ، بحث فوتبال شب پیش منچستر با آرسنال یا بازی استقلال و پرسپولیس و یا سریالهای شب پیش تلویزیون و آخر ازهمه بحث خانمهای داخل سالن تولید که این یکی بیشتر از همه به مذاقشان خوش می آمد ، از قرائن معلوم هیج چیز برایشان مهمتر از مسائل ذکر شده بالا اهمیت لازم را نداشت ، نفر جدیدی که تازه به جمع ناهارخوری 15 دفیقه ای شان اضافه شده بود کارگر تراشکاری بود که تازه حدود 1 سالی می شد که وارد کارخانه شده و علی بیشتر اوقات فکر می کرد که معلوم نیست چه گرایش فکری دارد و فقط قیافه ای شبیه بهروز داشت که 15 سال پیش تازه وارد کارخانه شده بود بود و از قضا ورود ش نیز مصادف شده بود با روز کارگر و بیشتر بچه ها دیده بودند که بهروز داخل کارگاه چطوری از کارگران دفاع می کرد اون روز نه علی و نه احمد هیچ وقت فکر نمی کردند که کسی هم پیدا بشود که موقعیت شغلی خودشه برای منافع دیگران به خطر بیندازد ولی رفاقت بهروز و کارایی و مردانگی که از خوش بجا می گذاشت ورد زبان همه بچه ها شده بود و کم کم خبرها به گوش مدیر رسیده بود که بهروز نامی داخل سالن نه تنها زیر بار حرف زور نمی رود بلکه تا جای ممکن از بیشتر بجه ها در مشکلات کاری دفاع می کند حتی با وجود اینکه تازه یک سالی بود که سر کار آمده بود و تصادفا با روز کارگر هم ورودش یکی شده بود با خودش شکلات آورده بود و در داخل سالن در میان تعجب بقیه بینشان توزیع کرده بود علی بی اختیار روز های 15 سال پیش را که بچه ها بهروز را نمی شناختند بیاد آورد درست مثل امروز سر ناهار خوردن بودکه احمد روکرده به بهروز گفت حتما تو را خداوند به جمع ما اضافه کرده چون بجای اینکه مدافع خودت باشی برای دیگران فعالیت بیشتری می کنی ، مهر بهروز بر دل بیشتر بچه ها نشسته بود در همین حال و احوال فکر بهروز بود که سقلمه احمد یک طرف پهلوش نشست و از عالم خیال بیرون آمد روکرده به کارگر تازه از راه رسیده کرده و گفت به به چه جوان رشیدی ! چقدر شبیه خدابیامرز ما بهروز هستی نکنه اصلا با بهروز رابطه ای یا نسبتی داری که ما نمی دانیم اصلا بچه کجایی که این همه شبیه اون خدا بیامرزی؟ جوان تازه وارد که یک کمی هم خجالتی بنظر می رسید رو کرده به جمعشان و گفت : بچه لنگرودم از راه پشته لنگرود صبحها تا رشت می کوبم و چند کورس ماشین می گیرم تا سر کار بیام تازه با این همه گرانی و وضع بنزین و افزایش کرایه ها برایم صرف نمی کند تا اینجا بیام فقط بخاطر اینکه اسم سرکار رفتن را برای خودم داشته باشد این همه راه را می کوبم و تا اینجا می آیم و اونی را هم که شما بهروز صداش می کنید تا الان به عمرم نه دیدم و نه آشنایی دارم بهر حال ببخشید ! دوباره فکر بهروز به کله علی رسیده بود تازه دو سالی می شد که بهروز وارد کارگاه شده بود و تصمیم گرفته بود یک گروه کوه نوردی راه بیندازد و طرح آن را هم به مدیر اداری و کارخانه هم داده بود اوائل مدیر مخالفت می کرد چون فکرش این بود وقتی همه با هم از یک جمع کاری دوستی برقرار کنند به منافع کاری لطمه وارد می شود و خلاصه اینکه نباید همه با هم پسر خاله بشوند ولی بهروز خسته نمی شد و ومرتب به پرو پایشان می پیچید و می گفت که تمام مسئولیتهای این کار را می پذیرد و بعد ازمدتها دوندگی بالاخره اجازه تاسیس گروه کوهنوردی داخل کارخانه را گرفته و اونو به ثبت هم رسونده بود بیاد آورد که همیشه جمعه ها که تعطیلی کارخانه بود تا قبل از ورود بهروز همه بجه ها تا بوق سگ می خوابیدند و بعد از ناهار را هم خواب دوباره و غروب هم احیانا پارک یا اگر ته جیب پول مولی هم بود ساندویچ و یا سینما با اهل و عیال ولی از روزی که بهروز اون گروه کوهنوردی داخل کارخانه را راه انداخته بود بیشتر بچه ها باهاش پا شده و به کوه می رفتند ، اوائل از گلگشت خانوادگی شروع شده بود و کم کم بچه ها ورزیده تر شده و حتی یک سال در تعطیلات تابستانی موفق شده بود با بودجه اندکی که از کارخانه گرفته بود با بچه ها با سبلان نیز صعود کند. فکر علی با سوال جوان تازه وارد پاره شد "راستی این آقا بهروز که می گید مگر چه اتفاقی براش افتاد که این همه برای شما خاطره برانگیز شده " سوال جوان را علی بفکر نیفتاده احمد شروع کرد به پاسخ دادن : جانم برارکم که تو باشی این آقا بهروز ما برایمان خیلی خاطره دارد چون هیچوقت نمی توانیم فراموشش کنیم و امیدواریم جنابعالی که اینجا آمدی هم یاد اونو زنده نگهداری و از آموزه هاش برای خودت سرمشق بگیری هر چند که قیافه آن مرحوم را هم داری که این جای امیدواری برای ما می شه چون هروقت که تورا می بینیم یاد آون برای ما زنده می شه عزیز جانم برات بگم که چی شد تا این آقا بهروز ما عزیز جان شده یکهو یک روز تصمیم گرفته بود راهنما و سرپرست یک گروه کوهنوردی بشود و مسیر درفک را از شمال برایشان راهنمایی بکند هوا اخرهای آذز ماه شده بود و سوز سردی هم همه جا را گرفته بود ما آن روز که بهروز تصمیم گرفته بود به کوه برود اضافه کاری اجباری در روز تعطیل داشتیم و نتوانستیم باهاش همراه بشیم و مضافا بر اینکه اون می خواست راهنمای یک گروه دیگر بشود که اونها را ما نمی شناختیم و فقط بهروز اونها را می شناخت ، ما همه که روز بعد سر کار آمدیم از بهروز خبری نشد اول فکر کردیم که مرخصی یک روز هم اضافه تر گرفته و بی خیالش شدیم ولی نگرانی ته قلب ما موج می زد چون هوا بشدت سرد شده بود و کوهنوردی بدون وسائل فنی در چنین هوایی تقریبا غیر ممکن می نمود حوالی ساعت 2 بعد از ظهر که یک شیفت تازه بداخل سالن تولید می رسید خبرهای بد همراه با پچ پچ داخل سالن پیچید "بهروز در موقع کوهپیمایی همراه با یک گروه کوهنوردی مبتدی راه را گم کرده و اسیر توفان و برف شده و مردند" ابتدا فکر کردیم بچه ها شوخی می کنند و سر بسر ما می ذارند ولی فردا هم که سر کار آمدیم و از بهروز خبری نشد با خانواده اش تماس گرفتیم ولی تلفن خانه اش را هم کسی جوابی نمی داد و این بیشتر شک ما را به یقین تبدیل کرده بود جون از دیگران شنیده بودیم که در این صعود همسرش نیز با اون همراه بوده بهر حال من و علی تصمیم گرفتیم ته و توی خبر را در بیاریم و یکسر تا خانه بهروز رفتیم اونجا هم کسی را ندیدیم که جواب ما را بدهد ناچار تا منزل پدری بهروز که پشت کارخانه زمرم یا همان پپسی رشت بود رفتیم و تازه فهمیدیم که همه چیزها را که شنیده بودیم درست بوده بله بهروز عزیز ازجان گذشته ما تا آخرین دقیقه بر مسئولیت و تعهدی که داشت جانفشانی کرده بود و وقتی که با یکی از بچه های بازمانده از صعود صحبت کردیم گفت که گروه راه را گم کرده بود و توفان هم شروع شده بود و هوا روبه تاریکی می رفت که بهروز تصمیم گرفت یک گروه داوطلب برای نجات گروه تشکیل دهد و متعاقب معمول خودش و زنش جزو نفرات اول شده وشروع به راهپیمایی برای نجات افراد گروه کردند که در همین راه دجار یخ زدگی و مرگ ناگهانی شدند و گفت در اون هوا معمولا هرکسی بفکر جان خودش می افتد و ترس مانع از کمک به دیگران می شود ولی نظم و انظباط بهروز و فداکاری مثال زدنی اش مانع از غلبه ترس بر گروه شده و با مرگ پیش از موعد خود و همسرش راه نجات دیگران را هموار کرده بود. اینها را به ما گفت و انگار تمام دنیا را برای ما تیره و تار کرد و تا به امروز سایه اونو در سالن تولید و در کارخانه وقتی که صحبت منافع بچه ها میشه احساس می کنیم امیدواریم برایت روشن شده باشد و شرح بهروز را برایت کامل گفته باشم ، جوان تازه وارد که بادقت به حرفهای احمد گوش میکرد با رضایت خاطر طوری که سرش را با رضایت تکان می داد در پاسخ احمد گفت راستش را بخواهید ما هم در لنگرود خودمان یک گروه کوهنوردی داریم اسمش را هم گذاشته ایم ناتشکوه که اسم کوه ای در ارتفاعات املش می باشد و تا الان چند صعود خانوادگی هم داشته ایم من امیدوارم که در اینجا نیز بتوانم از تجربیات شما و راهنماییتان بیشتر استفاده بکنم و اگر راه بدهد پیش مدیر هم برویم تا راه نیمه رفته بهروز را خودمان ادامه بدهیم ، احمد و علی در حالی که با رضایت به همدیگر نگاه می کردند با رضایت دستی به پشت جوان تازه وارد که حالا اونو به اسم کوچک حشمت صدا میزدند زده و گفتند پاشو برارکم که وقت ناهار دیگر تمام شده و تا بخاطر دیرکرد از ناهار جریمه مان نکرده بقیه صحبت هارا نیز سر دستگاه بکنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگارش در 19/02/87&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-7712159591897937949?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-1729179818258967887</guid><pubDate>Thu, 24 Apr 2008 13:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-24T18:02:21.910+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عطر شالیزار و زندگی در موسیقی گیلان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رجعت به گذشته و خاطره های بیاد ماندنی برای هر فردی که در زمان حال زندگی می کند نشانگان گذشته را با خود دارد این امر وقتی که به یک قطعه موسیقی که به زمان مادری گیلکی هم خوانده شده باشد گوش دهی بیشتر می شود غنای شعر،چیرگی خواننده و تسلط نوازندگان گویی تو را به شالیزارها برده و عطر برنج را در تک تک سلولهای بدنت می نشاند ،با یک قطعه آهنگ احساس می کنی در کنار یار و محبوب آینده ات قدم می زنی و گل می چینی و شکوفه های تازه رسیده بهاری را بدستان زیبا رویت می دهی و یا اینکه در زیر باران علیرغم اینکه یار و یاور هردو خیس از باران شده اند دست در دست یکدیگر نغمه های زندگی زمزمه کنان در جنگل گذرمی کنند و یا در حالی که در دریا بفکر رزق از بیکرانگی آن میباشی در فکر خانواده ات هم چنان زمزمه زندگی داری و چه زیباست این هماهنگی و هارمونی قطعات که با گوش جان شنیده می شود . همه اینها را گفتم چون باید یاد و خاطر عزیزانی مانند عاشورپور که تمام زندگی اش وقف زیباییهای موسیقی گیلان شده است زنده داشت،وقتی مراسمی را که گروه های کوهنوردی گیلان در بزرگداشت این شخصیت بیاد ماندنی برگذار کردند در ذهن خود مرور می کردم یاد زحمت های فراوان این عزیز و اساتید گرانقدر دیگری مانند ایشان که چقدر توانستند برای گیلان و گیلانی عرصه زندگانی باشند افتادم،حالا چرا عاشورپور توانسته از بین دیگران در عرصه شعر و موسیقایی در گیلان یک سر و گردن بالاتر باشد و تاثیر گذاری بیشتری از خود بیاد بگذارد باید او را با شاعر بزرگ گیلان محمد علی افراشته مقایسه کرد چون شعرهای افراشته تا همین یک دهه پیش ورد زبان دورترین روستاییان گیلان بود و حتی در دوران انقلاب کمتر روستایی را می دیدی که شعری از افراشته حفظ نباشد،شعرهایی که از دل بر می آمد و بر جان می نشست،عطر زندگی و حرکت را با شالیزار و جنگل و باران گیلان در می آمیخت و بدینسان ازشعر برای شنونده تکاپو و حرکت ببار می آورد،بدیگر سخن وقتی که به موسیقی گیلان در کل و بالاخص به موسیقی نوع عاشورپور گوش فرا دهی جانت لبریز از عشق،دوستی،فداکاری،عشق به خانواده و طبیعت دوستی می شود و جایی برای غم و ناامیدی در وجودت نمی ماند.&lt;br /&gt;صبح کله سحر پاشدن و سر بیجار رفتن و کار طاقت فرسای روی زمین مرا بیاد زمانهای گذشته می اندازد که در مزرعه های شالیکاری موقع قبل از ناهار یعنی حدود 9 الی 10 صبح که همه خسته و گرسنه از کار بودند و لقمه ای برنج و تخم مرغ محلی و احیانا پنیر برای سفره شان آماده می شد رادیو محلی گیلان برایشان موسیقی پخش می کرد پوررضا،ناصر مسعودی،زنده یاد جفرودی(با شعر معروف قدیمی رشتی) ،ناصر وحدتی و عاشورپور که همه اشان با نغمه های زندگی که ازآن دوران تا کنون در دلهای بسیاری از گیلانیها بجا گذاشته اند و به یقین من حتی با گذشت نسلها و تخریب فرهنگ بومی هم از یادها زدوده نمی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیا بیشیم کوهان جور دور جه آدم گیل کر&lt;br /&gt;همه دونیا یه بنیم امی زیر پا ای کوجی کر&lt;br /&gt;درددل زیاد دارم شیرین حکایت گیل کر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیایید خاطر عزیزان مان عاشورپور،جفرودی و دیگر هنرمندانی که در عرصه موسیقی زیبای گیلان زحمت های بسیار کشیده اند را پاس بداریم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-1729179818258967887?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/04/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-6407542712263969056</guid><pubDate>Sun, 20 Apr 2008 17:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-20T22:17:11.918+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به مناسبت روز زمین 3 اردیبهشت 22 آپریل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در اندوه زخم های زمین&lt;br /&gt;کانون ديده بانان زمين : شعر از فرشته موثق نژاد- ارذیبهشت 1387&lt;br /&gt;من اهل زمینم ،&lt;br /&gt;زبانم زمینی ست!&lt;br /&gt;و قلبم که سرشار از این آبی مهربان است،&lt;br /&gt;به گاه تپیدن،&lt;br /&gt;در اندوه این زخم های زمین است.&lt;br /&gt;چه سرخ است و خونین،&lt;br /&gt;به چنگ بسی ناجوانمرد مردان،&lt;br /&gt;اسیر و غم آلود!&lt;br /&gt;گهی جنگلش را بسوزند&lt;br /&gt;و انبانی از پول دوزند!&lt;br /&gt;گهی چشمه سارش ببندند&lt;br /&gt;و بر تشنگی گیاهش بخندند!&lt;br /&gt;خراشیده چهره به چنگال دود و سیاهی&lt;br /&gt;به برج و به ویلا همه سبزه زارش تباهی&lt;br /&gt;در انبوهی از فاضلاب و زباله&lt;br /&gt;توان کی ز شادی ، به خیره نگاهی ؟&lt;br /&gt;هرآنکس پلشتی به پیشش فزون تر ،&lt;br /&gt;تو گوئی که فخر و جلال، افتخارش ، فزون تر ،&lt;br /&gt;و حکم ریاست بر این نازنین پیکر بی دفاعش ، فزون تر!&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;کجا سایه ساری که در آن نشینم&lt;br /&gt;و گرمای تن را بگیرم؟&lt;br /&gt;کجا کودکانم به بازی درآیند،&lt;br /&gt;مرغان آبی سرودی سرآیند؟&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;بناگه همه تیره گی ها دامن بگیرد،&lt;br /&gt;شود سیل و هر سو نشانه بگیرد،&lt;br /&gt;زمین و زمان گوئی آخر پذیرد،&lt;br /&gt;هر آنچه پلیدیست پایان بگیرد.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پس اکنون بیائید پیمان ببندیم&lt;br /&gt;که ره بر همه این خرابی ببندیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چراغ فردای زمین چندان پر فروغ نیست، وقت عمل همین حالاست!&lt;br /&gt;کانون ديده بانان زمين : فرشته موثق نژاد - اردیبهشت 1387&lt;br /&gt;آنچه که توسط بشر بر سر زمین آمده گویای درخطر قرار گرفتن تمامی افراد بشر و حتی نسل آینده در اثر تخریب هائی است که به دست خود بشر انجام گرفته است.&lt;br /&gt;شعار روز زمین در سال 2005 بر این امر تاکید داشت که باید برای دفاع از کودکانمان در مقابل خطراتی که آنها را به دلیل تغییرات آب و هوا، نابودی جنگل ها، آلودگی وکاهش آب، آلودگی های شیمیائی ، برهم خوردن تعادل زیستی و سرانجام تخریب کره زمین به دولتمردان و مسؤلین نسبت به مسؤلیت خطیری که بردوش آنهاست، هشدار داده شود که در صورت ادامه روند کنونی آینده تاریکی در انتظار فرزندانمان و سلامتی خودمان است. با گذشت بیش از دو سال از مطرح شدن این شعار هنوز نشانه های قوی از توجه به آن، دست کم در کشور خودمان که این روز را با عنوان " روز زمین پاک " تبلیغ می کند، مشاهده نمی شود و خطر آلودگی ها و تخریب ها سایه شوم خود را بر زندگی مردم بویژه کودکان انداخته است .&lt;br /&gt;روز زمین ؛ این مروارید آبی گرانقدر، جشن اعتدال زمین و پر از معناست . این یعنی زمانی که تاریکی و روشنائی در اعتدال با یکدیگر قرار می گیرند.&lt;br /&gt;بسیاری از کشورهای دنیا در تدارک برگزاری باشکوه روز زمین هستند. برخی با اعتراض به دولتمردان، برخی با مبارزه علیه تآسیس صنایع مخرب و برخی با گردهمائی و فراخوان و برگزاری نمایشگاه، جمع آوری امضا و... به بزرگداشت این روز می پردازند تا دولتمردان را به اقدامات فوری و معقول وادار سازند .&lt;br /&gt;این در حالی است که جان مک کانل طراح پرچم روز زمین، می گوید: " جشن اعتدال زمین در ماه مارس ، برمی گردد به جشن های باستانی ایران و چین باستان ."&lt;br /&gt;اکنون سؤال اینجاست که جای کشور ایران در این مراسم و در این هشدارها کجاست ؟&lt;br /&gt;سایه سنگین عدم برنامه ریزی و مدیریت همه جانبه نگر، اجرای پروژه های مخرب آب و جنگل و خاک و هوا و عدم توجه به منافع عمومی و حقوق ملت، چنان بر گرده محیط زیست کشور فشار وارد می آورد که چشم انداز فردای محیط زیست را جز تاریکی، نویدی نیست.&lt;br /&gt;کودکان بسیاری از مناطق کشور ما در انبوه زباله و گنداب فاضلاب زندگی و بازی می کنند و سلامت آنها به شدت مورد تهدید قرا ر می گیرد.&lt;br /&gt;برنامه های بسیار خردمندانه برپایه آمایش سرزمین لازم است تا برای معضلاتی چون زباله های شهری، فاضلاب، آبخیزداری،حفظ جنگل ها و مراتع، حفاظت از تالاب ها ، حفظ تنوع زیستی شگفت انگیز کشور، حفظ حیات جانوری و گیاهی کم نظیر سرزمین ایران به کار گرفته شود تا این سرمایه های گرانبها، اینچنین مورد تعرض و تخریب های آگاهانه و نا آگاهانه قرار نگیرد. برای دستیابی به این هدف ، فردا بسیار دیر است ، وقت عمل همین حالاست !&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;پرچم زمین در سال 1970 توسط پایه گذار روز زمین و پیش کسوت در جنبش جهانی صلح، جان مک کانل( John Mc Connel) طراحی شد که در آن از تصویر بسیار زیبا و شگفت انگیز زمین که توسط آپولوی 10 گرفته شده بود، استفاده شد.&lt;br /&gt;******&lt;br /&gt;منبع : &lt;a href="http://www.earthwatchers.org/"&gt;http://www.earthwatchers.org/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-6407542712263969056?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/04/3-22-1387.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-7583358765600546498</guid><pubDate>Thu, 17 Apr 2008 15:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-17T19:53:03.987+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;صفها کشیده اند در پس چشمان روزگار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خلقی که ذهنشان در باور و عمرشان در سراب&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باور کرده اند که خورشید زناکجاآبادی می درخشد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بی آنکه بدانند در پس هر طلوع،جایگزین هم غروبی ست &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هراس ، هراس ناباروری ست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در زمانه ی تمسخر اندیشگی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هرچند زینهار اهل عشق بر ناباوران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تازیانه ای است که در پس هم فرود می آید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حصاری که می کشم بدور خود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;انگار که در امتداد نهایت است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باور نمی کنم که دغدغه ها جاده ی عصیانند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و تردید جای پای ثابتی ندارد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-7583358765600546498?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-4919659705211673042</guid><pubDate>Tue, 08 Apr 2008 13:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-08T17:38:21.923+04:30</atom:updated><title>به بهانه پخش فیلم ژرمینال از شبکه 4 سیما</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با گذشت چند دهه از شرایط ظهور اثر بزرگ امیل زولا (ژرمینال) این رمان در سال 1993 بصورت فیلم در فرانسه تولید و اکران شده است،با نگاه به این اثر و قیاس آن با دوران جدید می توان دریافت که طبقه کارگر در دوران معاصر هنوز هم در تضاد اصلی با نیروهای سرمایه می باشد،بیکاری،گرسنگی،گرانی و.... واژه هایی نیستند که در 1848 انگلستان و یا فرانسه مصداق داشته باشند با نگاهی حتی سطحی و گذرا می توانیم در اعماق جامعه خود نیز این شباهت ها را پیدا کنیم فقط فرق دوران کنونی جامعه ما با ملت های پیشرفته اروپایی در مبارزاتی که آنان کرده اند می باشد و چنانچه در فیلم هم می بینیم بهای آن را نیز پرداخت کرده اند ،اکنون رفاه نسبی و آرامشی که کارگران اروپایی و آمریکایی در مفایسه با کارگران کشورهای جهان سوم دارند در اتحادیه های کارگری قوی آنان می باشد که توانستند این رفاه را برای آنان عرضه کنند،هنوز در اخبار وقتی صحبت از اعتصاب و یا حرکتی از کارگران اروپایی و یا امریکایی می شود براحتی می توان جای پای این اتحادیه ها و قدرت آنان را در چانه زنی بر سر منافع کارگران ملاحظه کردچیزی که در مملکت ما حتی واژه اش هم برای مسئولان نامفهوم می باشد ،بخاطر اینکه وقتی کارگر به حقوق خود آگاهی پیدا کرد و صفوف خود را در اتحادیه هایش ایجاد کرد دیگر سرمایه دارها براحتی نمی توانند حقوقش را زیر پا بگذارند و از این راه به ثروت های خود بیافزایند باید کارگر توسری خور باشد تا بتوانند ظلم بیشتری بکنند و از دستاوردهای این ظلم به ثروت خود بیافزایند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-4919659705211673042?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2008/04/4.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-4165390824155202615</guid><pubDate>Sun, 11 Nov 2007 16:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-11T20:04:22.667+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>برگرفته از فرهنگ و توسعه  بتاریخ 20/08/86</category><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سلامت روانی و تهدیدات نهادهای انتظامی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ن. شکسته قلم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.farhangetowsee.com/124/124-6.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.farhangetowsee.com/124/124-6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.farhangetowsee.com/124/124-6.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خبر کوتاه است: خودکشی دختری دانشجو (زهرا ع.ا) در بازداشتگاه اداره امر به معروف و نهی از منکر همدان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخبار ضد و نقیض فراوانی در مورد مرگ این پزشک 27 ساله در هفته های گذشته منتشر شد. اخبار رسمی حکایت از این دارد که این دختر (پدر وی از جانبازان جنگ بوده) به جرم معاشرت با پسری در پارک دستگیر می شود و به علت تعطیل بودن روز شنبه 21 مهر ، 48 ساعت در بازداشتگاه به سر می برد و در این مدت با پلاکارد تبلیغاتی خودش را حلق آویز می کند. هرچند صحبت هایی در باره تجاوز بازجویان و حتی قتل وی مطرح است اما بررسی این مساله موضوع این نوشته نیست و من فرض را بر صحت اخبار رسمی می‌گذارم و سعی می کنم زوایای مغفول مانده ای از این حادثه و حوادث این چنینی را بررسی کنم. یکی دو سال پیش هم یک دختر دانشجوی تبریزی خودکشی کرد. چرا؟ چون فیلمی منتشر شده بود از یک میهمانی در خوابگاه دانشجویی به مناسبت تولد یکی از همکلاسی ها و این دختر هم در آن فیلم بود و احتمالا بدون روسری و یا با آستین کوتاه دیده شده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهتر است که به دور از عصبیت های ناشی از رخ دادن این فاجعه و از دریچه روانشناسی فردی و اجتماعی، مسائل را جزئی نموده و سپس از بررسی جزء به جزء موضوع بتوانیم به نتیجه ای معقول تر برسیم تا شاید قدمی به پیش برداریم و هر کدام بتوانیم سهم خود را در این وقایع بشناسیم؛ سهم خانواده، سهم مدرسه، سهم پلیس و سهم حاکمیت را. و در آخر ببینیم مسئولیت اصلی بروز این همه ناهنجاری های اجتماعی، استرس ها، خودکشی ها و دیگرکشی ها را در کجا باید یافت. برای رسیدن به چنین نتیجه ای بهتر است به دنبال پاسخ برای مسائل زیر باشیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تیپ های مختلف عصبی را بشناسیم-A&lt;br /&gt;2- ببینیم این دختر دانشجو و هزاران جوان دیگر که در نقاط مختلف کشورمان هر روز با پلیس و دیگر نیروهای دولتی و غیر دولتی و در روابط اجتماعی خویش اصطکاک پیدا می‌کنند چگونه می اندیشند و رفتارشان و واکنشان چگونه است&lt;br /&gt;نیروهای پلیس را دقیقتر بررسی کنیم و جایگاه آنان را در تیپ های مختلف روانشناسی مشخص کنیم- B&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وظایف پلیس در یک جامعه متمدن امروزی را بشناسیم و عملکرد پلیس را در جامعه‌مان با آن بسنجیم -C&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاثیر رفتار پلیس با افراد عادی جامعه (از جمله همین دختر دانشجو) را بررسی کنیم -D&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در نهایت راهکارهایی (هر چند موقتی) برای کاهش اثرات مخرب شرایط نامطلوب بیابیم -E&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تیپ های مختلف عصبی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عقل و علم به ما می گویند که هیچ کودکی بد و بد تربیت به دنیا نمی آید&lt;br /&gt;دکتر کارن هورنای، روانشناس و بنیانگذار موسسه روانکاوی هورنای در آمریکا معتقد است&lt;br /&gt;«مهمترین شرایط برای این که انسان بتواند به طور طبیعی و سالم رشد کند عبارتند از: محبت و گرمی، حمایت، آزادی نسبی، کمک و راهنمایی و تشویق. و شرایط ناهنجار و مانع رشد عبارتند از تحقیر، اجحاف و تعدی و زور و فشار، ایجاد محیط نا امن و سختگیری بیش از حد و ... که مانع رشد طبیعی و سالم کودک می گردد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا به گفته همین روانشناس برجسته، در شرایط ناهنجار نمی توان رشد و تربیت و هنجار بودن را انتظار داشت. وی معتقد است در جامعه ای که شرایط برای رشد کودک ناهنجار است و نامناسب، انسانها جبرا به سوی یک نوع عصبیت رانده شده و به سه گروه : مهرطلب، برتری طلب و عزلت طلب تقسیم می گردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابر چنین تحلیلی و با توجه به شرایط بوجود آمده در دهه های گذشته کشورمان و عدم امنیت در ابعاد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی  نمی توان انتظار داشت که با گروه های اجتماعی شاد، هنجار و امیدوار در ایران روبرو باشیم&lt;br /&gt;الف- بر اساس آمار و ارقام ارائه شده توسط رسانه های دولتی در سال های گذشته، دستکم 75 درصد افسردگی و نیمه افسردگی در جامعه ایران دیده می شود که نیاز به مراقبتهای درمانی دارند. این افراد که عمدتا از گروه اول یعنی «مهر طلب» ها هستند بیشتر از دیگر گروه های عصبی در خطراند&lt;br /&gt;این گروه از انسان ها به دلیل همان تحقیرها، اجحافات  و تبعیض ها در دوران کودکی شان که حاکی از محیطی ناامن و سختگیر بوده است و بنا به فیزیولوژی جسمی، شخصیتی، شرایط خانوادگی و یا پای بندی به باورهای ایدئولوژیک مشخص نمی‌توانند بر وجه پرخاشگرانه و عناد آمیز خود به دیگران جامه‌ی عمل بپوشانند و به جای دفاع از حقوق خود به عناد با خویش و ملامت و سرزنش خود می پردازند و خود را مقصر همه بدبختی ها می‌دانند. خود را گناهکار دانسته و به فکر انتقام از خود بر می آیند و اگر شرایط محیطی برایشان سخت تر گردد به دلیل از هم گسیختگی سیستم روانی و حزن و اندوه ناشی از احساس حقارت خود قادر به ابراز خشم نهفته خویش به آزار دهنگدان نمی باشند. فرد مهر طلب خشمش را متوجه خود می گرداند . بارها و بارها خشمش را کنترل می کند و آن را فرو می خورد. سعی می کند از جدال بپرهیزد، اهل جنگ نیست، راه های فرار را جستجو می کند تا به آرامش نسبی برسد. از این‌جا به بعد در هر کنش اجتماعی دیگر انسان مهر طلب نقش تعیین کننده بازی نمی کند بخصوص اگر طرف مقابلش پلیس، مامور اطلاعاتی یا امنیتی باشد&lt;br /&gt; (برتری طلب منتقم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب- کارن هورنای و بسیاری از روانشناسان برجسته جهان تیپ دوم عصبی را تیپ «برتری طلب» نام می گذارند: از خود راضی ها، گنده دماغ ها، مورد اجحاف و تجاوز قرار گرفته ها که خشم خود را علی الظاهر پنهان می کنند، اینان در عین حالی‌که دچار عناد به خوداند همه بدبختی های خویش را به گردن دیگران انداخته و تصور می کنند که حق و حقوقشان بیش از آنیست که به آنان رسیده است. از عالم و آدم طلبکارند و در میان این تیپ گروهی وجود دارند (با نام «برتری طلبان» منتقم) که در راه رسیدن به اهداف زیاده طلبانه خود حاضر به زیرپا گذاشتن حقوق دیگران می شوند و به جای آن که بانیان اصلی حقارت و بدبختی های خویش را آگاهانه بشناسند، به فکر انتقام می افتد. انتقام و ظلمی علیه همه انسان ها. هیتلرها، موسولینی ها، شکنجه گران سازمان های اطلاعاتی- امنیتی و همه آنانی که به نوعی با پوشیدن یک لباس فرم، با در دست داشتن یک بی سیم یا تفنگ احساس بزرگی، سلطه و برتری می کنند و به جبران همه آن حقارت ها و ظلم های دوران کودکی شان باد در غبغب انداخته و خود را مرشد و الگوی اجتماعی جلوه می دهند. فرد برتری طلب منتقم می زند، شکنجه می کند تا عناد به خویش را به شکل عناد با مردم ارضا نماید. تیپ برتری طلب می تواند در کسوت های گوناگون اجتماعی و از جمله در کسوت نیروهای انتظامی، نظامی و امنیتی ظاهر شود. بسیاری از آنان با چهره ای به ظاهر مهربان و مرشد و بشر دوست سخن می رانند اما کافیست کوچکترین نقدی بر آنان وارد نمود تا آن روی دیگر شخصیت شان که همان خشم و نفرت و انتقام است پیدا شود. هیچ مخالفتی، انتقادی و اعتراضی را برنمی تابند و آن را شکننده جلال و جبروت تصنعی خود می دانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و گروه سوم که تیپ عزلت طلب اند و از بحث این نوشته خارج. به اختصار باید گفت که این تیپ نیز مانند دو تیپ قبل درگیر تضادهای درونی و شخصیتی است، با این تفاوت که راه میانه پیموده و کنج خلوت انتخاب کرده است تا تضاد های درونی اش را سرپوش گذارد. کم نیستند مهر طلبان و برتری طلبانی که به یکباره عزلت طلب می شوند و تارک دنیا شدن را در پیش می گیرند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال با شناختی هر چند مختصر در مورد سه تیپ عصبی توضیح داده شده می توانیم بپذیریم که دختر دانشجوی همدانی نیز نهایتا می تواند در زمره گروه اول یعنی مهرطلبانی قرار گیرد که همچون بسیاری از جوانان این نسل روحیه ای بسیار حساس و شکننده داشته است. پلیس نیز بر اساس این تقسیم بندی در گروه دوم جای می گیرد. افرادی که نه به حکم احساس وظیفه اخلاقی و مهین دوستانه، نه به خاطر خدمت به مردم، نه بر اساس انتخاب شغل مناسب و عشق به این حرفه، بلکه از روی ناچاری، بیکاری و بخشی از آنان نیز با انگیزه ای دیگر؛ انگیزه انتقامجویی و کسب جلال و احترام تصنعی اجتماعی جذب نیروهای پلیس، منکرات  و ... می گردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پلیس خوب، پلیس بد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولت (و ضمایمش از جمله نیروی پلیس) با به وجود آمدن جوامع طبقاتی به وجود آمده اند و در اساس نقش شان حمایت از یک طبقه و سرکوب طبقات دیگر است. نیروی پلیس در اساس ابزار سرکوب است. اما تفکری که خواهان برچیده شدن فوری آن می شود هم یک گرایش آنارشیستی بی فرجام بیش نیست. تا زمانی که انسان کاملا اجتماعی نشده است و جامعه به کمال انسانی نشده است، رفتار های ناهنجار و جامعه ستیز وجود خواهد داشت و لاجرم وجود نیروی پلیس هم ضروری است. مساله این است که دولت (و به تبع آن نیروی پلیس) چه نقشی پیدا می کنند. آیا نماینده اکثریت جامعه (گروه ها و طبقات بالنده اجتماعی) و حافظ منافع آنان اند و یا نماینده و حافظ منافع اقلیت استثمارگر میرنده (و به تبع آن سرکوبگر و دیکتاتور مآب)؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجربه نشان داده که یک حاکمیت مردمی می تواند نیروهای پلیس و نیروهای امنیتی واقعا مردمی به وجود بیاورد که خواهان و مدافع رفع تضادهای اجتماعی باشند و از سوی دیگر تجربه نشان داده که هر چه حاکمیت در تقابل با خواسته ها و منافع توده های مردم باشد و هرچه تضاد های اجتماعی شدید تر باشند نیروهای پلیس و امنیتی بیشتر در موضع ضد مردمی و سرکوبگر ظاهر می شوند&lt;br /&gt;اما چنان که در بیشتر کشور های پیشرفته (و صنعتی) می بینیم به خاطر رفاه نسبی و مبارزات طولانی مدت نهادهای اجتماعی و دموکراتیک حداقلی از خواسته های اجتماعی متحقق شده اند. این خواسته ها را می توان در صورت بندی کلی زیر بیان کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جرایم باید روشن و صریح تعریف شوند و مورد قبول مردم باشند -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدود وظایف و اختیارات نیروهای پلیس باید روشن و صریح باشد و مورد قبول مردم باشد -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید مکانیسم های روشن و موثر برای کنترل نیروهای انتظامی و امنیتی وجود داشته باشد -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه در ایران در هر سه زمینه مشکلات جدی وجود دارد: در بسیاری زمینه ها تعریف های مشخص از جرم در قوانین کشور ما وجود ندارد و این تعاریف مخدوش هستند. از سوی دیگر دایره های تنگ قوانین باعث می شوند بسیاری از رفتار های شایع اجتماعی (از جمله روابط دختران و پسران و نوشیدن مشروبات الکلی) در ردیف جرایم قرار بگیرند و عملا درصد بسیار زیادی از شهروندان مجرم به حساب آیند. مهمتر از همه عدم کنترل مردمی بر نهاد های انتظامی و امنیتی است که باعث شده فساد و قانون شکنی تا مغز استخوان این نهاد ها نفوذ کند. در سال های گذشته تلاش های قابل احترامی صورت گرفته بود تا عملکرد نیروهای پلیس اصلاح شود که با شدت گرفتن تضادهای اجتماعی و اقتصادی در دولت کنونی این دستاوردها یک به یک در حال از دست رفتن هستند. آش آنقدر شور شده که داد آشپز هم درآمده. نماینده دادستان تهران، آرش سیفی می گوید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" آن‌چه امروز بصورت یک رویه در دستور برخی ماموران پلیس قرار گرفته و آنان به صرف مظنون شدن، افراد مختلف را مورد تفتیش قرار می دهند و گاه بدون هیچ گونه دستور قضایی و بروز جرم مشهود آنان را بازداشت می کنند از موارد نقض قانون اساسی است چرا که برابر اصل 37 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اصل بر برائت است. از این رو هرگونه تفتیش بدون مجوز قضایی ممنوع است"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر قربانی چه می گذرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زهرا یکی از این قربانیان است. کم تجربه و نا آشنا به روحیات پلیس (این بیماران نیازمند درمان)، گرفتار در اتاق بازجویی اداره اماکن و سوالات ناآشنا، تحقیر، توهین، احتمالا ضرب و شتم و تهدید از یک طرف، ترس از رسوایی در خانواده، ترس از پدر و مادر در طرف دیگر. با ملامت و سرزنش روح حساس و شکننده این جوان مهر طلب به خشم آمده و همه راه ها را به روی خودش بسته می بیند. بی وکیل و بی مدافع. مامور پلیس حاکم است، نه اهل گفتگو ست، نه اهل تعامل. مسلما سخنش دلسوزانه نیست و چون از دل بر نمی آید بر دل نمی نشیند. فشارها لحظه به لحظه بیشتر می شود و متهم به بهانه تعطیلی مراجع قضایی 48 ساعت در بازداشتگاه به سر می برد. محیط متشنج است. روانش به هم ریخته است، تعادل روحی اش را به هم ریخته اند. برای این انسان کم تجربه، که احتمالا زمینه ای هم از افسردگی در او وجود دارد شرایط دشمنی با خود و نابودی خود فراهم آمده است. چنین افرادی اگر روحیات مهرطلبی و حساسیت های عصبی در آنان مهیا باشد در کمتر از 48 ساعت می توانند به پایان خط برسند. پایان شکنجه و حقارت و از سوی دیگر پایان همه امیدها و آرزوها. انسانی که توان تصمیم گیری عاقلانه را ندارد، بی روح، بی حس و نترس شده است، در یک لحظه تصمیم می گیرد خود را رها کند و شرایط خودکشی هم توسط ماموران پلیس آماده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قدر وسع بکوشیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه گفته شد استخوان بندی چنین فجایعی است. « اصلی ترین انتخاب انسان، انتخاب میان زندگی و مرگ است و هر حرکتی متضمن این انتخاب است. و در این انتخاب گرچه آزاد است، آزادی اش محدود است. شرایط مساعد و نامساعد در این کار تعیین کننده اند که از جمله می توان ساخت روانی انسان، جایگاه خاص جامعه او، نقش خانواده، آموزگاران و دوستان را نام برد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر صورت مسوولیت مرگ این دختر با نهاد بازداشت کننده است و اگر بخواهیم که چنین فجایعی دیگر هرگز رخ ندهند باید راه حل را در کلی ترین سیاست گذاری ها و مکانیسم های اجتماعی یافت اما تا آن زمان نمی توان بیکار نشست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر یک از ما باید در برابر یکدیگر مسئول باشیم. در برابر فرزندان خود، در برابر دوستان و آشنایان و آدم هایی که با آن‌ها سر و کار داریم. چرا باید چنین مشکلات ساده ای باعث بشود که یک دختر جوان از زندگی خود بگذرد و خانواده خود را نیز به سوگ بنشاند. مگر او چه جرمی مرتکب شده بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید شیوه های درست روبرو شدن با مشکلات را به فرزندانمان بیاموزیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«بهتر از هر هدیه ای برای فرزندان، تربیت درست، آموختن قاطعیت و اعتراض و مبارزه با سلطه جویی و ظلم است تا آن‌ها بتوانند فرزندانی عادل و غیر سلطه جو باشند» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یازده 11آبان 1386&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت ها&lt;br /&gt;عصبیت و رشد آدمی، کارن هورنای، محمد جعفر مصفا، تهران، انتشارات بهجت، 1385، ص9 و 10&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه اعتماد، ش 1520، 20/ 7/ 86 ، ص 19&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فراسوی زنجیرهای پندار، اریک فروم، دکتر بهزاد برکت، تهران، انتشارات مروارید، 1384، ص 210&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روانشناسی اعتراض، مانوئل جی اسمیت، مهدی قراچه داغی، تهران، انتشارات درسا، 1384، ص 8&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-4165390824155202615?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2007/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-8705327229802279591</guid><pubDate>Sat, 13 Oct 2007 08:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-13T12:34:05.344+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;آ&lt;strong&gt;یا سرمایه داری سکولاربا اسلامی فرق می کند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با روی کار آمدن دولت اسلام گرای عبدالله گل در ترکیه پرسشی که در اذهان نمایان می شود اینست که آیا تفاوتی ماهوی بین سرمایه داری اسلامی و از نوع بظاهر سکولارآن وجود دارد؟&lt;br /&gt;با اندکی کنکاش در روابط اجتماعی و ساختار طبقاتی حاکم بر جامعه ترکیه می توان دریافت جگونه و چطور با اقلیت های غیر ترک خود مانند ارامنه و اکراد رفتار کرده که داد نمایندگان کنگره آمریکا نیز در سالگرد کشتار ارامنه نیز خود حاکی از عدم رعایت حقوق اقلیت های قومی در این کشور می باشد ، این از رفتارهای نژاد پرستی در کشوری که ادعای ورود به اتحادیه اروپا دارد و طرف دیگر افزایش فشار اقتصادی و فساد تشدید یافته بر این جامعه همه از ستم سرمایه داران و جفا در حق ستمدیدگان آن جامعه دلالت می کند&lt;br /&gt;اگر حکومت بظاهر سکولار ترکیه پاسخ‌گوی نیازهای اصلی مردم بود آن‌ها رو به احزاب اسلام‌گرا نمی‌آوردند. آن‌چه مسلم است، فحشا، اعتیاد، بی‌کاری و جهنم طبقاتی را با حکومت دینی یا غیر دینی نمی‌توان توجیه کرد. حالا مثل ایران زمان شاه هم از آزادی نیم بند زنان خبری باشد آیا طرفه ای می بندد؟ واقعیت اینست که مردم ترکیه مانند فلسطینیان از فساد حکومتگرانشان و عدم اگاهی کافی به گروه های اسلام گرایی مانند حزب عبدالله گل و یا مثل فلسطینیان به گروه هایی مانند حماس رای داده اند، آیا آزادی برای جامعه و بخصوص زنان آن فقط در پوشش داشتن و یا نداشتن خلاصه می شود آیا قضیه حجاب داشتن و نداشتن محملی بر سرکوبهای بیشتر طبقاتی نمی باشد؟&lt;br /&gt;از ترکیه که یک کم دورتر شویم می رسیم به داخل جامعه خودمان ایران آیا مردم کشور ما که ظاهرا از نظر حکومت متدین و مسلمان هستند حقوق برابری در ساختار طبقاتی دارند ، آیا حقوق اقلیت های قومی در ایران رعایت می شود پس چرا کردهای ایران همانند کردهای ترکیه با حکومت مرکزی هنوز مشکل دارند ، جرا صاحبان سرمایه در ایران که همه بظاهر مسلمان و متدین می باشند واز رانت های دولتی نیز برخوردارند اینگونه بر نیروهای کار جفا می ورزند وحق کشی های بسیار که بر مردم کوچه و بازار تحت عناوین مختلف روی می دهد آیا می تواند فقط الگوی ایدیولوژیک داشته باشد ؟&lt;br /&gt;واقعیت اینست که مسبب همه فجایع سرمایه داری و مالکیت خصوصی است و مادامی که ابزار تولید در دست عده ای انحصار طلب باقی بماند نوع سرکوب بسته به شرایط جغرافیایی و منطقه ای فقط فرق می کند تصمیم گیری با سرمایه جهانی می باشد که سرکوب در ترکیه چگونه و در ایران و عراق و فلسطین چگونه باشد و پر واضح است که در نبود جریانات مترقی برای عوام و توده های ناآگاه که با سیری نان ویا یک بشقاب پلو بر سفره شان به این کاندید سکولار در ترکیه یا به فلان نامزد انتخاباتی بظاهر مسلمان در ایران و فلسطین رای می دهند فرقی نمی کند که چه کسی حکومتگر باشد حزب عدالت و توسعه سکولار یا حزب اسلامگرای عبدالله گل در ترکیه و یا حماس در فلسطین و یا اصولگرایان وطنی&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-8705327229802279591?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2007/10/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-7469921814573700535</guid><pubDate>Thu, 11 Oct 2007 14:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-13T05:04:37.966+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/Rw47P7G4K1I/AAAAAAAAABg/-hRUiUe6RYg/s1600-h/PICT0016.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5120094971117448018" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/Rw47P7G4K1I/AAAAAAAAABg/-hRUiUe6RYg/s320/PICT0016.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;طبیعت ، جامعه و بقای بشر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"دیالکتیک تغییر آب وهوا"&lt;br /&gt;مارک برو دین&lt;br /&gt;برگردان: د.جلیلی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فردریک انگلس در کنار قبر مارکس یادآور شد که "مارکس قانون توسعه تاریخ بشر را کشف کرد: ، تاکنون این حقیقت ساده که انسان ها پیش از آنکه قادر به تعقیب سیاست، علم ، هنر ،مذهب و غیره باشند باید بخورند، بیاشامند، سر پناه و لباس داشته باشند از سوی ایدئولوژی بی اندازه بزرگی پنهان نگه داشته شده بود."&lt;br /&gt;این ها حقایق بنیادی زندگی تمام بشریت هستند: زندگی ما به غذا، آب و منابع طبیعی استواراست.همچنین شیوه هایی که مابدان وسیله غذا ، نوشیدنی وسرپناه تولید و توزیع می کنیم به جهان طبیعت که ما بدان وابسته ایم به شدت اثر می گذارد.ما برای بقای خود نیازمند طبیعت هستیم . اگر هوا به عنصر بسیار آلوده ای برای سلامت انسان تبدیل گردد، دیگر به سادگی قادر به تنفس چیز دیگری نخواهیم بود. آلودگی ای که در هوا منتشر می شود نه تنها ناپدید نمی شود بلکه در جای دیگری انتشار پیدا می کند. ما نمی توانیم تنها مصرف را متوقف کنیم ، به آب هم بی اندازه نیاز داریم انسان ها از محیط زیست شان جدا نیستند، و محیط زیست های کشورهای مختلف هم از یک دیگر جدا نیستند، آنچه ما در یک منطقه جهان تجربه می کنیم به صورت نزدیکی به تجربه مردم مناطق دیگر جهان متصل است ، آنچه برای سیستم های جهانی طبیعت رخ می دهد، عینا برای ما نیز اتفاق می افتد تمام ارزش های بشریت یا بطور مستقیم از طبیعت اخذ می شوند ویا از طبیعت تغییر یافته توسط نیروی کار انسان حاصل می گردد.اگر ما توانایی طبیعت را برای باز تولید موادی که برای بقای خود نیازمندیم به مخاطره اندازیم ، توانایی خودرابرای بقا به خطر انداخته ایم .ما با زنجیره ای از مشکلات محیط زیستی – از تغییر آب وهوا گرفته تا استفاده ازآب ، تا فرسایش خاک – مواجهیم که استعداد نهانی تاثیر سوء بر سطح دریاها، سیستم های آب رسانی، امکان توسعه غذا و آب آشامیدنی و سایر نمودهای حیاتی زندگی انسانی را دارند ،. ما نمی توانیم تعادل سیستم های طبیعی مثل اتمسفر یا اقیانوس هارا بطور پایان ناپذیری تغییر دهیم بی آنکه از پی آمدهای رنج آور آن تغییرات در امان باشیم&lt;br /&gt;خسارت های انسانی مستقیم ناشی از سرمایه داری وجود دارند، اما خسارت های خطرناک غیر مستقیمی هم ، مثل شیوه تولید سرمایه داری و بهره برداری از منابع تجدید ناپذیر کشاورزی که ما در یک مسابقه دائما سرعت گیرنده به سوی فاجعه بدان وابسته ایم وجود دارند&lt;br /&gt;سرمایه داری با فرضیات مهلک چندی اداره می شود: اینکه طبیعت "رایگان " است، که منابع طبیعی بی پایان است، که ظرفیت جذب زباله طبیعت بیکران است، که فعالیت اقتصادی و دنیای طبیعت از هم مجزا هستند، که سود کوتاه مدت از توسعه دراز مدت بسیار مهم تر است،واین که تولید پایان ناپذیر کالای مصرفی پیشرفت است. این اضافه ای بر استعمار و ستم بشر است که سرمایه داری ایجادمی کندوازآن سود می برداستعداد پدیدار شدن فاجعه زیست محیطی مشکل منفرد ی با راه حلی ساده نیست.بحران آب وهوا،زباله مفرط و فضولات سمی ، فهرست فزاینده ای از انواع مخاطره آمیز، انتشار مواد شیمیایی آلوده وسمی در هوا،خاک و مواد غذایی ، محیط کار، وخانه های ما ،در میان بیشمار مسادلی قرار دارند که ما با آن ها مواجه هستیم.وقتی که با زنجیره ای ازبحران های بالقوه وابسته به این مسئله تهدید می شویم ،شانس آن که یکی از آن ها اتفاق خواهد افتاد بسیار بزرگتر است . ما به درستی نمی توانیم پیشگویی کنیم که برای اولین بارباکدام یک ازاین مشکلات زنجیره ای زیست محیطی مواجه می شویم که به بزرگترین نقطه منفی پایانی منجر خواهد شد. اما چون با مشکلات وابسته بسیاری مواجهیم ، کاملا می توانیم مطمئن باشیم که اگرکوتاهی کنیم، این یا آن یک ازبحران ها بر ما غلبه خواهد کرد این طبیعت احتمال خطر است.برخی از اوقات خطرها درست همانند بحران های ناگزیر فرصت های بسیاری برای از کار انداختن سیستم فراهم می آورند. چون جهان مجموعه به هم تنیده ای از روندهایی با پویش های متقابل است .هر وقت یکی از این مجموعه ها را بحرانی دربر می گیرد،تغییرات در مجموعه ها با سرعت بیشتری افزایش می یابد.گرمای بیشتر جهان به آتش سوزی بیشتر جنگل ها منجر می شود. افزایش آتش سوزی جنگل ها به جو آسیب رسانده و به ذوب شدن یخبندان ها منجر می گردد، ذوب شدن یخبندان ها ، گازهای گلخانه ای بیشتری آزاد می کند،آب شدن بیشتر توده های یخبندان، به بیشتر آتش گرفتن جنگل ها منجر می شود، وهمه این مجموعه ها افزایش دمای جهانی را سبب می گردند.دنیا زنجیره ای از بازتاب های عظیم بی انتها&lt;/strong&gt;&lt;a style="COLOR: blue; TEXT-DECORATION: underline; text-underline: single" href="http://www.farhangetowsee.com/106/106-2.htm#_ftn2#_ftn2"&gt;&lt;strong&gt;[2]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; است.و انسان مشغول زیر فشار قرار دادن این بازتاب های بی انتها است&lt;br /&gt;پرسش واقعی آین است: آیا ما به وارد کردن فشار براین سیستم های طبیعی برای کار مشترک علیه بشریت ادامه خواهیم داد؟ یا سیستم های اجتماعی، اقتصادی، کشاورزی و صنعتی خودرابرای هماهنگی بیشتر در کار با آنها باز سازی خواهیم کرد؟&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جامعه انسانی نیازمند تغییر است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فدرت انطباق سیستم های اجتماعی انسان بسیار محدود تر از سازگاری عمومی بشر است .وقتی که جوامع ستم پیشه طبقاتی به وسیله حوادث خارجی ، خواه جنگ ، خواه بحران های اقتصادی ، یا فروپاشی قریب الوقوع محیط زیست در فشارباشند، طبقات حاکم در ابتدای امر تمام بار اصلی بحران هارا به طبقات ستم دیده و استثمار شده منتقل می کنند، وتا آنجایی که مقدور باشد با استفاده از پول و قدرت از پی آمدهای آن می گریزند.پس بحران هایی که مارا تهدید می کنند تنها بحران های زیست محیطی نیستند،بلکه بحران سیستم های اجتماعی و اقتصادی هم هست که مشکلات اجتماعی و اقتصادی را تسریع ،و حتی به بی ثباتی و درگیری های بیشتر اجتماعی نیز کمک خواهند کرد. نسل کشی در روا ندا یک مثال است- اگرچه گرم شدن زمین و رقابت برای تصاحب زمین های کشاورزی محدود شده تنها موضوع های منازعه نبودند، اما قطعا نسل کشی را تشدید کردند&lt;br /&gt;زمانی که جامعه ای به درگیری لاعلاج با محیط زیست خود دچار شود، سه نوع انطباق اصلی می تواند رخ دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;· - نظام اجتماعی می تواند به مکان دیگری منتقل و مثل سابق به حیات خود ادامه دهد.(تطبیق اصلی در جوامع باستانی)&lt;br /&gt;· مردم می توانند در جایی که هستند باقی بمانند و نظام اجتماعی و اقتصادی خو درا به محل دیگری منتقل نمایند. یا&lt;br /&gt;· نظام اجتماعی و مردم با تسلیم به سرنوشت بتدریج نابود می گردند&lt;br /&gt;مثال های بیشماری از رخ دادن این سه گزینه انطباق در طول تاریخ بشر وجود دارد، مثل هلال حاصل خیز بین النهرین، افریقای شمالی وایستر ایلند&lt;/strong&gt;&lt;a style="COLOR: blue; TEXT-DECORATION: underline; text-underline: single" href="http://www.farhangetowsee.com/106/106-2.htm#_ftn3#_ftn3"&gt;&lt;strong&gt;[3]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اقتصاد جهانی شده و بحران زیست محیطی جهانی شده ، مارا بدون داشتن جایی برای رفتن رها کرده است.مامی توانیم شیوه های اقتصادی خو درا تغییر دهیم یا به هستی دیگران پایان دهیم، یاشاید در مدلی فروکاسته (از زندگی) در دنیایی بسیار نامهربان به بقای خود ادامه دهیم&lt;br /&gt;شرح دقیق سه منبع اصلی، تجارت ودیدگاه تولید ی در 10.000 سال تاریخ کشاورزی وچهار قرن از پنج قرن تاریخ سرمایه داری، نشان می دهد که انسان ها پیش ازاین روابط ما را با دنیای میکروبی ، دریاها،پوشش های گیاهی ،پوسته زمین، و درحال حاضر اتمسفر تغییر داده اند . ما به مرحله موفقیت آمیز جدیدی در روابط خود با اتصال به طبیعت نایل شده ایم .بحران های بوم شناختی (اکولوژیک) نوع ما به طور جدایی ناپذیری با سرمایه داری و استفاده ناکار ای آن از منابع در راستای سود یک مشت افراد گره خورده است .اگر ما با تغییر سیستم اجتماعی وافتصادی خود، راه هایی برای تغییر روابط خود با طبیعت ایجاد کنیم،شاید به سازگاری قادر باشیم و بتوانیم طرز زندگی جدیدی ایجاد کنیم که ادامه حیات نوع مارا مقدور سازد. در غیر این صورت زیر سلطه رفتار اغلب بی رحم تغییر آب و هوا و انتخاب طبیعی خواهیم بود&lt;br /&gt;جهان به بقای خود ادامه خواهد داد. مسئله این نیست.زمین در میان تحولاتی بسیار عظیم تر از آنچه گرم شدن زمین فراهم می کند به سر برده است .طبیعت به تعادل جدیدی دست خواهد یافت.مسئله خواسته یا ناخواسته این است که آیا نوع ما در تعادل جدید طبیعت قادر به بقا خواهد بود. واگر قادر به بقا باشیم، آیا با هستی انسان پیشرفته ، با هستی تقویت شده انسان با سطحی از فن آوری و پیشرفت فرهنگی و کفایت کشاورزی و آب قابل مقایسه خواهد بود؟ ما یا باید با طبیعت کار کنیم، یا طبیعت علیه ما عمل خواهد کرد. طبیعت " نگران " بشریت نیست، بشریت باید نگران طبیعت باشد.ما باید برای توانمند ی طبیعت برای نگهداری ازما بکوشیم&lt;br /&gt;بسیاری از بحث های تغییر آب وهوای جهان به شیوه غریبی محدود شده اند.مسائل بعنوان مشکلات کنش انسانی با سیستم های طبیعی (که چنین هست)یا همچون مسائلی که نیازمند راه حل های فنی هستند (که چنین نیز هست ) مد نظر قرار می گیرند. اما تعداد اندکی هستند که هر یک از این مشکلات را به سیستم های اقتصادی واجتماعی ما وصل می کنند.در سیستم مالکیت خصوصی،وقتی که بصورت اجتماعی با مشکلی مواجه می شویم که نیازمند راه حل های جمعی است (و هیچ مشکلی بزرگتر یا اجتماعی تر از تغییر آب وهوای جهان ، هم در طرف مشکل وهم در سمت راه حل ها نیست)، ما به حق مالکیت خصوصی و مدیریت خصوصی درباره تولید،استفاده از زمین، منابع ،انهدام زباله ها و سرمایه گذاری ادامه می دهیم .مشکلات زیست محیطی که ما با آن مواجهیم بنیادی هستند، بنابراین نیازمند هستند که راه حل ها هم بنیادی باشند.راه حل برای مشکلات اجتماعی ما، باید راه حل های اجتماعی باشند&lt;br /&gt;تغییر سیستم اقتصادی و اجتماعی از شکلی که توسط طبقه بسیار کوچکی اداره می شود که حداکثر سود کالاها و خدمات به صورت اجتماعی تولید شده را به طور خصوصی به مالکیت خود درمی آورد ، به شکلی که از سوی اکثریت وسیعی هدایت شود و تحت تاثیر بقای اجتماعی وثبات مورد نیاز بشریت بعنوان یک کل باشد ، نقطه آغاز است . سوسیالیسمِ به عنوان راه حل بنیادی برای مسائل دیگر از قبیل نژاد پرستی،نابرابری،استثمار اقتصادی و غیره، برای بقای نژاد انسانی هم یک ضرورت است - نه یک تعهد - اما پیش شرطی ضروری برای انواع راه حل های بنیادی که بشریت نیاز دارد.سوسیالیست ها هم نیازمند درک این هستند که اگر سرمایه داری به اندازه کافی برای نابودی محیط زیست کار بد انجام دهد ،آنگاه پایه های مادی سوسیالیسم یا آسیب خواهد دید یا نابود می شود..سوسیالیسمِ یک ضرورت و نمود اساسی تغییراتی است که ما برای حفظ بقای نوع خود به آن نیاز داریم، اما سوسیالیسمِ هم به خودی خود شرط کافی نیست&lt;br /&gt;پس ما نمی توانیم برای حفظ هستی خود در این سیاره منتظر سوسیالیسم باشیم مااحتیاج داریم که وخامت اوضاع راازهم اکنون متوقف کنیم .علاوه بر این ، مواجه شدن با مشکلات زیست محیطی و علت های اجتماعی واقتصادی آنها بخشی ازآن چیزی است که میلون ها انسان را متقاعد خواهدکرد که ما به سوسیالیسم نیازمندیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه چیز دیگری مورد نیاز است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سوسیالیسم برای تغییرات محیط زیست ، صنعت ، کشاورزی و توزیع، تعیین کننده است.مابه ساختن سوسیالیسمِ نیازمند هستیم ، اما سوسیالیسم به خودی خود کفایت نخواهد کرد. ما به یکپارچگی علم اقتصاد سوسیالیستی و علوم محیط زیست احتیاج داریم چهان طبیعی زیستگاه ما بیکران نیست؛ و منابع طبیعی و منابع در طبیعت نیز نامحدود نیستند. بنا بر این تعریف "بزرگترین کالا " نباید الزاما مقدار عظیمی از کالای مادی ، بلکه بهبود نسبی شرایط زیست و استانداردهای بهداشت کل بشریت باشد که می تواند آسان کننده ادامه تولید و بازسازی شرایط طبیعی باشد که ما برای بقا احتیاج داریم&lt;br /&gt;اگرچه تاریخ کشورهای سوسیالیستی حاوی گام های مثبت زیست محیطی است (مثل برنامه های چرخه باز یافت ،کشاورزی آلی و احیای جنگل ها در کوبا) اما آن کشورها هم نمونه های منفی اندکی ایجاد کرده اند .(این موضوع با جزئیات در متن کامل مقاله مورد بحث قرار گرفته است که بصورت آنلاین در دسترس است .)&lt;br /&gt;سرانجام شکست ها و مشکلات سوسیالیسمِ شکستی را به صورت دیالکتیکی در اندیشه ، تحقیق ، برنامه و اجرا آشکار کرد. اقتصاد و توسعه بر طبیعت ، بر توانایی طبیعت در باز تولید خود وبرحفظ تعادل سالم بین نیازهای انسانی و نیازمندی های سیستم طبیعی استوار است که بشریت به آن وابسته است .اگر اقتصاد و توسعه برای حفظ آن تعادل کار نکنند، علیه بقای بشریت کار می کنند ، واین نیز نشانگر درستی توسعه سوسیالیستی نسبت به انواع دیگر توسعه است&lt;br /&gt;ما در استفاده از منابع تجدید ناپذیر نظیر نفت ، نباید اسراف کنیم ، ونباید طوری رفتار کنیم که گویا ظرفیت به هدر رفتن جهان طبیعت نامحدود است . حتی منابع تجدید شونده هم می توانند با رفتارهای انسانی آسیب ببینند مثلا در صورتی که آب و خاک سریع تر از توان باز تولید طبیعت کاهش یابند به منابع تجدید ناپذیر تبدیل می شوند. تغیییرات عمده ای در آنچه تولید می کنیم ونیز شیوه تولید، بسته بندی و توزیع کالاها برای بقا بعنوان یک نوع ضروری است .ما باید برای رفع تولید آلودگی و برداشتن گام های دیگری برای کاهش تاثیر فعالیت های (مخرب) انسانی بر جهان طبیعت ، از جمله کاهش تاثیر سیستم های کشاورزی خود وکاهش وابستگی به کودهای شیمیایی ، شامل کاهش زباله های سمی شیمیایی ،روند صنعتی خودرامجددا طراحی کنیم . ما مجبوریم رابطه خود را با طبیعت ترمیم و دوباره متعادل کنیم&lt;br /&gt;مشکلات جمعی بشریت نیازمند تفکروعمل جمعی بشریت است. این بخشی ازآنچیزی است که دموکراسی اقتصاد سوسیالیستی باید در صدد آن باشد، بسیج هوش جمعی ، توانایی و فعالیت ما برای حل مشکلات مشترک ما&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه باید کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مراحل بسیاری وجود دارند که برای توضیح رابطه زنجیره ای از مشکلات محیط زیستی رودرروی بشریت ،نیاز داریم آن هارا طی کنیم..برخی از این مراحل دربرگیرنده تغییر در رفتارهای فردی است و برخی دیگر تغییرات عمده در چگونگی تولید مواد غذایی و کالاهای صنعتی است . هر دو نوع تغییر ات مورد نیاز هستند- اما اگر صرفا بر تغییر رفتار های فردی تکیه کنیم و به صنعت خود به شیوه هایی که تولید آلودگی ،دی اکسید کربن ومتان را ادامه می دهند همچنان ادامه دهیم ، به جز ایجاد گودی دیگری در مشکلات کاری نکرده ایم. ، برای حل مشکلات محیط زیستی تغییرات اجتماعی،اقتصادی و کشاورزی مورد نیاز هستند.سرمایه داری بخش یزرگی از مشکل است، ودرگیری در مبارزه برای حل بحران های اکولوژیک بخشی از جاده تعویض سرمایه داری است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضرورت شناخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگلس گفت که "آزادی، شناخت ضرورت است " ما تنها با شناخت ضرورت های زیست محیطی ، برای ایجاد گزینه های واقعی برای بقای بشریت آزاد خواهیم بود. ما تنها با شناخت محدودیت های الزام آورسیستم های طبیعت خواهیم توانست به عنصر هوشمند واقعی در بهبود جهان برای خود و نسل آینده تبدیل شویم&lt;br /&gt;1/7/1386&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a style="COLOR: blue; TEXT-DECORATION: underline; text-underline: single" href="http://www.farhangetowsee.com/106/106-2.htm#_ftnref1#_ftnref1"&gt;&lt;strong&gt;[1]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; -سردبیر پلتیکال افیرز&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a style="COLOR: blue; TEXT-DECORATION: underline; text-underline: single" href="http://www.farhangetowsee.com/106/106-2.htm#_ftnref2#_ftnref2"&gt;&lt;strong&gt;[2]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; - بازتاب های بی انتها را در برابر feedback loops گزیده ایم که بیشتر به عکس العمل بوم رنگی می تواند اطلاق گردد. نفس عمل در اینجا کنش متقابل نیروهای وارده است که ضمن طی مسافت باز به سمت وارد کننده نیرو باز می گردد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a style="COLOR: blue; TEXT-DECORATION: underline; text-underline: single" href="http://www.farhangetowsee.com/106/106-2.htm#_ftnref3#_ftnref3"&gt;&lt;strong&gt;[3]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; - ایستر ایلند جزیره ای است در اقیانوس آرام ومتعلق به شیلی.این جزیره به خاطر لوح های هیروگلیف وتخته سنگ های حکاکی شده معروف است.(برگرداننده)&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-7469921814573700535?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2007/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/Rw47P7G4K1I/AAAAAAAAABg/-hRUiUe6RYg/s72-c/PICT0016.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-7328540875156183225</guid><pubDate>Sat, 30 Jun 2007 16:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-06-30T20:34:46.228+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>نگارش 09/04/86</category><title>خستگی یک کار روزانه</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گرماوتفت تابستان برروی آسفالت خیابان گسترده بود،خسته از یک روز کار طاقت فرسای روزانه محل کار برای برگشت به خانه خود را آماده می کرد ، از صبح که پا شده بود خبرها را از این و آن شنیده بود ، سهمیه بندی بنزین و صف های طویل مردم قبل از سهمیه بندی شب قبل برایش یاد آور روزهای دوران جنگ را تداعی کرد درست در همان روزها نیز بنزین کوپنی شده بود وفرقش با این روزها در نوع کوپن بود که امروزه نقش کوپن را کارت هوشمند بازی می کند،تنها شبی را که از فرط خستگی و استیصال روزانه به خبرهای روزانه گوش نکرده بود همان شب قبل بود که خبر سهمیه بندی بنزین دهن به دهن نقل می شد در محیط کار بحث روز و نقل دهان همه همکارانش آتش سوزی پمپ های بنزین،درگیری در تهران و زخمی و دستگیر شدن چندین نفر بود یک لحظه  همه این افکار در مغزش به یکباره هجوم آورده بود می خواست از عرض خیابان رد شود که یکباره صدای شدید بوق ماشین و ترمز شدید یک پراید که صدای موسیقی بلندی نیز از آن پخش می شد همه این افکار را از مغزش پراند،پراید که راننده اش یک جوان  تازه بدوران رسیده بود نیز یک لیچار آبدار نثارش کرد که تا بیاید جوابش را بدهد از معرکه دور شده بود صف تاکسی های داخل لاین و گرمای بیش از حد و خستگی.به آرامی درب یک تاکسی تقریبا نه چندان نو را باز کرد تا سوار شود و به انتظار بقیه مسافران که در آن گرما منتظر باز شدن درب و سوار شدن آخرین نفر بودند پایان داد،سوار شدن همان و دو قدم که دور شدن سر صحبت راننده با بقیه مسافران بازشدن یکی شده بود راننده که سنش در حدود 60 سالی می شد از وضعیت پیش آمده می نالید و می گفت برایم که ماشین دوگانه سوز دارم روزانه 2 لیتر بنزین سهمیه کرده اند و این در حالی است که پمپ های گاز سوز شهر که عددشان دو تا می باشد همیشه خدا یا خرابند و یا گاز ندارند و گاهی اوقات مجبورند برای گاز زدن از رشت به انزلی بروند و بااین مقدار بنزین که برایم سهمیه کرده اند مجبورم یک نیم ساعتی کار بکنم و بعد کپه مرگم را منزل ببرم و نمی دانم جواب اهل و عیال را چی بدهم و دست خالی چه کار کنم ، مسافر پشتی که یک خانم تقریبا چهل ساله بنظر می رسیددر جواب گفت آقا فرقی نمی کند ما هم در غم شما شریکیم چون مجبوریم چوب بی برنامگی و بی مدیریتی دولت را از جیب بپردازیم وقتی که هیچ ارگانی به وضعیت شهر نه تنها رسیدگی نکرده این وضعیت شهر با این مسافرانش که همه ولو در خیابان برای رسیدن به منزل هستند و ودر روزهای غیر سهمیه بندی نیز مجبور بودند مسافتی را هم پای پیاده تا مقصد بروند دیگر چه فرقی می کند فقط فرقش در اینه که باید از بقال محل وسایل گرانتر بخریم ، مرغ فروش محل نیز گفته با این حمل و نقل و وضعیت بنزین صددرصد مرغ هم گرانتر می شود ، میوه فروش محل هم که همه اورا به عنوان گرانفروش می شناسند قول گرانتر شدن میوه ها از این هم که هست می دهد پس شما نارحت نباش که فقط درد شماست ، مسافر جوانی که جلوی ماشین نشسته بود و حدود 25 ساله بنظر می رسید به طرف عقب برگشته و زن را مخاطب قرار داده و گفت : تازه این اول ماجراست اگر یادتان باشد پارسال همین قبل ازعید 85 آقای حداد رئیس مجلس در جواب بعضی از نمایندگان که چرا سعی نمی کنید نرخ های واقعی و از آنجمله بنزین را معلوم کنید گفت کار مجلس هفتم تثبیت قیمتها و دادن عیدی به مردم محروم می باشد تا بر همگان ثابت شود که چقدر طرفدار محرومان هستیم و درست در همین اثنا بود که ماجرای معروف گوجه فرنگی سه هزار تومانی پیش آمده بودو همگان و ازآن جمله میوه فروش محله جناب رئیس جمهور نیز میزان این پایبندی را در عمل دیدند&lt;br /&gt;بهر حال همه یکجور سعی می کردند تا یکجوری در این گفتمان از نوع تاکسی شراکت داشته باشند،دوباره راننده شروع کرده بود و سررشته صحبت را گرفته و همین طور داشت ادامه می داد که یکهو انگاری نزدیکی های پارک بوستان ملت بود دختر جوانی که عرض خیابان را طی می کرد بجای اینکه به طرف  حرکت ماشین نگاهی بیندازد به جهت مخالف آن نگاه می کرد در عرض چند لحظه صدای وای گفتن و دادو آخ گفتن مسافران و صدای ترمز ماشین به هم پیجیده شده بود ولی کار از کار گذشته بود و ماشین با سرعت تمام بر پیکر جوان و نازک دختر برخورد کرده و او را از زمین برکنده و بر کاپوت ماشین کوبیده بود همه بیرون از ماشین جسته تا عاقبت کار را از نزدیک مشاهده کنند دختر جوان روی زمین افتاده بود و ناله ای هم نمی کرد همه اطرافیان غمگین  ناراحت بودند دمپایی زیبا و دخترانه اش روی آسفالت داغ خیابان نشانی از صاحبش می جست ، نمی شد باور کرد ولی دختر از جایش جسته و رو کرده بود به جلو تا ببیند  تا چه کسی و کدام ماشین به او برخورد کرده و رویای هزار باره اورا برهم زده،چه کسی جرات کرده بود تایکباره او را از فکر کردن به زندگی و غمهایش بیرون بیاورد،هنوز نمی دانست یاد برادر سربازش بود یا نامزدش و یا مادر پیرش که بر بستر بیماری افتاده بود که این حادثه برایش اتفاق افتاده بود بهر حال با هر زحمتی بود بخود تکانی داد و سعی کرد در انبوه آدمها به کسی که بر پیکر نحیف اش برخورد کرده نگاهی بیندازد و فقط همین یک کلمه را بگوید و از جایش تکان نخوردچرا سعی نکردی جلوتو ببینی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-7328540875156183225?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2007/06/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-6107147860524804869</guid><pubDate>Fri, 01 Jun 2007 10:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-06-01T14:52:38.587+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333333;"&gt;بعضی اوقات که به فکر بیست سالگی هایم میافتم یکباره موج فشا رهای زیادی که با آن روبرو بودم بیادم می آید و بخودم می گویم راستی علت بی تفاوتی و بی احساسی نسل حاضر نسبت به موقعیت های سیاسی و جهانی در جامعه ما چیست چرا کمتر تمایل به مسایل جامعه در بین افراد پدیدار می شود بعد در جواب خودم می گویم یک علت بزرگ در خود بزرگ بینی و محوریت پنداری مدعیان مبارزاتی در داخل کشور بود که همه افراد را یکجوری مایوس و بی تفاوت بار آورده است بهر حال به طنز سیاسی گونه زیر که از &lt;a href="http://www.mano-paltalk.net"&gt;دوستان منوپالتاک&lt;/a&gt; گرد آوردم نظری بیاندازید جواب آیا درست نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;سلام رفیق کارگر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هيجان عجيبى در بين رفقا بود. آنان می دانستند كه نقطه عطف نوينى را در پيوند پيشگام با طبقه كارگر رقم میزنند . رفقا هر كدام در گوشه اى از اتاق به فكر فرو رفته بودند و در روياى خود پرچم سرخ كمونيست را در دستان كارگران میديدند&lt;br /&gt;ساعتى بود كه رفقا منتظر آمدن رفيق كارگر بودند . يكى از رفقاى بخش ارتباطات با تلاشى شبانه روزى موفق شده بود كه يك كارگر را راضى به آمدن در جلسه كند. زمان به كندى مىگذشت اما رفقا بخوبى میدانستند كه تمامى سرفصل هاى مهم مبارزاتى هميشه بكندى حركت می كنند بلاخره آن لحظه تاريخى فرارسيد و رفيق كارگر به جمع آنان وارد شد. رفيق كارگر كه هنوز بدرستى نمی دانست براى چه به آنجا آمده كمى دلهره داشت، او تصور می كرد كه شغل ثابتى پيدا كرده زيرا رفيق مسئول ارتباطات نتوانسته بود دقيقا براى او خواسته اش را توضيح دهد و تنها به او گفته بود كه" از اين پس براى خلقت كارخواهى كرد". كارگر هم كه هر چه فكر كرده بود نتوانسته بود منظور از " خلق" را متوجه شود، از ترس اينكه شانسش را از دست ندهد با رفيق ارتباطات به آنجا آمده بود.&lt;br /&gt;كارگر بخود می گفت كه " چه فرقى می كند براى چه كسى كاركنم؟ تا ديروز براى حاج آقا شيرازى كارمی كردم از فردا براى حاج آقا خلق كار می كنم "&lt;br /&gt;كارگر تميزترين لباسهايش كه كتى نيمدار با وصله هاى تميز بود را برتن كرده بود و به كارفرماهاى جديدش نگاه می كرد كه همگى شلوار جين ، كفشهاى كیكرز و پيراهن چينى برتن داشتند .&lt;br /&gt;رفقا دست خود را جلو آوردند و خود را به كارگر معرفى كردند&lt;br /&gt;من آذرخش هستم&lt;br /&gt;من هم اخگر سرخ هستم&lt;br /&gt;رفيق كارگر عزيز، از آشنايیت خيلى خوشحاليم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كارگراز اينكه آنها رفيق خطابش كرده بودند كمى دستپاچه شده بود و با شنيدن اسامى آنها هم هول ورش داشته بود. او نمیفهميد جريان " رفيق" ديگر چيست؟ و چرا اسامى آنها اينقدر عجيب است؟ حتى نمی توانست آنها را درست تلفظ كند، تا بحال با هر كارفرمايى كه برخورد كرده بود يا " قربانعلى " نام داشت يا " شعبان قلى" و تا بحال همچين اسامى را نشنيده بود&lt;br /&gt;با ترس و لرز دستش را جلو برد و خود را معرفى كرد: سلام برادرها، من نصرالله هستم، فرزند عبدالله ، متولد قريه سوادكوه، شماره شناسنامه .....&lt;br /&gt;رفقا از شنيدن اسم كارگر كمى يكه خوردند، انتظار هر اسمى را داشتند جز نصرالله و عبدالله را و وقتى كارگر"برادر" خطابشان كرد كمى سرخ شدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفيق آذرخش زود خود را جمع و جور كرد و با لحن صميمانه اى به كارگر كه همانطور سرپا ايستاده بود گفت رفيق كارگر، امروز روز بزرگى در زندگى ات است ، روزى كه در آزادى تمامى خلقهاى در زنجير جهان نقش پيشگامى آنها را بعهده خواهى داشت و به رسالت تاريخى خود عمل خواهى كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كارگر كه حتى يك كلمه از حرفهاى او را نفهميده بود به فكر فرو رفت كه حتما منظورش اين است كه ديگر از اين زندگى نكبتى نجات پيدا خواهد كرد و لازم نيست هر شب از ترس صاحبخانه و حاج آقاى نزول خور مسجد بخود بلرزد ، اما نفهميد قضيه زنجير و خلق و پيشگام چيست؟ دل را به دريا زد و گفت خدا عمرتون بده برادرها، خدا از بزرگى كمتون نكه، دخترم دم بخته، يه زن عليل دارم كه انقدر در آب يخ حوض رخت شسته دستهاش از كار افتاده، خدا سايه اتون را از سر ما كم نكنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفقا مات و مبهوت به كارگر نگاه می كردند. رفيق اخگر سرخ سرفه اى كرد و ادامه دادرفيق كارگر جان، ديگر تمام سختى ها تمام شد ، از اين به بعد اين تو هستى كه بايد هژمونی ات را بر استثمارگران بورژوازى تحميل كنى، تو اراده توده ها هستى، از اين به بعد دنيا از آن تو پرولتر كبير خواهد بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كارگر باز هم چيزى نفهميد و براى اينكه فقط حرفى زده باشد گفت: بله برادر، من همه كار ميتونم كنم، شخم ميزنم، وجين می كنم، گچ كارى و بنايى هم بلدم ، يه زمين بديد دستم به باطن امام زمان يه محصولى ازش بگيرم كه كيف كنيد كارگر كمى به زمين خيره شد و ادامه داد: اما دروغ چرا،لال بشم اگه دروغ بگم، اين كارهايى را كه شما گفتيد را بلد نيستم، سواد درست و حسابى كه نداريم. چند بار هم خواستم برم رانندگى پرولتر را ياد بگيرم اما قسمت نشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفقا سيگارى آتش زدند و با نااميدى به يكديگر نگاه كردندرفيق آذرخش رو به كارگر گفت: نه، ديگه قرار نيست براى كسى كار كنى،زمين از آن كسى است كه رويش كار میكند كارگر با خود فكر میكرد كه پس " مش حسن" چكاره است؟ كدام زمين؟ نكنه اينها ميخوان بمن زمين مجانى بدند؟&lt;br /&gt;رفيق اخگر سرخ در ادامه رفيق آذرخش گفت: تو بايد در مقابل بورژوازى با پرچم راديكاليسمى كه سنت طبقه ات است به ايستى. طبقه تو جز زنجيرهاى پايش چيزى را ندارد كه از دست بدهد، سالها امپرياليستها و سگهاى زنجيرىاش شيره تو را مكيده اند، تو نيروى مولده هستى، چرا نبايد ابزار توليدت متعلق به خودت باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كارگر احساس میكرد چيزى مانند بچه قورباغه در دلش بالا پايين میپرد، تنها كلمه اى را كه از حرفهاى آنان شناخت "ابزار" بود، با دستپاچگى گفت: البته برادرها من چند تا بيل و يك كلنگ خوب دارم، به اضافه دو تا استانبولى كه البته كمى غر شده ولى هنوز ميشه ازش كار كشيد ، يه فرقون هم داشته باشم ديگه ابزارم تكميله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفقا حسابى عرق كرده بودند و سيگار ديگرى آتش زدند و مستاصل همديگر را نگاه كردندرفيق اخگر سرخ سكوت را شكست و از كارگر پرسيد: الان چكار میكنى رفيق كارگر؟&lt;br /&gt;كارگر جواب داد: والله از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون فصلى كار میكنم، سر ميدون ميشينم و هركارى پيش بياد انجام ميدم، بيشتر روى زمين كاركردم اما اجاره زمين زياد بود مجبور شدم قريه را ول كنم و بيام شهر فله گى، شكر خدا تكه نونى میرسه....... كارگر دستهايش را رو به اسمان بلند كرد و گفت " خدايا شكرت، قربون عظمتت برم يا خدا" و دستش را به صورتش كشيد و صلوات فرستاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفقا با عصبانيت به رفيق مسئول ارتباطات گفتند: رفيق ، اين كه پرولتر نيست؟ اين كه كارگر صنعتى نيست؟ اينهمه هى گفتى ميرم الان پيوند با طبقه را برقرار میكنم همين بود؟ رفتى از سر ميدون اين رفيق عمله فصلى را آوردى كه چه؟&lt;br /&gt;رفيق مسئول ارتباطات با دلخورى گفت: آخه رفقا، مگر ما چقدر كارگر صنعتى داريم؟ نود درصد همين هستند كه میبينى، من هر چى ديدم همينطورى بود، كارگر صنعتى از كجا پيدا كنم اخه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفقا اصلا كارگر را فراموش كرده بودند و با هم به جر و بحث پرداختند&lt;br /&gt;رفيق اخگرسرخ: آخه يعنى چى از كجا گير بيارم؟ پس انقلاب كارگرى را عمه من قراره انجام بده؟ پس چى شد هزار صفحه نوشتيم و تحليل داديم كه ساختار سرمايه دارى و صنعتيه و تضاد امروز كار و سرمايه است؟&lt;br /&gt;رفيق مسئول ارتباطات شانه هاى خود را بالا انداخت و گفت : حالا نه اينكه اگر من براتون كارگر صنعتى میآوردم میتونستيد ازش پيشگام بسازيد؟ اون هم مثل همينه ، من همش بينشون میگردم، اونها هم مثل همين هستند كه میبينى&lt;br /&gt;كارگر كه نميفهميد آنها سر چه موضوعى بحث میكنند چهار زانو كف اتاق نشسته بود و با نگرانى گوش ميداد&lt;br /&gt;رفيق آذرخش با عصبانيت به رفيق ارتباطات نزديك شد و گفت: به به ، چشمم روشن، حالا ديگه آنتاگونيستى برخورد میكنى؟ يهو بگو رويزيونيست شدم رفته پى كارش ديگه، نكنه اين مائويستها تحت تاثيرت قرار دادند؟ رفيق ، تو بايد يه سرى كار تئوريك جديد را شروع كنى، دارى مرتد میشى، بايد از خودت به شدت انتقاد كنى&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفيق ارتباطات چشمش به كارگر افتاد كه با دهانى باز به آنها خيره شده بود. گفت: حالا رفقا بياييد تكليف اين بابا را روشن كنيم، چه كارش كنيم؟&lt;br /&gt;رفيق آذرخش: به كار ما نمیخوره ، صنعتى كه نيست ، پس نيروى مولده درست و حسابى هم نداره، طبقه اش هم معلوم نيست&lt;br /&gt;رفيق اخگر سرخ همانطور كه كارگر را برانداز میكرد ادامه داد" تازه از همه اينها مهمتر ابزار توليدش هم مال خودشه" و سرش را به بالا پرتاب كرد و گفت : نه ، نه، نميتونه صف مقدم باشه، شايد بعدا متحد طبقه كارگر بشه اما الان نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كارگر كه میديد آنها مثل گوسفند براندازش میكنند، ناراحت شد و ايستاد، اما نمیدانست چه برخوردى كند چون اصلا نمیفهميد كه آنها از چه چيزى حرف میزنند و تنها حس میكرد كه اوضاع مساعد نيست&lt;br /&gt;رفيق ارتباطات: بلاخره چكارش كنيم؟&lt;br /&gt;رفقا: بفرستش بره ، وقتمون را براى كسى كه طبقه اش معلوم نيست تلف نكنيم&lt;br /&gt;كارگر جمله آخرى را تا حدودى فهميده بود ، كارفرماهاى زيادى مشابه همين حرف را بهش زده بودند ، آمد جلو و گفت : برادرها ، يه روز از كارم را از دست دادم ، حدلاقل مزد امروزم را بديد برم&lt;br /&gt;رفيق آذرخش: كدام مزد رفيق پدر من؟ كارى نكردى كه&lt;br /&gt;رفيق اخگر سرخ: عجب بدبختى ها ، تازه يه چيز هم طلبكاره، تا الان میتونستيم يه مقاله تحليلى خوب در رابطه با جنبش طبقه كارگر بنويسم، وقتمون را تلف كرديم تازه پول هم میخواد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كارگر كه احساس میكرد سرش كلاه رفته با پرخاش آمد جلو و گفت : به خون امام حسين قسم اگر دست خالى از اينجا برم، جواب زن و بچه ام را چى بدم؟ مگه شما مسلمون نيستيد نا مسلمونها .... و يكى زد به سرش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفيق ارتباطات گفت: رفقا اگه اين بابا را راضى نكنيم همينجا هژمونيش رو نشونمون ميده و رسالت تاريخى اش از وسط فرق سر ما شروع میكنه، مزدشو بديم بره&lt;br /&gt;رفقا دست در جيبشان كردند ، مزد كارگر را با دلخورى دادند . كارگر كه راضى شده بود بقچه اش را جمع كرد و رو به رفقا گفت : خدا عوضتون بده، انشالله كربلايى بشيد، لب تشنه حسين شفاعتتون را كنه ، عزت زياد ...... و خارج شد&lt;br /&gt;رفقا خسته و كوفته روى صندلى ها ولو شدند و رفيق آذرخش گفت : پاشيم بريم رفقا، امشب بحث بر سر " گرونديسه" را داريم . اين هم از امروزمون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-6107147860524804869?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2007/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-1609001203534955580</guid><pubDate>Fri, 01 Jun 2007 10:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-13T05:04:38.225+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/Rl_zoPLQTgI/AAAAAAAAABY/ysusmGneiuw/s1600-h/PICT0092.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5071039578036522498" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/Rl_zoPLQTgI/AAAAAAAAABY/ysusmGneiuw/s200/PICT0092.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جنگل بهتر است یا پتروشیمی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم خبر قطع کردن 20 هزار اصله درخت جنگل های سراوان و برکناری دو تن از مدیران ارشد سازمان جنگل ها که مخالف این عمل بوده اند را شنیده اید یا خیر بهر حال ظاهر قضیه از این قرار می باشد که آقای احمدی نژاد در سفر به استان گیلان قول ایجاد یک مجتمع پتروشیمی برای رفع معضل بیکاری در گیلان را داده است تا اینجای قضیه را داشته باشید چون بعد از سالها تازه به فکر افتاده اند که مشکل بیکاری در گیلان وجود دارد و باید چاره ای برای آن اندیشید ولی عمق قضیه را که نگاه بکنید می فهمید که با ایجاد این مجتمع پتروشیمی تیشه به ریشه گیلان و سلامتی انسانها و محیط زندگی آنان زده می شود این در حالی است که نه تنها در تمام دنیا بر ایجاد محیط صنعتی پاک و جایگزین کردن محیط های صنعتی آلوده مانند سیمان و پتروشیمی اصرار می ورزند بلکه بر ای فروش به بهای ناچیز واحدهای صنعتی و کارخانجات آلاینده خود نیز اهتمام می ورزند . با ایجاد این مجتمع در جنگلهای سراوان رشت افزایش آلودگی هوا ؛ آلودگی سفره های آب زیر زمینی ؛ انتقال پساب های شیمیایی و سموم جیوه حاصل از فعالیت های صنعتی این مجتمع به آبها و رودخانه ها و از آنجا نهایتا به تالاب بین المللی انزلی ؛ مرگ و میر آبزیان ؛ نابودی صنعت شیلات ؛ تغذیه مردم از آبزیان آلوده به سموم جیوه و بروز بیماری های صعب العلاج مانند سرطان و نازایی ایجاد می گردد آیا همه این مدارک می تواند نماینده شهر رشت در مجلس را قانع کند ظاهرا جواب خیر می باشد چون اگر مسئله را با دید زیست محیطی و انسانی در نظر می گرفت و اگر به آثار سوء مجتمع پتروشیمی ماهشهر که در اثر تخلیه روزانه پانصد تن جیوه به داخل دریا و آلودگی آبزیان تنها در مدت شش ماه موجب تولد سیصد و هفتاد کودک ناقص الخلقه شده است می نگریست هیچ وقت رای بر قطع اصله درختان سراوان رشت نه تنها نمی داده بلکه از مدیران سازمان جنگلها به خاطر مقاومت شان در برابر فشار های دولتی تجلیل بعمل می آورد ؛ برکناری این دو مقام ارشد از پست های خود یکبار دیگر نشان می دهد که در کشورهای توسعه نیافته و جهان سومی مانند ایران پافشاری بر منافع ملی و و آرایی که حاوی منافع کلان و دراز مدت میهنی باشد نه تنها در بین فاسدان حاکم جایی ندارد بلکه باعث از دست دادن شغل افراد متفکر و ملی و میهن دوست و دوستداران طبیعت نیز می شود باید از کسانی که رای به ایجاد این مجتمع داده اند پرسید آیا نمی توانسته اند حداقل این مجتمع را در جایی دیگر بغیر از جنگلهای گیلان ایجاد کنند آیا دفن زباله آنهم بطور غیر بهداشتی در محیط زیبای سراوان رشت کافی نبود که مجتمع پتروشیمی را نیز در آنجا ایجاد می کنید؟ آقایان با یک مطالعه سرانگشتی به ارزش اقتصادی جنگلها پی خواهید برد آیا حفظ جنگلهای گیلان که ارزش زمین شناسی آن به دوران سوم برمی گردد بیشتر می ارزد یا ایجاد یک مجتمع ظاهرا سود ده ولی در عمل و دراز مدت باعث و از بین برنده خاک ،؛ آب ؛ جنگل ؛ آبزیان و انسانها ؛ آیا تجربه تلخ سیل های متعدد مانند سیل ماسوله ؛ گلستان و سیل نکاء که خسارات مالی و جانی فراوانی بر جا گذاشته باعث عبرت نمی شود آیا سازمان محیط زیست بعنوان یک مدعی العموم می تواند در مقابل این قضیه سکوت و مماشات را در پیش بگیرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-1609001203534955580?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2007/06/20.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_ytj-6cp0kPo/Rl_zoPLQTgI/AAAAAAAAABY/ysusmGneiuw/s72-c/PICT0092.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-7059166.post-2216400749840059958</guid><pubDate>Thu, 24 May 2007 19:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-24T23:25:21.047+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خبر کوتاه و دلهره آور بود حسن حسنی نان آور یک خانواده بخاطر رنج و عذاب زندگی که بیشتر مختص کارگران ایرانی می باشد دست از جان شسته و خود را با مرگ رها کرده تا رنج زنده بودن را بدوش نکشد ، زنده نماند تا گرسنگی بچه هایش را ببیند ، نبیند که نمی تواند دست زن و بچه اش را بگیرد تا برایشان شادی بیافریند ، حتی از آن قسم شادی مجاز از قبل تعریف شده مثل سینما با ساندویچ برایشان ، دیگر حس نکند که بچه اش را نمی تواند حتی به مدرسه بفرستد چون پول کرایه ماشین بچه اش را برای ایاب و ذهاب هم ندارد ، خانمش پیش در و همسایه خجل است چون گاه و نیم گاه درمنزل شان زده می شود تا برایشان شامی یا ناهاری از طرف همسایه ها بفرستند ، (بیچاره خانمش حتی نای غر زدن بر سرش را هم ندارد) خسته شده از بس توی پاتوق قهوه خانه محل نشسته و نگاه عذاب آور دیگران را دیده و پچ پچ رفیقا ن را راجع به محل کار خود شنیده ، دیگر ازهمه چیز خسته شده و زندگی بیشتر برایش جهنمی شده است فکر می کرد اگر آقای احمدی نژاد به رشت بیاید شاید گره ای از مشکلاتشان حل شود و به حقوق از دست رفته شان دست پیدا می کنند ولی افسوس و صد افسوس که این رسم سرمایه داری و و سیاست های نئولیبرالیستی می باشد که فقط به منافع سرمایه داران و سود آنان می اندیشد وبس ؛ بله سیاست های نئولیبرالیستی باعث شده تا کارگر ی از خطه شمال و شهر رشت از کارخانه کنف کار به مدت 11 ماه حقوق نگیرد کارخانه بسته شود و کارگران آن بلاتکلیف به زندگی ادامه دهند البته فقط کارگران کنف کار نمی باشند سراسر ایران و شهر رشت محیط های کارگری کمابیش وضعیت مشابه دارند همه این مسائل به یک طرف مسئله دولتمردان ما می باشد که سوراخ دعا را انگار گم کرده اند آدم نمی داند قسم حضرت عباس را قبول کند یا دم خروسشان را آقای احمدی نژاد شبهای اتنخابات صحبت از امنتیت اقتصادی ؛ احتماعی و اینکه مشکل ما جوانان و موهایشان نمی باشد را می کرده ولی الان مبینیم نه تنها مشکل اصلی حکومت مو ولباس خانم ها و آقایان میشود بلکه با باتوم بر سر و کله کارگران بیچاره ای که مثل همه کشورها برای روز کارگر جمع شده اند &lt;a href="http://www.masihalinejad.blogfa.com/8602.aspx"&gt;بوسه با باتوم&lt;/a&gt; می زنند آنهم بدون اینکه دستکشی هم بر دستشان باشد! الان کارگران کنف کار پیکر قربانی دیگری از ستم سرمایه داری را بخاک سپرده اند و جلو استانداری گیلان تحصن کرده اند و شعارشان اینست که آیا رئیس جمهور که به قولهای دوران سفر خود وعده نکرده است حاضر می شود در مراسم حسن حسنی این قربانی ستم پیشه گان حاضر شود و آیا توان روبروشدن با خانواده اش را دارد و اصولا آیا حرفی برای گفتن دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7059166-2216400749840059958?l=alibonegir.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alibonegir.blogspot.com/2007/05/11.html</link><author>noreply@blogger.com (علی بونه گیر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item></channel></rss>